تبليغاتX
تحصيلات دكتري در آمريكا-کانادا

تحصيلات دكتري در آمريكا-کانادا

فنی-مهندسی

سايت جديد گروه دانشجويان ايراني در كانادا و آمريكا

با سلام خدمت همه دوستان عزيز


بالاخره اين گروه دانشجويان ايراني در كانادا و آمريكا اين سايت تاريخي خودشون رو بالا آوردن و من رو هم مطلع كردن كه به دوستان اطلاع بدم. 

پارسال كه اينها شروع به كار كردن خيلي بزرگ نبود گروهشون و با كمبود نيرو مواجه شدن چون درخواستها بيش از حد انتظار بود و من در جريان كارهاشون بودم. اما الان هم گروهشون بزرگ شده و هم با امكانات بالايي مي تونن خدمات رساني كنن.

من كه شخصا اميدوارم اين سايت و شايد هم اين وبلاگ در كنار هم بتونن جاي تمام وبلاگها و فورم ها رو در زمينه اپلاي بگيرن و يه بانكي بشه براي كساني كه مي خوان تو آمريكا و كانادا درس بخونن. بالشخصه آينده اين سايت رو در زمان يكسال آينده خيلي خوب ميبينم. 


www.applyabroadnow.com

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1391ساعت 1:52 AM  توسط آرش  | 

سال 91 مبارك - قيمتهاي وطن

سلام،

سال نو مبارك!

اميدوارم كه همه دوستانم سال خوبي رو آغاز كرده باشن و براي همتون آرزو ميكنم كه امسال اصلا دكتر نريد، غم نبينيد، موفقيت تحصيلي شغلي زياد ببينيد، در همه جنبه ها پيشرفت كنيد، قدر پدر و مادرهاتون رو بيشتر بدونيد، همسراتون رو بيشتر دوست داشته باشيد و حتي كوچولويي هم از هم ناراحت نشيد، و بالاتر از همه آرزو ميكنم اون پدر مهربان كه همه منتظرش هستن و آرزو مي كنن بياد امسال آخرين سالي باشه كه از ما دوره!

ميبخشيد كه كمي دير وبلاگ رو آپ كردم و دير سال نو رو تبريك گفتم. 

امروز يكشنبه صبحه و همه خوابن. منم از فرصت استفاده كردم تا بيام يه كمي بنويسم. هوا اينجا بر خلاف ايران خيلي گرم شده بود يك هفته، و ما نياز به كولر حتي داشتيم. اما بعد از گذشن يك هفته، هوا دوباره سرد شد اما بهاري سرد شد. الانم با اينكه صبحه ولي هوا ابريه و تاريك و داره بارون مياد. اي كاش خونه هاي اينجا يه جوري بود كه الان ميشد پاي بخاري چوبي مينشستي و كتري و قوري هم روش بود و خلاصه اون چرم گوسفند هم زير پاتون مي نداختين و وقتي از پنجره سطح پايين اتاق به بيرون نگاه مي كردين يه باغ انبوه پرتقال مي ديديد كه درختاش از خز پوشونده شدن و پرتقال ها روي درخت خود نمايي مي كردن و بوي هيزم از بالكن سرتاسري خونه ميومد تو. 

اينا وصف خونه مادربزرگ مادري من بود. وقتي از پنجره به بيرون نگاه مي كردي يه همچين منظره اي مثل عكس بالا مي ديدي با اين تفاوت كه باغ پرتقال بود و با جاده روستا 150 متر فاصله داشت. اما سقف كل باغ پوشونده شده بود از جنگل و تو باغ تاريك بود. ما هر وقت بچه بوديم و با پدر و مادر و خواهر و برادرم مي رفتيم اونجا من به جاي اينكه مثل بچه شيطونها برم توي باغ شيطوني مينشستم توي خونه. توي خونه بوي غذاي و كته مادربزرگ ميومد و منم پاي كارتن توي اين تلوزيون هاي سياه سفيد 14 اينچ. 

امروز صبح هم اين هواي اينجا من رو ياد اونجا انداخت كه هميشه ي خدا همين شكلي بود. يادش واقعا به خير.

