(1-
براي دريافت آپديت در اين وبلاگ ايميلي سفيد با موضوع member به
usdoctoral@gmail.com
بزنيد.
2- ايميلها و
نظرات رو ترجيحا به انگليسي يا فارسي و نه فينگليش بنويسيد لطفاً.
3- لطفاً از
ايميل به جاي دادن نظر خصوصي استفاده كنيد.
4- سايت
دانشجويان ايراني در كانادا و آمريكا www.applyabroadnow.com)
با سلام به همه دوستان
عزيزم
خانم نازنين برام تو قسمت
نظرات پست "update" نوشته بود:
"سلام
همون
مورد متاهلي - مجردي كه گفتين.
من دخترم .. ميخوام اپلاي كنم (ليسانس و فوقم رو دانشگاه تهران
بودم)
ولي همه ي دوستام كه رفتند و همش بهم ميگن پاشو بيا ازدواج كردند و
رفتند.
من خيلي ميترسم كه نتونم تنهايي از عهده ش بربيام.
ممنون ميشم اگه در اين مورد مطلبي بنويسيد"
امشب اگر خوابم نبره در
اين مورد براي شما يه كم صحبت خواهم كرد. اما قبل از اون حرفهاي ناگفته بسيار است.
اميدوارم بتونم فضا و احساسي كه نسبت به نوشته هام دارم رو هم به شما منتقل كنم تا
فقط ارتباطمون اينطوري نباشه كه من بنويسم و شما هم بخونيد. چون واقعا وقتي من از
اينور دنيا ميشينم پست مي نويسم احساس ميكنم همه ي شما الان جلوم نشستيد و با هم
داريم گپ ميزنيم. من خودم اين احساس رو دوست دارم و همين هميشه من رو نگران ميكنه
كه نكنه يه روزي اتفاقي بيفته و اينجا تو اين سايت بلاگفا مشكلي پيش بياد و من
ديگه شما رو پيدا نكنم و يا شما من رو پيدا نكنيد. براي همين قصد دارم در آينده اي
كه شايد هم خيلي دور نباشه (البته اگر وقتم اجازه بده) اين وبلاگ رو روي يه سايت
ديگه منتقل كنم كه بدونم وابستگي به جايي نداره و با استرس كمتري دوران رو سپري
كنيم.
شايد يكسال پيش، بعد از
اينكه وبلاگم دو ساله شد (يا شايد هم سه ساله، نميدونم) و من خيلي از حرفها رو در
مورد پذيرش در وبلاگ گذاشتم، و البته خيلي هم عجله داشتم براي گذاشتن اون پستها
چون فكر كردم خيلي ها ممكنه بهش نياز داشته باشن، كم كم حضورم در وبلاگ كم شد. البته
يه چيزي رو بايد بگم، اون هم اينكه مايي كه اينجا داريم درس ميخونيم، واقعا وقت سر
خاروندن برامون نميمونه. حالا اينش بماند؛ يه عده ميان اينجا و شروع ميكنن وبلاگ
زدن، اما مشكلي كه گريبان گير اونها ميشه اينه كه سرد ميشن و بعد از مدت 6 ماه
وبلاگ نويسي تعطيل ميشه. ميدونيد چرا؟
وقتي شما خودتون رو از
فضاي ايران دور مي بينيد و به نوعي احساس تنهايي ميكنيد، نياز به هم صحبت و همدم
داريد. بعضيها يكي از اين راه ها رو زدن وبلاگ ميبينن و سعي ميكنن يه جوري با هم
وطنانشون ارتباط برقرار كنن. اما اينها براي روزهايي هست كه هنوز به محيط عادت
نكردن و يا زمستون بوده و تو خونه حبس بودن. براي همين به محض اينكه به محيط عادت
ميكنن و خو ميگيرن با اطرافيان، ديگه چون مبناي زدن وبلاگشون زير سوال رفته، ديگه
به وبلاگ سر نميزنن و آپ نميكنن و به عبارت بهتر، دوستان خوب وبلاگيشون رو از دست
ميدن.
