تحصيلات دكتري در آمريكا-کانادا

فنی-مهندسی

ورود ما به ایران مرداد 93

با سلام

بالاخره بعد از هزاران هزار صبر و رنج و سختی و سفر طولانی به ایران رسیدیم. این هم عکسی از فروگاه کانکشن ما که در استانبول بود.

 

حدود 10 ساعت پرواز تا استانبول داشتیم. آقا یاسین ما دوم اولین باری بود که بعد از فهمیدن و شناختن اطرافش سوار هواپیما می شد و سفر اینچنین طولانی داشت. مگه می شد بندش کنی رو صندلی. به زور کارتن و بازی angry birds و ninja fruits و کلی بازی متنوع هواپیمایی و هلیکوپتری بالاخره قادر به کنترل ایشون شدیم. 

6 تا چمدون داشتیم که خوشبختانه همه اش صحیح و سالم رسید و گم نشد. در این سفر مسایلی پیش اومد که گفتنش شاید بد نباشه.

هواپیمایی ترکیه هواپیماهای خوبی رو جدیدا وارد سیستم کرده و قیمت هاش هم خوب بود که البته الان وقتی مشتریش رو پیدا کرده گرونش کرده. همه چیز خوب و مرتب و غذاهای حلال در طول مسیر و خلاصه قابل مقایسه با هواپیمایی های اروپایی و آمریکایی. برخوردها همه اش خوب بود و مردم با هم خوب بودن. 

(البته این رو هم بگم که این پست رو من ساعت 4 صبح می ذارم اون هم به دلیل بی خوابی که در این رو سه شب داشتیم و هنوز هم درست نشده).

همیشه در سفرهامون به قسمت دوم که میرسیدیم همه چیز تقریبا رنگ و بوی دیگری می گرفت. در کانکشن دوم خب طبیعتا 99 درصد ایرانی هستن. لذا فرهنگ صف ایستادن و امثالهم تقریبا یه جورایی فرمالیته می شه. ما که اومدیم سوار هواپیما بشیم اولا سوار شدن به صورت پله ای انجام شد و نه مکانیزه مثل قسمت اول. بعدشم دو تا درب رو از عقب و جلوی هواپیما باز کردن همزمان که باعث شد مردم اون وسط به هم بر بخورن و با مشقت به صندلی خودشون برسن. از جمله اون افراد ما بودیم. اولا به هیچ عنوان در کانکشن دوم بحث بچه و این حرفا نبود. آخه همونطور که می دونید کسانی که بچه دارن هم اول از سوار می شن و هم کلا هیچ جا صف ندارن. در قسمت دوم ایرانی های عزیز مطلقا به این امر توجهی نداشتن و انگار نه انگار اصلا غرب نشین هستن برخی شون. لذا ما با یه بچه بغل و دو سه تا ساک دستی کلی تا بشینیم به این و اون خوردیم. تازه یکی اعتراضش در اومد چرا هل میدی منو و باید بذاری اول من برم!!!

خلاصه به صندلی خودمون رسیدیم. اما ملت فهمیده همه قبل از ما نشسته بودن و هیچ جایی برای وسایل ما نبود. یه ذره اینور اونور کردم دیدم اصلا جا نمیشه. دیدم اونطرف تر تقریبا سه ردیف جلوتر یکی یه ساک کوچولویی گذاشته و من از ملت پرسیدم میشه من این ساک رو مال هر کی هست بذارم دقیقا روبروی اون در سمت دیگه که تقریبا 50 سانت اونطرف تر بود. چون در اونصورت برای من جا باز می شد و مشکل حل می شد. به مجض اینکه من این رو گفتم یه پسری که همسن و سال خودم بود و دقیقا زیر همون ساک بود گوشیش رو از گوشش در آورد و با عصبانیت گفت نه نمیشه. من می خوام ساکم بالای سر خودم باشه. گفت بذار بالای سر خودت. منم گفتم خب اونجا پر شده. گفت ببین مال هر کی هست بر داره من می خوام ساکم بالای سرم باشه و بدون اینکه حرف دیگه ای یزنه گوشیش رو دوباره گذاشت گوشش و به موسیقی احتمالا ملایم خودش گوش داد. نهایتا خدمه هواپیما ساکام رو ازم گرفتند و گذاشتن توی cargo. در حالی که ما وسایل بچه داشتیم و باید اونها در کنارمون می بود. این دومین چیزی بود که اعصاب من رو خورد کرد. اولین چیز که نگفتم این بود که وقتی همه اون وسط خوردن به همدیگه مثل این فیلم Troy که دو سپاه به دل هم می خوردن، 10 دقیقه ای مثل ترافیک خیابونهای تهران قفل شده بود همه چیز. گرم هم بود و هواپیمای مبارک ترکی در کانکشن دوم از نوع واقعا درپیت و از مد افتاده و بدون سیستم تهویه درست و حسابی بود و همه کلافه شده بودن. تو این گیر و دار یک خانمه از اون ته داد زد ... ای بابا ... حرکت کنید دیگه ... این چه وضعیتیه ... و خلاصه یه سری اعتراض های دیگه. با خودم گفتم همین خانمم اگر همین اتفاق توی پروازهای اولی می افتاد علاوه بر اینکه یه قیافه ی اروپایی به خودش می گرفت کاملا صبور می بود و در صورت اعتراض دیگران می گفت: that's ok ... that's fine ... no problem .... که البته لهجه فارسی رو هم به این جملات اضافه کنید. اما به محض اینکه به هموطنهاش میرسه انقدر طلبکارانه و بی ملاخظه برخورد می کنه.