اما الان چي؟ الان يكي بخواد يه همچين خونه اي توي روستا تو ايران براي خودش بخره چقدر بايد بده؟ مثلا من بايد يه همچين چيزي رو ديگه توي رويا براي خودم ببينم.

اون زمان يادم مياد پدر من يه خانواده 20 نفري رو جمع مي كرد و مشكلي هم نداشت. اصلا يادم نمياد كسي لنگ نون شبش بوده باشه و مردم همه چيز راحت مي خريدن و ميخوردن و بيشتر فكر پس انداز و خونه خريدن و خلاصه اينجور پيشرفتها بودن. اما الان چي؟ الان براي كسايي كه خونه ندارن خونه داشتن يه روياست يا اصلا فكر اين رو كه پس انداز كنن خونه بخرن هنوز هم هست؟

نميدونم چرا يه دفعه مملكت اينجوري شد و همه چيز به نظر من پكيد (شايد هم نپكيده و من اشتباده ميكنم؟ اما من اين رو از جان كلام دو سه تا از اعضاي هيئت علمي دانشگاه علم و صنعت و سازمان نقشه برداري و سازمان انرژي اتمي شنيدم).

راستش قبل از اومدن به ايران ميخوام تمام جوانب رو بررسي كنم. سه سال پيش الان نيست. پارسال امسال نيست. با اين وضع اقتصادي هم نميدونم مردم چه جوري دارن زندگي ميكنن. از مادرم شنيدم كه مي گفت گوشت خيلي گرون شده. آجيل دمدماي عيد مي گفت خيلي گرونه. نون گرون شده، بنزين گرون شده يا مي خواد بشه. ميري يخچال بخري فروشنده قيمتش با دو دقيقه پيشش فرق داره، ميخواي معامله كني بعضي جاها ازت دلار ميخوان، برنج كيلويي پنج هزار تومن شده و ....

براي روشن شدن بهتر قضيه و اينكه بتونم از زاويه ديد يه هيئت علمي به موضوع نگاه كنم كه زندگي رو الان تو ايران چه جوري لمس ميكنه، تصميم گرفتم با چند تا از دوستانم صحبت كنم. اوني كه انرژي اتمي بود مي گفت من و خانمم دو تايي كار ميكنيم، 600 700 تا براي اجازه كنار ميذاريم تو تهران، 1 تومن هم خرج كرايه و خوراك برج ميشه. مي گفت حقوق من تموم ميشه و اگر حقوق خانمم نباشه خلاصه بايد ير به ير سر كنيم. 

اون دوستم هم كه توي نقشه برداري بود از خودش خونه داشت ولي دو تا بچه هم داره كه مي گفت با حقوق 2 تومن باز هم ير به ير هستيم. مي گفت زندگي خوبه با اين حقوق اما اگر خونه داشته باشي. بهم گفت ما كه كار نميكنيم براي ير به ير، بالاخره بچه هامون آينده دارن و بايد براي اونها هم پس انداز كنيم. از وضع اقتصادي خيلي راضي نبود اگر چه دستش به دهنش مي رسيد.

اون دوست علم و صنعت هم هنوز بچه نداره و دقيقا مثل همون انرژي اتميه نظر داد. 

من خودم يه مقابسه اي كردم بين قيمت ها تو ايران و اينجا بعد از اين گروني ها و ميبينم چرا آخه اينا بايد اينجوري زندگي كنن و ايراني ها هم تو اين شرايط. 

اينجا كارگرش داره 2000 تا حقوق مي گيره. استاد دانشگاهش مينيمم صفر كيلومتر 5000 تا. كارمند بانك درجه پايين 3000 الي 3500 تا. اوني كه تو شركت صنعتي كار ميكنه كه رو 10000 تا مي چرخه.