اما من از زماني كه شروع
به زدن اين وبلاگ كردم تنها هدفم اين بوده كه فضايي رو براي دوستانم ايجاد كنم كه
تا به حال كسي ايجاد نكرده بود و اون هم فضاي درس و اپلاي و خارج و گفته ها و نا
گفته هاش بود. اين رو گفتم كه فكر نكنيد بي خيال قضيه شدم و حالا چون از پل گذشتم
ديگه كمتر به وبلاگ سر ميزنم و ديگه آپ نميكنم. بلكه واقعا باور كنيد وقتي آخر
هفته ميشه، از اينكه وقت نميكنم آپ كنم و اونطوري 4 بار در ماه پست بذارم خيلي
ناراحتم.
البته تو اين يكي دو ماهي
كه گذشت، اتفاقات خوبي هم برام افتاد. يكي از اونها اينه كه دارم پدر ميشم :) و در
آينده اي كه نه چندان هم دور باشه، پسري به عرصه ي وجود خاكي ديليور خواهد شد! و
يكي از دلايلي كه سرم بسيار بسيار شلوغ تر شده همينه. چون الان چند ماهي هست كه
تمام كارها بر دوش من هست (البته وظيفه ي خودم ميدونم) و خلاصه شدم يه پا خانم
كدبانو و خانه دار. سفارش غدا ميگيريم، تحويل ميدم و بعد هم تو آشپزخونه باقي
ماجرا ... (البته هزارتا ريزه كاري ديگه هم تو اين كارها تو خونه هست كه نوشتنش سر
به فلك ميبره(
خبر ديگه اينكه به اميد
خدا امسال ميخوام دفاع كنم و اگر بشه به دوران دانشجويي پايان بدم. هميشه به
استادم ميگفتم كه من ميخوام به موقع دفاع كنم و از كش دادن درس خوشم نمياد (كمااينكه
تو ليسانس و فوق هم همينجوري بودم) و اون هم هميشه ميگفت كارهات اگر خوب پيش بره
مشكلي نيست. من هم تو اين مدت خب تلاشم رو كردم و خيلي وقت گذاشتم براي پروژم. البته
اون چيزي كه در دهنش رو بست يكي از مقالاتي بود كه فرستاديم Science كه اگر دعا
كنيد اون هم اونجا چاپ بشه من بزرگتر از اين فكر نميكنم براي پرونده ي تحصيليم دو
دنيا آرزويي داشته باشم.
خلاصه فعلا كارها در حال
جلو رفتن هست و شايد اين برهه از بحراني ترين برهه هاي زندگيم باشه. چرا كه الان
زماني هست كه بايد براي ماندن و برگشتن تصميم گرفت (البته منظورم اين دو سه سال
هست - چون پست دكتري هم فرصتي هست كه نبايد اون رو از دست داد و اگر آدم برگرده
ديگه فكر نميكنم حال اين رو داشته باشه دوباره بياد ادامه بده و دوباره سر پيري و معركه
گيري ...) و مهمتر از همه اينكه در دانشگاه تهران موقعيتي بهم پيشنهاد شده كه
نميشه بدون فكر و تصميم گيري و برنامه ريزي ازش گذشت. در هر صورت برزخ بسيار بديه
اين دوراني كه من الان دارم و اميدوارم هيچ كسي جاي من نباشه. اينجا هم تو
شركتهاي تحقيقاتي امكان كار هست و پست دكتري هم ميشه تو همون شركتها گذروند و
همونجاها موندگار شد (اين هم آپشني هست) كه البته بايد برآورد كرد و ديد هدف آدم
در زندگي چيه و به كجا داره ميره و به كجا ميخواد بره و بعد بايد ديد كداميك از
اين چيزهايي كه جلوي پاي آدم قرار داره منطبق بر معيارها و اهدافي هست كه قبلا روي
اونها سرمايه گذاري كردي؛ نه اينكه مبناي زندگي رو بر مباني اين چيزايي كه سر راه
آدم قرار ميگيره گذاشت. واقعا تصميم سخت و صد البته بزرگيه براي من و همسرم.