البته در بین اینها بیشتر آدمهای خوب بودن تا این افراد و من اونها رو بسیار هموطنهای خونگرمی یافتم. 

مورد سوم که من رو ناراحت کرد این بود: چمدونهای ما همه رسیدن و تنها کالسکه ی یاسین نرسیده بود. بعد از صبر طولانی در صف گرفتن چمدونها نهایتا مجبور شدم برم گزارش کنم که کالسکه نیومده. همون تو سالن به دو و برم نگاه کردم دیدم پسر جوان کت و شلواری خوشتیپی یه تیکه کاغذ دستشه و داره به سمت اون باجه های آخر سالن می ره و با یه خانمی هم در مورد چمدون ها حرف میزنه. البته قبل از اینکه من به ایشون برسم ایشون یه جمله ای به یکی دیگه از مسافرها از فاصله دور داشت می گفت: خانم چرا گوش نمی کنی به حرفم، شما باید فلان حا گزارش کنی فلان مورد رو ... و بعد من به اون رسیدم و ایشون هم زیر لب به من و اون خانمه گفت ملت اصلا گوش نمی دن آدم چی می گه. 

با خودم گفتم عجب آدم درستیه این بابا ... اومده دم تسمه و داره کار مسافر ها رو راه می نداره. خلاصه به ما گفت بیاید اینجا تو اون باجه تا کارتون رو انجام بدم. جلوی من اون خانم رفت. من با فاصله چهار پنج قدمی پشت سر اون خانم ایستادم تا کارش تموم شه. کسی پشت من نبود توی صف. اون آقا به خانمه گفت برو ببین چمدونت روی اون یکی تسمه نیست بعد بیا تا من برات تیکت صادر کنم. به من هم گفت صبر کن تا این خانم بیاد و من کارش رو انجام بدم بعد شما. اون خانم رفت، دقایقی گذشت برنگشت. من به همون فاصله با باجه ایستاده بودم. ناگهان یه دختر خانم سانتال مانتال با مادرش اومدن و رفتن جلوی من و گفتن آقا ... این چمدون ما نیومده. اون آقا ازشون borading pass رو گرفت و شروع کرد به سوال و جواب کردن. خودشون هم نمی دونستن البته 2 تا چمدونشون نیومده یا سه تا. یکی دیگه از افراد از باجه بغل اومد کمکشون. 10 بار این کارتهاشون رو چک کردن و رفتن و اومدن. حدود 15 دقیقه ای گذشت. من با خودم کلنجار می رفتم که الان تموم میشه الان تموم میشه .... خلاصه تاب نیاوردم و به همون آقای شیک پوش گفتم ببخشیدا شما به من گفتی صبر کن تا ایشون بیاد و بعد نویت من بود اونوقت شما کار این خانما رو راه می ندازی؟ به من نگاه شرم آمیزی کرد و گفت شما برو باجه ی بغلی (که خالی بود). اینجا بود که هیچ کاری نمی شد کرد. وقتی فرهتگ جوون ما اینه وای به حاله .... خلاصه اون یکی باجه کار من رو پنج دقیقه ای راه انداحت.

مورد آخری که من رو و خانمم رو عصابانی کرد این بود: در این گیر و دار که من درگیر اون کالسکه بودم و یاسین رو هم البته هبه پدر و مادرها آنسوی شیشه ها تحویل داده بودیم، خانمم با دو تا چرح دستی که روی هر کدوم سه تا چمدون 23 کیلویی بود توی راه ایستاده بود و همه هم تقریبا رفته بودن و ما آخرین نفرا بودیم. به ایشون یه آقایی داشت کمک می کرد از همون افرادی که با اجرت کمک می کنن چمدونها رو رد کنی و تا ماشین ببری. خانمم بعدا برام تعریف کرد که دو تا خانم سانتال مانتال دیگه با چرخ دستی به ایشون نزدیک شدن و می خواستن رد شدن و در حالی که جا برای رد شدن بود به خانمم گفتن: شما چی فکر کردی اینجا وایسادی ما می خوایم رد شیم. خانمم هم گفت جا گذاشتم برای رد شدن ولی بفرمایید این هم دو تا جای چرخ دستی برای رد شدن. از اونطرف که خانم من خب با حجاب بود اون تا بعد از رد شدن به خانمم با دهن کجی گفتن واقعا که، همین شمایید که xxx زدید به مملکت!!!!!! و همسرم در مقابل اونها تنها سکوت اختیار کرد ....