حالا شما ببين با اين حقوق و اين هزينه ها چطوري ميشه زندگي كرد تو اينجا:

گوشت گوسفند درجه يك: 16 دلار

گوشت چرخ كرده: 5 دلار

گوشت گوساله: 8 دلار

سينه مرغ:‌10 دلار

نون: 6 تا تافتون (كلا روي هم 700 گرم) 1.5 دلار

برنج خوب: كيلويي 1.5 دلار

انگور خوب: 3.5 دلار

بادمجون: 1.5 دلار

گوجه: 1.5 دلار

سيب: 2 دلار

هلو:‌ 2 دلار

پسته: 18 دلار درجه يك ... 14 دلاري خيلي خوب

بادوم هندي: 14 دلار

گردو پوست كنده: 12 دلار

تخمه كدو: 7 دلار

كشمش: 4 دلار

بنزين:‌1.4

لباس بچه: مفت (مثلا اوني كه ايران 25 تومنه اينجا 10 دلار)

اسباب بازي: اوني ماشيني كه ميدن تو ايران 10 تومن اينجا 2 دلار

كره بادوم زميني: 2.5 دلار (600 گرم)

پنير تبريزي:) 8 دلار

....

شما اين قيمتها رو ببين بعد با حقوق اينجا مقايسه كن. زندگي روزمره از ايران ارزون تر در مياد چشمگير. تازه با حقوق اينجا كه حداقل 3 برابر ايرانه براي يه كارگر.

خونه اينجا براي اجازه پيش نميگيرن و همه رو نقد ميدي. يه خونه 60 متري يك خوابه رو ميدي 600 دلار. اما اين رو هم در نظر داشته باشيد كه اگر شغل داشته باشيد اونوقت بهتون وام خونه ميدن و با ماهي 1000 دلار قسط، خونه دار مي شيد. اون هم چه خونه اي؟ 

House for Sale at 9395 Rue Roissy,brossard in Brossard QC is a HouseHouse for Sale at 9395 Rue Roissy,brossard in Brossard QC is a House

يه همچين چيري رو ميخريد 300 هزار دلار و قسط ماهي 1000 دلار با 30 هزار دلار پيش پرداخت.

بيمارستان همه چيز مجاني. شما به هيچ عنوان پول خرج نميكني براي دوا دكتر. دندون با بيمه سالي 200 هزار تومن مثلا هميشه 70 درصد تخفيف داري تا سقف 1.5 ميليون تومن. 

ماشين صفر بالاتر از زانتيا 20 هزار دلار. من خودم يه نيسان خريدم كه نو بود عين عروسك، تو اين يكسال يكبار مكانيكي نبردم براي تعمير چقدر فكر ميكنيد؟ بله 3000 دلار

سالي 400 تا بيمه ميدم (مثل ايران) و هيچ خرج ديگه اي غير از بنزين و استهلاك معمولي نداره.

ما الان با بچه ها بخوايم بريم مثلا پيك نيك بيرون شهر تو جنگلا، 50 دلار بنزين مي زنيم و 50 دلار هم گوشت مي خريم و ميوه. يه سفر خوش يك روزه در 100 كيلومتر بيرون شهر براي دو نفر 10 الي 15 دلار خرج داره.

خوبي اينه كه شما اينجا لباس بخواي بخري از 2 دلار داره تا 2000 دلار و هر كسي هر چي بخواد طبق كلاسي كه براي خودش قائله ميره ميخره و مثل ايران نيست كه زير 25 تومن لباس نباشه (شايد هم تازه بالاتر باشه و من نميدونم). تازه تو ايران ميري مغازه اولا هر نرخي بخواد ميده، ثانيا جنس تقلبي رو بهمون ميندازه 80 تومن به جاي 15 تومن. انگار يه جورايي ما هم هر چي بيشتر بگن فكر ميكنيم بهتره و بايد اون رو بخريم. 

نميخوام بيشتر بگم سرتون رو درد بيارم اما خودم به يه نتيجه اي رسيدم كه دوست دارم دوستان هم نظر بدن در موردش، من فكر ميكنم جدا از مسائل مملكت و اينها خودمون 60 درصد مقصر هستيم. مثلا چرا اوني كه لباس فروشي داره به محض اينكه يه چيزي گرون ميشه پولش رو از جيب ملت در مياره؟ خب منم ميرم لباس بخرم گرون باشه از جيب ملت در ميارم. همه هم از جيب هم در بيارن بالاخره فشار روي اوني خواهد بود كه  كارگره و دستش هم به جايي بند نيست كه بكنه توي جيب بقيه. يا اون كارمند بنده خدا چه كار كنه؟ اون كه بيزينس نداره!