فاز دوم صحبتم بر ميگرده
به ادامه ي داستاني كه براي من و اون مسيحي ها به وجود اومد.
بعد از اينكه اون دو تا
خانم از من خداحافظي كردن و رفتن و قرار شد برن جواب سوالهايي كه من ازشون پرسيدم
و بيارن، هفته ي بعد دوباره بهم زنگ زدن گفتن ما الان داريم ميايم خونتون هستيد يا
نه؟ من فكر نميكردم اينها بلند شن برن جواب بيارن و بعد برگردن. براي همين برام
جالب بود كه جواب اينها چيه. من گفتم باشه ساعت 11 بيايد تو پارك و من بيشتر تمايل
دارم تو پارك با هم صحبت كنيم و اگر هوا بد بود بريم منزل ما.
وقتي رفتم توي پارك، روي
صندلي نشستم. گويا من زودتر از اونها رسيده بودم. بعد از 10 دقيقه، ديدم اون خانم
بزرگتره كه اسمش ماري بود، با يه لباس رسمي تر اومده بود. در كنارش آقايي هم راه
ميرفت كه من نميشناختم. جلو اومدن و سلام كرديم و دست داديم. بعد اين آقا خودش رو
معرفي كرد: آقاي اديسون، جزو شاهدان يهوه!
مرد ميانسالي بود با يه
عينك خوشگل و يه كلاه (از اينهايي كه گاوسوار ها ميذارن سرشون تو آمريكا) و يه
كراوات و كيف و تيپي بسيار تميز. من با خيال اينكه مثل اون دفعه قراره يه مجلس
دوستانه باشه با يه تيپ غير رسمي و آستين كوتاه و ... اومده بودم و وقتي اينها رو
اين شكلي ايندفعه ديدم گفتم هيچي! اينا رفتن صاحابش و آوردن اينبار. من عذرخواهي
كردم از اديسون (اسم كوچيكش اديسون بود و فاميليش يه چيز عجيبي بود برام كه بعدا
ميگم چي شد سر اين فاميلي اين آقا و به كجا رسيديم). انگليسي غليظي حرف ميزد و تو
حرفاش (مثل آخوندهاي خودمون) حرفاي قلنبه سلمبه زياد داشت. من ازش خواستم خودش رو
معرفي كنه اول تا بعد از شناخت اوليه وارد بحث بشيم. ايشون گفت من از شاهدان يهوه
هستم (يه چيزي تو مايه هاي مراجع خودمون .. البته يه سطح شايد پايين تر ... اما خب
نه يه آخوند معمولي بلكه خبره در مناظره.
بعد گفت كه ماري و دوستش
هفته ي پيش اومدن خونه ي شما و شما گفتيد يه سري سوالاتي داريد در مورد مسيحيت و
من هم وظيفه ي خودم دونستم تا بيام اينجا و جواب شما رو بدم. من هم خوشحال شدم از
اينكه اينها اينقدر اهميت دادن به موضوع و دوباره سوالات خودم رو تكرار كردم و بحث
ما دوباره شروع شد.