چه بنویسم واقعا ....

+ نوشته شده در  جمعه 10 مرداد1393ساعت 8:6 PM  توسط آرش  | 

عکسهای سفر فرانسه

 

سلام دوستان

این هم عکسهای سفر من به فرانسه شهر مونتاقژی Montargis

عکس 19 به بعد عکسهای جلوی شرکته. ماشین آبی استقلالیه هم یه هفته ای دستم بود که چی پی اسش فرنچ بود سرمون رفت هیچی هم نفهمیدیم ....

 http://www.axgig.com/images/67370814512736910177.jpg

http://www.axgig.com/images/98818027420730672640.jpg

http://www.axgig.com/images/57793644459301475759.jpg

http://www.axgig.com/images/99377296914129141407.jpg

http://www.axgig.com/images/52701463149349770407.jpg

http://www.axgig.com/images/45592377020923094609.jpg

http://www.axgig.com/images/80631798558709660054.jpg

http://www.axgig.com/images/97095229479328508337.jpg

http://www.axgig.com/images/25843803913262380452.jpg

http://www.axgig.com/images/98602635770258762000.jpg

http://www.axgig.com/images/37642059618966303907.jpg

http://www.axgig.com/images/06371550457555313494.jpg

http://www.axgig.com/images/98790282508074744152.jpg

http://www.axgig.com/images/26362145745946013775.jpg

http://www.axgig.com/images/65987817940256889786.jpg

http://www.axgig.com/images/80639462965685243427.jpg

http://www.axgig.com/images/74095346725021209684.jpg

http://www.axgig.com/images/25789930568754858782.jpg

http://www.axgig.com/images/76232801308042222437.jpg

http://www.axgig.com/images/99435400472610985395.jpg

http://www.axgig.com/images/07863415620774646647.jpg

http://www.axgig.com/images/38846940806056430590.jpg

http://www.axgig.com/images/17555753385762442563.jpg

 

17555753385762442563.jpg

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 مرداد1393ساعت 10:22 AM  توسط آرش  | 

سایت دانشجویان ایرانی در کانادا آمریکا: applyabroadnow.com

 سلام دوستان

حالا نوبت شماست برای من پست بنویسید. 

ازتون درخواست دارم در مورد زندگی در شهرستانهای زیر بنویسید: (قیمت ها، تفریحات، دانشگاه، فرهنگ، خونه، اجاره، رفت و آمد به تهران، فرودگاه، وضع کلی شهر، زندگی واقعی روزمره و ... هر چیزی که به دردم بخوره)

شهرهای "شیراز" و "اصفهان"

ببینم اینبار شما به این حقیر چگونه کمک می کنید ...

موفق باشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مرداد1393ساعت 5:13 PM  توسط آرش  | 

مقایسه زندگی آکادمیک در آمریکا/کانادا و ایران

سایت دانشجویان ایرانی در کانادا آمریکا: applyabroadnow.com

با سلام خدمت همه دوستان عزیز

امیدوارم طاعات و عبادات شما دوستان همگی مورد قبول واقع شده باشه. ما رو از دعای خودتون در شبهای قدر محروم نفرمایید. همچنین برای ظهور هر چه زودتر منجی عالم بشریت و من و خودتون هم دعا بفرمایید.

در هر صورت منی که دارم به طور جدی به برگشت فکر می کنم مجبورم بارها و بارها خودم رو به جای یه استاد تو ایران تصور کنم تا دقیقا تو اون فضا قرار بگیرم و بتونم مقایسه ای ارائه بدم. در این باب چند موضوع به نظرم میرسه که به تفکیک بتونم بگم:

کلا پیدا کردن کار در کانادا و آمریکا لینک میخواد. بدون لینک هیچ کار نمیشه کرد. تو یه شرکت وقتی کسی بخواد کسی رو استخدام کنه از دوست و رفقا اول می پرسه کسی رو سراغ دارید که این ویژگی ها رو داشته باشه؟ معمولا بیشتر این کارها (بر مبنای آمار ارائه شده توسط خودشون) 70 درصدشون اصلا پست نمیشه که کسی بره اپلای کنه. اون مقداری هم که پست میشه اجباری باید پست باشه و الا دولت بهشون گیر میده. یعنی از قبل معمولا پیدا می کنن افرادی رو و تنها پست می کنن کار رو برای اینکه باید بکنن. این به این معنی نیست که کار نیست بلکه به این معنی هست که بیشتر به جای اینکه برای کار اپلای کنی باید به دنبال نت ورک باشی و سعی کنی از اون طریق پیش بری. این هم میسر نیست مگر با اونها همه اش نشست و برخواست داشته باشی چه تو کار فعلی چه تو رستوران و بار و امثالهم. اما در صورت نبود نتورک، خب زمان بیشتری هم طول میکشه کار پیدا کنید ولی پیدا میشه. مثلا معمولا شش ماه طول می کشه تا کار اولیه پیدا شه. برای هر شرکت هم باید هی رزومه رو تغییر بدی و اونطوری بنویسی که اونها می خوان. کلا پروسه ی زمانبری هست. 

در مورد کار آکادمیک قضیه به ذره بهتره. یعنی مواردی که پست میشه کمتر از قبل لینک زده شده و میشه توی اونها موارد خوبی رو پیدا کرد. اما مشکل اصلی در این موقعیتها رقابت بسیار بالای افراد هست. چرا که یک نفر در یک رشته خاص مثلا مهندسی برق باید صبر کنه تا در بین تمام دانشگاه ها یکیشون موقعیت باز کنه، بعدشم این موقعیت تو همون دپارتمان مورد نظر باشه، تازه اون زمینه ای باشه که شما توی اون کار کردی و تجریه داری. تازه اگر همه اینها به شما بخوره، کسانی هستن که چهار سال قبل دکتری رو گرفتن و چهار سالی در به در از این دانشگاه به اون دانشگاه چند تا پست دکتری گرفتن و کلی مقاله چاپ کردن و لذا اینها در رقایت با شمای تازه فارغ شده (هر چند قوی) قرار می گیرن. برای همین سن و سال کسانی که معمولا استخدام دانشگاه ها میشن بالاست و جوون انوطوری فرش ندارن. اما خب راهش همین هست و نشد نداره. بالاخره کسانی که توی این مدت چهار سال زندگی با استرس رو تحمل می کنن در عوضش شهروندی رو میگیرن دستشون و بعدش می تونن جاهای مختلف دنیا کار کنن. لذا چیزی رو از دست نمی دن کلا. 

معولا برخی ها بعد از شهروندی میرن سمت و سوی کشورهای عربی. افراد زیادی هم البته در خود آمریکا کار پیدا می کنن و زندگی می کنن. البته این کار لزوما تو یه شهر خوب و شلوغ نیست. بیشتر شهرها انگار برای ایرانی ها شهر اموات هست. البته طرف توی هفته انقدر سرش شلوغه که وقت کار دیگه ای رو هم نداره. وقتی هم توی هفته ساعت 6 یا 7 برسه خونه میره شام می خوره و چرخی توی اینترنت میزنه (اگر مجرد باشه) و بعدش آخر هفته کارهایی از قبیل لباس شویی و این کار ها رو انجام میده و تفریح می کنه. این تفریح البته از چند حالت خارج نیست: کباب زدن در جنگلها (اگر جنگل موجود باشه و زمستون هم نباشه)؛ رفتن به بار و پیدا کردن و گذراندن وقت با دوست دختر یا دوست پسر و یا دوستان همکار از دو جنس :) رفتن به تفریحات سالم بیرون از شهر مانند قایق سواری، کوهنوردی و ... اگر هم ویکند طولانی باشه که یه ایالت دیگه می رن یا میرن کاتیج (ویلای جنگلی).

البته خانواده اگر داشته باشید قضیه مقداری متفاوت میشه. سرتون بیشتر با خانواده گرم میشه و تفریحات به تفریحات خانوادگی تبدیل میشه. اما خب در کنار این موضوع مسائل بلند مدتی هم هست که باید مد نظر قرار بگیره از جمله بزرگ شده بچه ها و تغییر کردن نیازهای اونها، مدرسه خوب پیدا کردن، گنجاندن فرهنگ درست زندگی در ذهن آنها با توجه به شرایط جدید ... (این مقایسه خودش یه پست می خواد)