اجناس داره تصاعدي بالا ميره. مردم هم به هم رحم ندارن. رحم كنن خودشون بايد شب برن تو خيابون البته؛ و اينجوري مردم بار اومدن چون كلا تو شرايط بد اقتصادي زندگي مي كنن. (البته شايد هم اينطوري نباشه و من اشتباه ميكنم) 

تو همين قضيه خونه ببينيد، خونه براي چي گرون شد؟ يه عده معدود يه جايي هستن كه تصميم مي گيرن خونه و زمين گرون بشه. كله گنده 2 زمين رو از كله گنده 1 گرون مي خره. بعد كله گنده 2 مياد زمين رو خورد مي كنه ميده به عمده فروش هاي كلان، گرون تر. اون هم ميده به بنگاه ها و اشخاص، گرون تر. بعد همين بنگاه ها و اشخاصي كه پول تو دستشون هست و ميتونن زمين بخرن يا خونه، ميخرن، بعد با يه قيمت بالاتر به اون يكي كه قصدش هم همين خريد و فروشه، مي فروشه، دوباره همون اولي بعد از چند دست بدون توجه به اينكه اين هموني كه فروخت مثلا 1000 تومن، ميخره 2000 تومن، مي فروشه 2500 تومن و اين ماجرا ادامه دارد تا يه عده از پول زمين خواري بتركن و يه عده بنده خدا كه پول اين دلالي رو نداشتن بمونن همون كف. كي كرد؟ به نظر من مردم خودشون خيلي دخيل هستن. از ماست كه بر ماست.

خلاصه خيلي وضعيت خراب شده تو ايران و بديش اينه كه نمي دوني چي مي خواد بشه. باور كنيد من سال اول اومدم اينجا نون خريدم، بود 1.5 دلار الان هم همونه و اگر هم بخواد بالا بره جزئيه، اونقدري كه به چشم نمياد. همه چيزهايي كه اينجاست قيمتهاش همونهاست كه بود تو اين مدت. واقعا چشيدن طعم ثبات شيرينه.

شما در مورد قيمتها چي مي گيد؟ كساني كه تو شهرستان هستن خيلي خوب مي تونن كمك كنن به من ...

از شرايط اقتصادي و زندگي و خونه و غيره تو ايران برام بگيد و اينكه با چقدر حقوق چه جوري ميشه زندگي كرد و خلاصه براي من مملكت خودم رو تشريح كنيد ... خيلي ممنون ميشم و خيلي ميتونه اينها به من كمك كنه ...

موفق باشيد

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 فروردین1391ساعت 10:13 AM  توسط آرش  | 

امنيت در آمريكا-كانادا - خاطره

(1- براي دريافت آپديت در اين وبلاگ ايميلي سفيد با موضوع member به usdoctoral@gmail.com بزنيد.

2- ايميلها و نظرات رو ترجيحا به انگليسي يا فارسي و نه فينگليش بنويسيد لطفاً.

3- لطفاً از ايميل به جاي دادن نظر خصوصي استفاده كنيد.

4- سايت دانشجويان ايراني در كانادا و آمريكا www.applyabroadnow.com)

با سلام به همه دوستان عزيزم

 شرمنده كه سرم خيلي شلوغ هست و نميتونم واقعا يه جاي خالي پيدا كنم براي اينكه 4 ساعتي وقت بذارم يه پست خوب بدم. راستش خيلي كه وقت پيدا كنم بتونم به همسرم توجه بيشتري كنم. تو اين سالها كه همواره همسرم در اين وبلاگ كمك كننده به من بوده اما الان خودم روم نميشه ديگه با اين شلوغي وقت يه جا كه خالي ميشه بشينم پاي وبلاگ. اگر چه هر دوي ما اين رو درك ميكنيم كه شايد برخي ديدگاه هامون به خيلي از دوستان كمك كنه. واقعا اونقدر سرم شلوغ هست كه روزانه ساعتهام از هفته قبل تقسيم بندي شده. از يه طرف هم چون همسرم ديگه فعلا خونه نشينه بيشتر نياز به رسيدگي داره و خلاصه درگير همسرداري (!) هستم.