اديسون آدم بسيار بسيار
متعصب مسيحي بود. منطق او منطق خودش بود و هر جا نميتونست جواب بده به بيراه ميزد
تا نكنه ماري كه كنار ما نشسته بود بفهمه او كم آورده. من نميخوام وارد جزئيات بحث
بشم چون 2 ساعت تقريبا اون روز ما حرف زديم. در مورد اينكه انجيل 50 و يا 100 سال تازه
بعد از به صليب كشده شدن عيسي مسيح نوشته شده جوابي نداشت و بايد الزاما قبول
ميكرد. اما خب آدم زرنگي بود. چون ميدونست نميتونه اين رو اثبات كنه كه در زمان
عيسي مسيح بوده، از اول توپ رو انداخت تو زمين من و گفت ما نميگيم در همون زمان
بوده و شروع كرد به يه سري حرفهايي ديگه زدن كه ربطي به بحث نداشت. چون حراف قوي
بود، خوب حرف ميزد و تو حرفاش لغات خوبي به كار ميبرد تا بهشون رنگ مذهبي بده (و
شايد خيلي ها رو هم از همين طريق تونسته بود به دام خودش بندازه). من اينجا كه
ديدم اين آقا خودش قبول داره انجيل در 50 و يا 100 سال بعد از اون واقعه نوشته شده
اون هم توسط 4 شخص مختلف در چهار زمان مختلف، بايد بي خيال قضيه ميشدم چون هدفهم
هم همين بود كه اين رو اثبات كنم. چون در اونصورت، هيچكدام از اون چيزايي كه در
انجيل فعلي نوشته شده بود رو نميشد بهشون استناد كرد؛ چون قول خداوند نبودن كه وحي
منزل باشن بلكه برداشتهاي يه سري آدم خطاكار و محتمل الخطا بودن.
اما من براي اينكه ببينم
واقعا جواب سوالهاي ديگه ام رو چي ميده شروع كردم به ادامه ي بحث. گفتم آقاي برادر
اديسون! شما بي خيال اين 50 و خورده اي سال بشو. بيا بريم رو موضوع ديگه اي صحبت
كنيم كه بحث تناقضات انجيل هست. گفتم همه ي تلاشي كه شما داري ميكني اينه كه قبول
داري 50 سال مشكلي نبوده، بلكه اين اينجيل تفسير يك موضوع است از 4 زاويه مختلف. گفتم
با اين تفسير، نبايد اين 4 نفر از يك واقعه چيزهاي مختلفي گزارش بدن و گفته هاشون
متناقض باشه. و ادامه دادم، همچنين، نميشه يك جايي از انجيل رو قبول كرد و يه جاييش
رو رد كرد. و مهم تر از همه، نبايد در يه جايي از انجيل يه چيزي گفته باشه و در يه
جاي ديگه، اون گفته رو صراحتا رد كنه! گفت درست ميگي (و تو دلش داشت قند آب ميشد
كه من اشكالات خودم رو بگم و يه جورايي هم ترس داشت از اينكه من چيزي بگم كه او
جوابش رو نداشته باشه و پيش مري ضايع بشه). بعد هم قبل از اينكه من سوال هاي خودم
رو شروع كنم گفت البته بهتر اينه كه شما سوالات خودتون رو به من بگيد و من برم
هفته ي ديگه بيارم!!! من هم گفتن اون رو كه مشكلي ندارم اما خوشحال ميشم بالاخره
جواب يه سري سوالات رو مستقيما بهم بديد. چون بالاخره شما بايد با اعتقاد بالايي
انجيل فعلي رو پذيرفته باشيد و بايد بتونيد از اون دفاع كنيد ... و قرار شد من در
مورد تناقضات انجيل سوالات خودم رو مطرح كنم. وقت خيلي نبود و داشت به ساعتش نگاه
ميكرد چون زنش توي ماشين كنار پارك منتظرش بود. اين بنده ي خدا هم براي ثوابش آخر
هفته هاش رو ميرفت به مردمي مثل من كمك ميكرد و اونها رو ارشاد ميكرد و صد البته
به صورت تشكيلاتي ...
حالا چون نميخوام اينجا
خيلي در مورد اين بحث حرف زده باشم ادامه اين رو به جلسه ي بعد موكول ميكنم ... (فقط
اين رو گفته باشم كه جلسات من با اديسون بيشتر از 10 جلسه 2 ساعته هفته هاي
بعد از اون طول كشيد در منزل ما و كم كم دوستانم اعلام علاقه مندي كردن در
مناظرات حضور داشته باشن تا ببينن چي گفته ميشه و چي شنيده ميشه و آخر اين بحثها
هم به جاهاي خيلي خوبي كشيده شد كه در آخر براتون تعريف ميكنم ... اما با روند
فعلي و اين تيكه گويي ها در بين پستها، اگر بخوام در مورد ماهيت حرفهامون و اينكه
واقعا چه بحثهايي بين ما رد بدل شد و سوال چه بود و جواب چه شنيديم صحبت كنم شايد 10
پستي طول بكشه).