البته پیدا کردن هر کدوم از این کارها شرایط اقلیمی خودش رو داره. این یعنی کارها معمولا با استرس بالا هستن. مثلا من با افراد متعددی اینجا کار می کنم که از شرکتها میان و مدرک فوق دارن. خودم هم چند تا شرکت تا حالا رفتم و از نزدیک باهاشون در ارتیاط بودم و هستم. به عنوان نمونه، شرکت لیزری که باهاش کار می کنیم پارسال رفتم اونجا دیدم یه شرکت کوچولو هست با 30 تا کارمند. همه اینها رو هم می ندازن توی یه اتاق بزرگ و رئیسه هم توی اتاقه خودشه که مشرف به اون اتاق بزرگ هست. اونجا که هستی باید کار کنی. فول تایم. مثل ایران نیست که هتل باشه (البته جاهای خصوصی ایران هم همینطوره و خوب کار می کنن مگر اینکه دولتی باشه). بین آزمایشگاه و اون اتاق بزرگ افراد در حال تردد هستن. کلا هم تمرکزشون روی کاره. اینکه وسط کار بیای با مامان جون و باباجون و دختر خاله و پسر خاله حرف بزنی نیست بلکه فول تایم هست. وسطاش کافی و اینجور چیزا می خورن اما خب تا 6 بعد از ظهر بعضا کار می کنن. چون بیزینس می کنن و اگر اینطوری نباشن ورشکست میشن. یکی از خود دوستام که اینجایی هست بعد از یکسال کار کردن در محیط اینچنین بی خیال شد و برگشت دوباره به عنوان محقق دانشگاه. که در واقع حقوقش بالاتر از پست دکتری هست ولی استاد هم نیست و هر سال باید استاد تمدید کنه قراردادش رو و الا خداحافظ. البته فرانسه که رفتم یه ذره استرس کمتر بود ولی خب اونجا هم فول تایم از صبح درگیر کار هستی تا شب و وقت سر خاروندن نمی مونه برای آدم. یه اتاق بزرگ هم همه نشستن بغل دست هم. حالا جرات داری با دختر خاله ات حرف بزن :) رئیس بالای سرت هست و باید کار پیش بره. 

البته نمی گم این بد هست ولی دارم استرس کار رو براتون تشریح می کنم. برای ایران رفتن هم باید صبر کنید ژانویه بشه یا سه هفته تو تابستون بهتون مرخصی بدن و الا کلا درگیر کار هستین. مگر اینکه بیزینس خودتون رو راه بندازید و وابسته به شرکتی نباشد. این بیزینس هم تا به مرحله ای برسه که شما توش بشی مدیر و کار خاصی نکنی جز رژه رفتن کنار جزایر هاوایی با لباس صورتی و کلاه آفتابی عمرت رو میگیره. بخوای بیزینس کوچیک هم داشته باشی کلا وقتت از شرکته بیشتر تو کار قرار میگیره تازه استرس هم داری این ماه چقدر پول در اومد در حالی که توی شرکت می دونی پول ثابتی بهت داده میشه آخر ماه و خیالت راحت تره. مگر اینکه کلا پولدار باشی و بیزینس بزنی و آدم استخدام کنی برات کار انجام بدن که در اینصورت پس برای چی اومدی درس بخونی :))) از همون اول میرفتی بیزینس می کردی مگه نون و آبت کم بوده اومدی موهات رو سفید کنی. 

زندگی آکادمیک هم مشابه همین هست ولی فرقش اینه که خودت رئیس خودت هستی تقریبا. اما نمی تونی بی خیال پیشرفت بشی. یعنی کلا باید چند تا دانشجو داشته باشی و براشون کاملا وقت بذاری. این یعنی کار زیاد از صبح تا بوق شب. به عبارتی خوابیدن با فکر پروژه های مبارک. در 4 سال اول شما رو در دانشگاه به عنوان tenure استخدام می کنن. یعنی ببینن چطور کار می کنید. معمولا دو نفر هم میگیرن. بعد از چهار سال ارزیابی می کنن شما و اون شخص رو. بعد اگر خوب نباشید و ملاک های لازم رو نداشته باشید دست مبارک را گرفته، شما را بیرون انداخته و از یاد و دیدگان رخت بر خواهید بست. یعنی کلا باید مقاله چاپ کنی. اون هم نه به درد نخور بلکه مقاله خوب باید چاپ کنی. درس هم یهت میدن بدی. کلی وقت اونها ازت میگیره. من دیدم استادای جوون تو دانشگاه های خوب رو که واقعا کار می کنن. درسته رئیس ندارن اما خیلی کار می کنن. کلا هم به کارهای دیگه تو زندگی نمیشه رسید. یعنی نمی تونی مطالعه های شخصی داشته باشی در حدی که انتظار داری. فقط کار و خونه. برای همین بیشتر این اشخاص یا مجرد هستن و یا تو زندگی هاشون مشکلات فراوانی هست با همسراشون. کلا بخوای خوب باشی خیلی درگیر خواهی بود. نمی تونی هم خوب نباشی.