 اما خب در اين ميون ديگه سعي ميكنم بيشتر به وبلاگ هم برسم اما نميدونم تا حالا كار وبلاگي كرديد يا خير، چون نوشتن براي يك موضوع حس مي خواد و وقتي سرت شلوغ باشه اين حسه ايجاد نميشه. و اگر بدون اون حس بنويسي به خواننده نمي چسبه.

 در هر صورت، گفتم يه كم در مورد مسائل امنيتي بنويسم.

 اينطور كه براي من ايميل مياد و تو نظرات وبلاگ هست ميبينم كه خيليها دارن براي آمريكا اپلاي ميكنن. نميدونم چرا اما خلاصه خيلي ها رو به آمريكا دارن. من قبلا هم از مزاياي كانادا گفته بودم ولي بر خلاف اون همه دارن براي آمريكا تلاش ميكنن. اينجا نميخوام اين دو تا رو از جنبه هاي مختلف مقايسه كنم اما قصدم فقط اينه كه خاطره يكي از دوستانم رو براتون تعريف كنم كه تازه از كانادا سفري كاري به آمريكا داشت.

 من از زبان دوستم اينجا مينويسم كه زياد فعلهاي زماني به كار نبرم.

 ساعت 5 صبح بود كه بيدار شدم و خودم رو براي رفتن به فرودگاه آماده مي كردم. آخه پرواز ساعت 8 از مونترال به ايالت تنسي بود. با همسر و بچه ها خداحافظي كردم و رفتم فرودگاه. وقتي به فرودگاه رسيدم رفتم قسمت كارهاي اداري مربوط به ورود خاك آمريكا كه در واقع افسرهاي آمريكايي اونجا ميشينن (آخه براي ورود و خروج در آمريكا بايد رجيستر كرد). خلاصه نشسم و افسر شروع كرد به چك كردن پرونده هام. بعد ازم خواست بليط رو نشونش بدم. من هم بليط رو خوشحال در آوردم از كيف و بهش نشون دادم. افسره يه نگاهي به بليطم كرد و گفت چنين پروازي وجود نداره. گفتم امكان نداره به من بليط فروخته شده. گفت نه امكان نداره، چون ما پرواز از مونترال به تنسي مستقيم نداريم و بايد بري نيويرك و بعد از اونجا سوار يه هواپيماي ديگه بشي بعد بري تنسي. من گفتم من نميدونم به من بليط فروختيد و من كارم رو از دست ميدم اگر امروز ساعت 10 صبح اونجا نباشم.

 يارو رفت مافوقش رو آورد و گفت آقا جريان اينه. اون هم همون حرف رو زد. گفتم لطف كنيد زنگ بزنيد به شركت فروشنده بليط تا معلوم بشه جريان چيه. اونا هم زنگ زدن. اون شركته گفت آقاي افسر حرف شما درسته اما اين هواپيما در نيويورك ميشينه و سوخت گيري مي كنه و بعد دوباره همون هواپيما ميره به تنسي.

 اينجوري شد كه خلاصه اون شركته اينها رو قانع كرد كه اين هواپيما مستقيما به تنسي ميره. خلاصه رفتم تو سالن انتظار و ديدم هيچكسي نيست. نگو همه رفتن سوار شدن و هواپيما داره حركت مي كنه كم كم. خلاصه با هزار ديگري و اينور و اونور خودم رو رسوندم به هواپيما رو سوار شدم و البته همه هم چپ چپ نگاه مي كردن چون هواپيما به خاطر من 15 دقيقه تاخير كرده بود در پرواز.