بله! برگرديم سر بحث
خودمون در مورد تنها اومدن به خارج براي ادامه تحصيل.
واقعا تنها اومدن خانمها
به خارج براي درس خوندن معظلي هست. وقتي آدم دانشجو هست، اون هم سالهاي اول دوم
فوق ليسانس، اون هم در دانشگاهي كه خيلي ها اپلاي ميكنن و ميرن، يه جورايي واقعا
وسوسه بر انگيزه. آدم وقتي اون اولا ميره تو فضاي خارج اومدن، رو راست باشيم، بعضي
وقتها داغيم و نميدونيم ميخوايم چه كار كنيم. وقتي آدم رو خارج اومدن بگيره، واقعا
نگه داشتن اين موج اشتياق و عطش كار حضرت جبرئيله. به هيچ صراطي مستقيم نيستيم. الا
و بلا بايد بريم. با كسي هم كه مشورت ميكنيم و بهمون ميگن نرو، اون ميشه دشمن سر
سخت ما، كسي كه پيشرفت ما رو نميتونه ببينه، كسي كه آينده ما براش مهم نيست، كسي
كه داره روياهاي ما رو ميسوزونه و خلاصه ميشه آدم بده!
من خودم وقتي اون اولا
فكر رفتن خارج به سرم زد، شبا براي خودم رويا داشتم. هر شب موقع خواب بارو كنيد تو
خيابونهاي كل كشورهاي دنيا قدم ميزدم. سال اول فوقم بود شايد ترم اول. چون تا قبل
از اون به طور جدي به قضيه نگاه نميكردم. وقتي كسي از مشكلات و سخيتهاي خارج بهم
ميگفت با خودم ميگفتم اين همون آدم بده هستش. هميشه دوست داشتم با كسايي بيشتر
معاشرت كنم كه بيشتر تشويقم ميكنن براي رفتن و حس ميكردم اونها فقط دركم ميكنن.
و فكر ميكنم واقعيت امر
براي هر موضوع ديگه اي كه سر راه ما آدمها قرار ميگيره هم به همين صورته. وقتي
چيزي رو ميخوايم، فقط و فقط به داشتن اون چيز فكر ميكنيم و سعي ميكنيم بديهاي اون
رو نبينيم و يا حداقل خيلي جدي نگيريم (البته اين موضوع در خارج اومدن به طور شگفت
انگيزي كار ميكنه) و خيلي خوبه آدم وقتي اين سوالها رو ميشونه و يه جورايي مثل
نازنين خانم سعي دارن اونور قضيه رو هم بيينن.
من دختر نيستم و در
جايگاه يه دختر نميتونم حرف بزنم اما همسرم كه ميتونه؟! من حداقل اين حرفهايي كه
دارم ميزنم رو از طرز فكر مشترك خودم و همسرم استخراج ميكنم و چيزايي كه ميگم شايد
خيلي زياد از زبان يه دختر مجرد شنيده نشه.
بخواهيم يا نخواهيم در
تمام دنيا (در حدود 90 درصد) پسرها از دخترها خواستگاري ميكنند و به نوعي در معرض
به دست آوردن هستن چون جايگاه خانمها در ذهن آقايون جايگاه والايي هست و اين به
نفع خانمها هست. از طرف ديگه، اين موضوع يه مشكل ديگه اي رو هم براي خانمها ايجاد
ميكنه و اون اينه كه نميتونن به خاطر وجود اين موضوع و فرهنگ غالب (كه در بيشتر
كشورها هست) از پسري خواستگاري كنن. زبان كوچه بازاريش اينه كه خانم بايد صبر كنه
تا آقايي بياد خواستگاريش.