در ایران این قضیه به نظر من مشابه هست. برای پیدا کردن کار آکادمیک معمولا باید لینک داشته باشی. البته بدون لینک هم اگر خوب باشی تحویلت میگیرن و مثل اینجا نیست خیلی سخت باشه (چون رقبات خیلی قدر نیستن). ولی خب لینک داشته باشی خیلی راحتر تر کارت انجام میشه. این اتفاقات که کلا فرمالیته موقعیتی رو پست کنن هم هست. در مورد برخی دانشگاه ها دوستانم که برای مصاحبه رفتن و دانشجوی دانشگاه تهران هم بودن دیدم بعضا دانشجوی خودش رو می خواستن و الکی اینها رو بردن مصاحبه. 

زندگی آکادمیک در ایران جدیدا به نظرن سخت تر از گذشته شده. چون آدمهای جدیدی که استخدام میشن معمولا قوی هستن. البته هستن در بین اونها کسانی که به ظاهر قوی هستن ولی در باطن چیزی در چنته ندارن. مثلا ایران خیلی به تعداد مقالات نگاه می کنن. کاری ندارن چی هست فقط به تعداد اونها می کنن و چرتکه می ندازن.

من داشتم چند روز پیش تو یه دانشگاهی به لیست اساتیدش نگاه می کردم تو ایران. تو شهر با استفاده از نقشه گوگل دور میزدم میدیدم شهر چجوری هست و دانشگاه کجاش هست و محیط چجوریه و ... یه اتفاق خیلی جالب برام افتاد. دیدم عکس یکی از استادها برام خیلی آشناست. بیشتر دقت کردم دیدم ا ... اینکه فلانیه! حالا این شخص کی بود؟ ما توی لیسانس 15 16 تا حدودا پسر بودیم. یه عده از اینها درس خون بودن و یه عده درس نخون. یه عده هم درس زیاد نمی خوندن اما خوب بلد بودن اصل مطلب رو. لذا بچه ها با توچه به ویژگی های روحیشون به چند اکیپ تقسیم میشدن. من اکیپ نداشتم. چون اکیپ من یا دو سه تا از خانها مچ می شد که خیلی درس می خوندیم و چون مذهبی هم بودن دیگه کلا ایجاد اکیپ رو منتفی می کرد (مزاحا). ما دو سه نفر درسخونهای خوب نمره بیار بودیم. یه اکیپی بود که درس نخون های بلدی بود که کلا نمره براشون مهم نیود چون به ما نمی رسیدن. این افراد البته تو کنکور ارشد موفق تر از درسخونهای کلاس بودن غیر از من. توی این اکیپ شخصی بود که واقعا درس کم می خوند ولی از نظر علمی خوب بود. ارشد هم امیرکبیر یه گرایش پرت قبول شد چون رتبه اش خیلی خوب نشد هر چند در مقایسه با بچه های دیگه خیلی بهتر شد. مال من 80 شد و از همه بهتر شد. شاگرد اول هم که بودم دیگه برای ارشد مطمئن بودم هر جایی بخوام قبول میشم. البته ناگفته نماند، یکی از اون خانمهای درس خون بعد از کنکور که رتبه اش خراب شده بود وسطای ترم که جوابا اومد بهم گفت من ترم هست درس نخونم و بذارم اون نمره های خوب بگیره تا معدل کلش بیاد بالای معدل من و شاگرد اول بشه و بتونه از اون سهمیه حداقل استفاده کنه تهران قبول بشه. البته منم نامردی نکردم و ترم آخر با 20 واحد تخصصی و عمومی و حجیم معدلم شد 19.20 :) و شدم کلا شدم شاگرد اول. این رو از این جهت می خواستم بگم که اون اکیپ دوستان، یکی توی اون اکیپ بود که اصلا به اون امیرکبیریه شبیه نبود. استادا کلا به عنوان شاگرد تنبل می شناختنش. تو هیچ درسی exceptional نبود. اصلا کلا نبود تو کلاس. همه اش هم می رفتیم اتاقشون یا در حال قلیون کشیدن بودن یا پاستور بازی کردن. شب امتحان یه درسی می خوندن و تو امتحان اگر می شد تقلبی می کردن و والسلام. البته ناگفته نماند من انصافا به بچه ها تقلب می رسوندم. یادم میاد تو امتحان درس اقتصاد مهندسی که استادم خیلی به من علاقه هم داشت، توی امتحان برگه ام رو یکی از آقایون ازم گرفت منم چیزی نگفتم و یه نیم ساعتی خلاصه با برگه من صفا می کرد. توی درس ترمودینامیک دو هم هیمن اتفاق با چند نفر افتاد :) البته من هر دوی این درسها رو 20 شدم یه صدم هم کمتر نه. تنها خاطره بد از یک استاد ببخشد عذرمی خوام عقده ای تو دپارتمان علوم توی درس شیمی تجزیه داشتم بود که اندازه 22 براش نوشته بودم ولی بهم داد 12 یا 14 یادم نیست. خیلی پایین داد. دلیلش نمی دونم چی بود. تازه این تو زمانی بود که توی ترم سوم و چهارم تو یه کارخونه در حین تحصیل کار هم می کردم ساعتی. سگک کمربند مونتاژ می کردیم. مثل یه کارگر ساده میرفتم سر کار دو روز کامل در هفته از 7 صبح تا 7 بعد از ظهر اون هم زمانی که من باید به انجام تکالیف می رسیدم و درس بیشتر می خوندم. به همین خاطر یه ذره معدلم اومد پایین تر اون دو ترم والا معدل کل من بالای 19 میشد. 