آقا خلاصه هواپيما بلند شد و منظره زيباي بالاي مونترال و طلوع خورشيد و اين حرفا خلاصه خوابم برد تا خود نيويورك. اونجا كه رسيديم بهمون گفتن از هواپيما پياده شيد مي خوايم سوخت گيري كنيم. من هم پياده شدم و يه يك ربعي چرخ زدم تو فرودگاه تا بگن بياين سوار شين. بعد كه برگشتم دم گيت سوار شم بهم گفت اين هواپيما به تنسي نميره (!) گفتم چي چي رو نميره به ما گفتن پياده شين سوختگيري كنه بعد ميگين نميره؟ من بليط دارم. بهم گفت برو از اون قسمت سوال كن من چيزي نميدونم. رفتم پيش يه خانمه تو قسمت پرواز و اينا بود و جريان رو گفتم گفت كه برو همونجا و اون ميره تنسي اما با تاخير. بعد كه برگشتم همون يارو بهم گفت هواپيما بلند شد رفت (!) تنسي. گفتم مسخره كرديد ما رو؟ خلاصه داد و بيداد كردم و رفتن رئيسشون رو آوردن و جريان رو فهميد گفت باشه صبر كنيد با پرواز بعدي ميفرستم بريد. زنگ زد شركت هواپيمايي من اونا هم گفتن بليط اين آقا از اونايي بوده كه بايد حتما تو اون كلاس پرواز جا پيدا بشه تا بتونه با پرواز بعدي بره. حالا شانس ما پروزا بعدي نيم ساعت ديگه بود و گفتن تو اون كلاس جا نداريم. خب حالا كي هست پرواز بعدي؟ گفتن ساعت 4 بعد از ظهر، الان ساعت چنده حدود 9 صبح. گفتم من كارم رو از دست ميدم اگر نرم گفتن ديگه شرمنده كاري نميتونيم بكنيم اگر ميتونيد ساعت 4 و الا بر گرديد.

 من هم كه چاره اي نداشتم تا ساعت 3 چرخيدم و ساعت 3 قبل از همه رفتم اول صف كه دوباره بامبول در نيارن كه نميشه و هواپيما رفت و بنزين نداره و صندليش كثيفه و اينجور حرفها.

 خلاصه پاهام رو كه در هواپيما گذاشتم باز هم هنوز مطمئن نبودم داريم ميريم تنسي و با خودم گفتم الان ميگن آقا شما هيكلت نافرمه پياده شو ايشون سوار شن!

 هواپيما كه به تنسي رسيد ساعت تقريبا 5:30 عصر بود و تا من اومدم بيرون و تاكسي گرفتم هوا كاملا تاريك بود (چون زمستون بود). به راننده تاكسي گفتم من رو ببر خونه دوستم به اين آدرس. اين تاكسيهاي آمريكايي هم كه مثل اين ماشين پليسا. بين راننده و مسافر يه پنجره كوچولو هست و بقيه اش زد گلوله! در صورتي كه تو كانادا تاكسي ها يه ماشين مدل بالاي خوشگل هستن مثل ماشين شخصي خودت.

 خلاصه رفتم پيش دوستم و دو ساعتي با هم بوديم و قرار شده بود فردا بريم جلسه (براي يه شركت كامپيوتري كارد مي كرد دوستم). گفت خب پس بيا امشب برو هتل. مكان جلسه هم داخل شهر بود و من قبلا هتل رزرو كرده بودم نزديك فرودگاه كه بعدش براي برگشت مجبور نباشم صبح خيلي زود بلند شم و از همون هتل سريع برم فرودگاه. لذا چون يك روز تعويق افتاده بود ديگه نميخواستم هتل رو تو اون گير و وير عوض كنم. به دوستم گفتم بذار پس برم يه ماشين كرايه كنم كه هم امشب راحت برم اونجا و هم فردا راحت برگردم. گفت برو.