(همينجا بايد
عرض كنم كه اين پست ممكنه يه مقدار جنجالي باشه. اما دوستان عزيز من، من فقط طرز
فكر خودم رو ميگم با توجه به تجربه اي كه در اطراف خودم داشتم اينجا ... ممكنه
برخي از دوستان از دست من ناراحت بشن براي زدن برخي حرفها اما خب من شايد امشب
حرفهايي بزنم كه معمولا كمتر آدمها اون رو به زبون ميارن اما خب من ميزنم، گوجه اش
رو هم به جون ميخرم. اين حرفهايي هم كه دارم ميزنم به اين معني نيست كه من اعتقاد به اين روش ديد دارم بلكه تنها يه سري مشكلات ناگفته رو گزارش ميدم)
اينكه خانم بايد صبر كنه
تا يكي بياد خواستگاريش، يه جورايي سرنوشت خارج اومدن برخي ها رو هم رقم ميزنه.
بذاريد اول در مورد
مشكلات اينكه يه خانم در كانادا و آمريكا تنها درس بخونه رو براتون بگم بعد اين رو
ربط بديم به موضوع همسر و ازدواج و اينها.
صبح كه پا ميشيد، قراره 100
تا كار انجام بديد. قبض تلفن زياد اومده بايد زنگ بزنيد شركت تلفن ببينيد چه كار
بايد كنيد؛ امروز بايد تو دانشگاه حل تمرين باشيد، سوالها چيه و جواب چيه؟ پروژه
رو چه كار كنيد؟ دو روز ديگه وقت گزارش هفتگي هست و بايد يه چيزي آماده كنيد براي
استاد. غذا رو خودتون بايد درست كنيد و كسي به فكر شما نيست كه صبحانه بهتون بده. اگر
پروژه ي شما گير كرده تو يه مرحله اي تنها و تنها خودتون بايد اون رو بالا ببريد و
چون داريد پول ميگيريد از دانشگاه و يا استاد، انتظارات از شما بالاست. استاد بعضي
وقتها به شما گيرهاي اساسي ميده . اشك شما رو در مياره. باور كنيد يكي از بچه هاي
دانشكده ما ايراني هست و يه خانميه كه خيلي هم جوونه و مجرده. روزهاي اولي كه اومده
بود دانشكده تو 6 ماه سه بار اومد تو اتاق من زد زير گريه. من هم هر دفعه خب
ميدونستم دردش چيه بهش تسكين ميدادم. خلاصه يك سالي طول كشيد خودش رو جمع و جور
كنه اما خب بالاخره هنوز هم تحت همون مشكلات و استرس ها هست.
خودش شريف درس خونده هم
ليسانس و هم فوق، اما خودش تو يكي از اون روزها بهم گفت من نميدونم اصلا اينجا چه
كار ميكنم، و با اين همه سختي چرا اومدم اينجا!
اين از اين طرف، از طرف
ديگه هم چون تنهاست، همه ي مشكلات رو بايد تنهايي به دوش بكشه. دوست پيدا كردن
براي خانمها در خارج هم جزو يكي از معضلات هست. شما بايد دوست خارجي پيدا كنيد و
اين خيلي سخته كه يكي رو پيدا كنيد كه با افكار و روحيات شما بخونه. دوستاي خارجي كه
خب فكر و ذكرشون بيرون دانشگاه رفتن به بار و پارتي و سفر و دوست پسرهاشونه. اروپاييها
هم كه زياد با كسي جوش نميخورن. اينترنشنالها هم كه از هم فراري هستن. آخرش ميشه
ايني كه دوست من انجام داد. براي اينكه تنها نباشه رو آورده به دوست شدن با چند تا
دختر اينجايي كه آخر سر هم به فيس بوك كه نگاه ميكني عكساي مجالس پارتيشون مشخص
ميكنه تو چه فضايي خودش رو قرار داده.