ببخشید کلا رفتم تو خاطرات کل لیسانس. ان شا الله علاقه مند بودید بگید براتون زندگی نامه لیسانسم رو هم بگم.

خلاصه اون پسره که اصلا حساب نمی شد تو کلاس و هیچ استادی بهش توصیه نامه هم نمی داد دیدم اونجا سال گذشته شده استاد! اون هم دانشگاه دولتی خوب! تهران نه ولی خب خوب شهرستان. دیدم فوق لیسانس فلان جا تو شهرستان قبول شده و بعد دکتراش رو توی دانشگاه مقصد انجام داده و بعد با چاپ کیلویی 10 تا مقاله که همشون 3 4 صفحه بودن و شبیه هم کرسی استادی دانشگاه رو گرفته. خیلی دلم گرفت حقیقتش. با خودم گفتم الان من یعنی باید برم در کنار این کار کنم؟ البته شخصیتا با هم دوست هستیم و اون زمان هم زیاد بگو بخند داشتیم اما اونها من رو به چشم بچه پاستوریزه نگاه می کردن و یا به قولی بچه "خر خون". لذا زیاد ما رو تحویل نمی گرفتن در تفریحاتشون مگر شب تحویل مشق و یا امتحان اگر سوالی داشتن.

بله در محیط آکادمیک ایران نت ورک در این حد هم انجام میشه. البته نا گفته نماند اون پسره بچه همون شهرستان بود که دانشگاه بود و این یعنی 90 درصد کار به نظر من. کافیه فلان فامیل یه لینکی داشته باشه تو دانشگاه. این به این معنی نیست اگر من برم من رو قبول نکنن اما من برم حالا روی کار علمی من مانور میدن به جای داشتن نت ورک.

من خیلی این روزها به سایت دانشگاه های شهرستانها سر میزنم و لیست اساتید و مقالات اونها رو می بینم. در کنار این اساتید واقعا برخی اساتید کارشون درسته و در حد استاد MIT کار می کنن. مثلا یکی استاد کامل هست و حدود 250 مقاله ISI داره. البته دانشجو ها خیلی باهاش پروژه می گیرن. اینطور اساتید البته همه دوستشون دارن و خوب هم درس می دن. واقعا وجودشون نعمتی هست. مثل دکتر موسویان در دانشگاه تهران. واقعا محشریه. کسانی که جدیدا دارن استخدام میشن به نظرم خوب هستن تقریبا. البته من ندیدم کسی مقاله خفن داشته باشه ولی خب از نظر تعداد زیاد هست که نشون می ده بالاخره دارن کار می کنن. اینطور نیست بیکار نشسته باشن. 

زندگی آکادمیک در ایران خیلی راحت تر هست. شما به محض گرفتن پوزیشن اگر مشکل اخلاقی نداشته باشی کسی نیست بیرونت کنه. کم و بیش امتیاز مورد نیاز وزارت علوم رو برای ارتقا میاری. مثلا من توی فوق لیسانس به مقالاتی که چاپ کردم استادم شد دانشیار :) البته مقاله علمی پژوهشی زیاد داشت ولی مقاله ISI کم داشت. کلا شما درس هم که بدی (با جزوه یکسان در هر سال) می تونی امتیازهات رو پر کنی. دانشجوها هم باهات پروژه می گیرن و شما وقت نمی ذاری :) مثلا توی ارشد من، استادم یکبار حتی مقالات ما رو نخوند. نمی گم از نظر علمی، بلکه خود متن مقاله رو درست و حسابی نخوند. تو ایران استادا معمولا برای دانشجویان وقت نمی ذارن. دانشجو خودش هست و خودش. واقعا دانشجویان ایرانی سخت کوش و نابغه هستن. کیه قدر بدونه. یکی از کارهایی که من انجام خواهد داد برگزاری group meeting هر هفته هست با دانشجوهام. این کاریه که همه اینجا انجام میدن ولی در ایران عملا صفر هست. دلیلش هم واضحه، استاد نمی خواد خیلی وقت بذاره. البته گفتم استادای قوی هم هستن.