اينجا مريض بشيد كسي آب
به دستتون نميده. كسي نيست براش ناز كنبم . شما بايد به صورت خشك بريد سر كار و
جدي به دنبال درس باشيد. درس و فقط درس و چيز ديگه اي براي آدم نميمونه. برخي
وقتها توي سال قشنگ وقتتون تا 12 شب درس هست. فكر نكنيد اينجا مثل ايران دكتري
ميگيريم و اينكه وقت آزاد داشته باشيم و يا نداشته باشيم دست خودمونه؛ بلكه دست ما
نيست. بايد سخت كار كرد چون داريم پول ميگيريم و بايد گزارش بديد مثل يك كارمند. پيشرفت
هم خوب نباشه، استاد يه موضوعي رو بهونه ميكنه و از گروه اخراج ميشيد.
يكي از دوستان ديگه اينجا
كه يه خانم هست و تو بايومديكال درس ميخونه و مجرده، پري روز داشت با تلفن همراه
حرف ميزد، حواسش نبود پاش پيچ ميخوره ميفته زمين و مچ دست راست و مچ پاي چپش ميشكنه.
الان ما بايد با دوستاي ديگه نوبتي براش غذا ببريم و خوراك. همين چند روز پيش
لباسهاي اين بنده خدا رو انداختيم لاندري. از جاش نميتونه بلند شه. استاد از يه
طرف غر ميزنه، شرمندگي خودش براي دوستانش از يه طرف ... نميدونم والا ...
ببينيد، خب بايد به
جورايي رو راست بود ديگه! اگه ما تو اين فضا با هم رو راست نباشيم كي باشه؟ خب شما
خانم هستيد و بالاخره بايد مردي سر راه شما قرار بگيره و به شما پيشنهاد بده (كه
صد البته اين شما هستيد كه انتخاب نهايي دست شماست) و بعد بتونيد ازدواج كنيد. فكر
اين رو نكنيد كه با خارجي ازدواج ميكنيد وقتي بيايد خارج. با ايراني اينجا هم
نميتونيد ازدواج كنيد (حالا ميگم براي چي).
اگر بلند شيد بيايد خارج
براي درس خوندن، شما داريد مدرك دكتري ميگيريد. خود شما حاضريد با مدرك زير مدرك
دكتري ازدواج كنيد؟ اصلا اگر شما دانشگاه تكزاس مدرك بگيريد و
يه
دكتر از دانشگاه تهران بياد خواستگاري شما كسر شأن نميدونيد؟ بالاخره يه دكتر از
دانشگاه آمريكا راضي ميشه با يكي هم سطح خودش اما از ايران ازدواج كنه؟
بيشتر پسرها ترجيح ميدن
با 3 تا 5 سال كوچكتر از خودشون ازدواج كنن (اغلب و نه همه) . كسي كه از نظر
تحصيلات يه سر و گردن از خودشون پايين تر باشه و لااقل به قول بچه ها گفتني شاخ (!)
نشه براي طرف (البته اينا رو دارم براي همسرم ميخونم اونم اونور شروع كرده به
خنديدن به من ... بعد هم داره ميگه آرزوي تاسف ميكنم براي شمايي كه داريد وبلاگ من
رو ميخونيد) ولي خب اين يك واقعيته.
بعد شما بريد خارج دكتري
بگيريد، اينكه يه پسر پيدا شه با اون اينجا ازدواج كنيد رو از سرتون كاملا بيرون كنيد.
چون چقدر مگه احتمال داره اطراف شما پسر مجرد ايراني كه سنش به شما بخوره و طرز
تفكرش به شما بخوره وجود داره كه باهاش ازدواج كنيد؟ احتمالش زير 0.05 درصد (نه 5
درصد) هست اين رو از من حقير بپذيريد. بعد هم اگر ازدواج كنيد بعد دو نفر هستيد
با يك عمر زحمت، كه حالا درستون تموم شده ميخوايد بريد سر كار. آقا ايالت x كار
گير مياره خانم ايالت z. حالا كي بمونه پيش اون يكي ميشه اختلاف بعد هم چون
موقعيت خوبي داريد و تازه شغل و اين حرفها، طلاق.
ايران هم برگرديد همينه،
بالاخره بايد يكي فناي اون يكي بشه. چي بشه دو تايي تو يه شهر و دانشكاه كار گير
بيارن خيلييييييي بعيده و نادر. بعد هم اين بچه مادر ميخواد. دو تايي قرار باشه با
يه لود كاري كار كنن چي ميشه اون بچه هه؟
حالا هم فرض كنيد بيايد
دكتري بگيريد و بعد برگرديد ايران. به شرط اينكه همه رو يك ضرب اومده باشيد و پشت
كنكوري نباشيد، ميشه 30 سال حدودا. بعد هم يه مرد 30 ساله كه نمياد خواستگاري. شما
الان از خارج اومديد و خانم دكتر و اين حرفها، خودتون قبول ميكنيد با يه شرايط معمولي
ازدواج كنيد؟ مثلا ليسانس شريف با سابقه كار تو شركت فلان كه پاش رو از مرز بيرون
نذاشته ميتونه همگام با افكار شما باشه كه دنيا رو گشتيد؟ و آيا اون مردي كه اون
هم خارج دكتري گرفته باشه و بخواد زني انتخاب كنه شما رو از كجا پيدا كنه؟ و چرا
تا 32 يا 33 سالگي ازدواج نكرده باشه؟ بيشتر دوستاي من كه اينجا هستن بين 26 تا 29
و يا 30 ازدواج ميكنن و كسي مجرد نميمونه اينجا و ميرن ايران زن ميگيرن برميگردن.
ايران هم بخوايد ازدواج
كنيد و بيايد اينجا براي درس ... آخه اون پسر بدبخت بياد اينجا چه كار كنه؟ اون كه
اومده شما رو گرفته، كار داره؛ زندگي داره؛ بنده ي خدا چند سال تلاش كرده جاي پاي
خودش رو تو شركت محكم كنه. حالا ول كنه بيايد خارج خانه داري كنه؟ اگر هم خودش
دانشجو باشه ايران و با شما ازدواج كنه، چند درصد احتمال داره كه دو تايي با هم تو
يه دانشگاه پذيرش بگيريد كه بتونيد پيش هم باشيد؟
من در مورد مشكلات دختران
مجرد بيشتر ننوشتم چون ديگه خيلي زياد شد اين پست اما خب براي اينكه واقع گراتر
باشه، فقط فكر كنيد تو ايران خونه تنهايي مجردي داريد و هيچ كسي هم پيش شما نيست و
دانشجو هستيد و تو روز ممكنه حتي كسي پيدا نشه كه با او دو كلمه حرف بزنيد. اون
وقت ببينيد چي براتون پيش مياد.
و اين رو هم بگم كه همه و
همه ي اينها درست، اگر خانمي هدفش ادامه تحصيل باشه، همه ي اينها رو به جون ميخره
و ول ميكنه مياد خارج و به حرف هيچ كسي هم توجه نميكنه ... به اين هم ميگن اراده ي
بالا. زندگي كه همش ازدواج و اينها نيست. درس هم بالاخره ميتونه هدف آدما تو دنيا
باشه، نه؟ چرا فكر ميكنيد حتما آدم بايد ازدواج كنه و تشكيل خانواده بده؟ آدم
ميتونه مثل اين خانماي خارجي هم باشه. (اين هم يه طرز نگرش هست كه كاملا جواب ميده)
به خاطر غلطهاي املايي
ببخشيد، خوابم مياد ديگه، فردا يا بعدا كه دوباره برگردم اصلاح ميكنم. پست كردنش
چون الان داغه بهتر از پست نكردنشه.
موفق باشيد