شما چند تا درس با جزوه های تکراری می دی و چند تا دانشجو هم باهات پروژه میگیرن و مقاله هم میدن و اسم شما هم می خوره ... دیگه چی می خوای :) موضوع پروژه ها رو هم کیلویی تعریف می کنی یا از اینور اون میگیری. البته این یک روش زندگی آکادمیک هست. روش دیگر اینه که جزوه هات به روز باشن مطابق با موضوعات تحقیقات روز دنیا. پروژه های کاربردی تعریف کنی هر چند مقاله خیز نباشن. کار گروهی رو تقویت کنی و در کنارش کارهای بنیادی برای چاپ مقالات خوب هم انجام بدی که بیشتر ایده مهم هست در این قسمت تا کار یدی و آزمایش. ساعات کارت هم دست خودت هست. کافیه سه روز پر کنی دانشگاه. در کنارش می خوای بیزینس کنی می تونی بخوای مطالعه کنی می تونی بخوای مسافرت هم بری می تونی. جدا از اینکه محرم تعطیلی داری، ماه رمضون تعطیلی داری، تابستون تعطیلی داری، بین ترم تعطیلی داری و الا ما شا الله ...

این یعنی اگر موقعیت خوب دانشگاهی برات پیش اومد به کار کردن اینجا فکر نکن مگر اینکه مسائل دیگری در تصمیمت به موندن دخیل باشه. مثلا بخواین حجاب نداشته باشین و این خیلی براتون مهم باشه یا برید بار شراب بخورید یا بخواید بچه هاتون رو به هر دلیلی بیرون از ایران بزرگ کنید. این میشه همون مهاجرت که داستانی کاملا متفاوت داره و شما اگر دانشجو هستید درست و حسابی شاید نگیرید من چی می گم چون هنوز تشکیل خانواده ندادید. البته این رو هم در نظر داشته باشید که اینجا به وجود یه کار ثابت شما در همون ابتدا بعد از یکی دوسال صاحب یه خونه ویلایی خوشگل و یه ماشین 150 میلیونی به پول ایران هستید خیلی راحت. همه چیز هم آرومه و حتی یک سنت در قیمت اجناس تغییر حاصل نمیشه. اگر بخواید جنس ارزون بی کیفیت بخرید هست و اگر بخواید جنس خوب گرون هم بخرید هست. کسی سرتون کلاه نمی ذاره. مواد خوراکی فراوان هست. آب مجانی هست و هیچوقت قطع نمیشه. لباس و پوشاک تخفیف می خوره میرید مفت می خرید و از طبیعت اینجا لذتها می برید. اما کارتون با همون شرایط هست که گفتم. در ایران همه چیز بر عکسه اما: مملکت خودتون هست، غریب نیستید، اگر اهل مذهب باشید براتون بهتر هست محیط، در کنار خانواده هستید، شمال می رید، شیراز و اصفهان میرید، هر جا دلتون بخواد میزنید بغل کباب راه می ندازید، شغل آرام و تصمین شده دارید، اگر همان زمان کاری را صرف کار در ایران کنید و وقتتان را تلف نکنید می توانید در کار بسیار موفق باشید بطوریکه بعد از چند سال آدم بزرگی شوید در ایران کوچک ("هر چند در خارج هر چقدر هم کار بزرگ کنید آدم کوچکی خواهید بود" به نقل از استاد ایرانی دانشگاه کرنل آمریکا که با من صحبت می کرد). در ایران مشهد دارید، وقت آزاد بیشتری دارید، راحت تر نت ورک ایجاد می کنید، پروژه میگیرد، ماشین گران باید سوار شوید، قیمت ها متزلزل هستند، آلودگی هست و ...

واقعا نمیشه نسخه ای برای همه پیچید. باید بشینید ببینید پارامتهای شما در زندگی چه هستند و به هر کدام وزنی بدهید و بعد ببینید اینجا به درد شما می خوره یا ایران (البته با مشورت). البته به این شرط که این پارامترهای شما بعد از 5 سال هم همان وزنی را داشته باشند برای شما که قبلا بر آن مبنا تصمیم خود را گرفته اید. این به نظر من خیلی خیلی خیلی مهم هست. برای همین نیاز به مشورت و تجربه دارید. خود من پارامترهام بعد از زندگی چندین و چند ساله در اینجا و تجصیل و کار فرق کرده. برای شما هم معلوم نیست فرق نکنه. 180 درجه فرق نکرده اما فرق کرده. چرا که شما ممکنه بعدا تنها نباشید و پارامترهای جدید برای شما تعریف بشه که قبلا تو محاسبات نبوده. 

تازه هم افطار کردید ... قبول باشه

موفق باشید

 

 


برچسب‌ها: کانادا, آمریکا, استاد, مقاله, دانشجو
+ نوشته شده در  جمعه 27 تیر1393ساعت 1:9 PM  توسط آرش  | 

مطالب قدیمی‌تر