 منم رفتم يه ماشين فورد مدل بالا از اين سفيدا اجاره كردم. يارو بهم گفت بيمه نميخواي؟ گفتم نه. آخه ارزش نداشت 40 دلار بدم براي بيمه يه روزه. بعد كه اومدم بيرون ديدم چند تا از اين سياه ها دم در وايسادن (البته كل كسايي كه من اون شب ديدم تو تنسي همه سياه بودن). با خودم گفتم خب اينا با اين تيپ و قيافه و هيكل اگر بزنن بدزدن ماشين رو چه كار كنم؟ خلاصه برگشتم تو و گفتم آقا بده اون بيمه رو پشيمون شدم. خلاصه 40 دلار ناقابل هم اينجا دادم.

 بعد كه برگشتم پيش دوستم براي خداحافظي دوستم گفت اين چيه گرفتي تو اين همه سياه پوست (!). با اين بري هتل دو سوته ميزننت و ماشين رو ميدزدن. حالا ماشين به درك خودت رو نكشن! خلاصه هيچي آقا رفتيم ماشين رو پس دادم و با تاكسي رفتم هتل.

 به هتل كه رسيدم گفتم من اتاق رزرو كردم و خلاصه كليد رو بديد. يارو هم بهم كليد داد و با يه تيكه چوب. گفتم اين ديگه چيه گفت اين رو ميذاري پشت در تا صبح براي هيچ كسي در رو باز نميكني اين هم شماره منه اگر هر اتفاقي افتاد بهم زنگ ميزني. آقا ما رو ميگي آب دهنمون رو قورت داديم و اشد رو خونديم و رفتيم اتاق (البته اون طبقه پايين از اون چيزا هم داشتن ...). خلاصه آقا تا صبح ما نخوابيديم از ترس. هي ميخوابيدم هي ميديم يكي با اسلحه الان اومده بهم پيشنهاد بد ميده! آقا خلاصه جون سالم به در برديم.

 صبح كه بيدار شدم انكار شب فيلم كلبه وحشت صبح شده. تو شهر هم كه رفتم همه سياه. اسلحه هم كه آزاد اصلا جرءت نميكني بد مستي كني و الا كارت با كرام الكاتبينه.

 آقا ما هم جلسه رو رفتيم و وقتي تموم شد از همون موقع رفتم تو فرودگاه نشستم و ديگه هتل نرفتم تا بشه 4 بعد از ظهر. بعد هم سوار هواپيما شدم و برگشتم و پشتم هم نگاه نكردم.

 

خلاصه اين بود جريان دوست ما.

 حالا شما فكرش رو بكن تو كانادا ميخواي بري جايي. تا 1 نيمه شب كه اتوبوسها كار ميكنن امنيت بسيار بالاست. بعد از اون هم اگر يه دختر تنها بره تو خيابون امنيت داره. كسي اسلحه حمل نميكنه و پليس در حفظ امنيت شهر خيلي موثره.

 بعد هم در مورد فاند بايد بگم كه الان بودجه تحقيقاتي آمريكا كمتر از سالهاي گذشته شده و تا چند سال هم ادامه خواهد داشت اين كمبود.

 همچنين، برگشتن و رفت و آمد به ايران هم خيلي مشكله تو آمريكا و واقعا خيليها دپرس ميشن از اين موضوع و يا ول ميكنن بر ميگردن يا اينكه از نظر روحي اطمه بزرگي ميخورن. من يكي از دوستانم كه از شريف اومده بود همين بلا سرش اومد و الان 15 كيلو كم كرده. مگر اينكه كلا بيخيال بشيد و سرخوش زندگي كنيد.

 تنها خوبي آمريكا اينه كه كار توش زياد پيدا ميشه و ايجاد اشتغال در اون 10 برابر كانادا هست. اما آيا همه شمايي كه ميخوايد بيايد اينجا ميتونيد به يقين بگيد ديگه نميخوايد به ايران برگرديد؟ و براي كسي كه قصد برگشت داره از همه بهتر كانادا هست، بعد اروپا و استراليا. من بالشخصه آمريكا رو به هيچ كسي توصيه نميكنم مگر كساني كه ميخوان بيان براي هميشه بمونن و اين مسائلي كه گفتم براشون قابل حله.

 البته اين مقايسه همه چانبه ي كانادا و آمريكا نبود بلكه يه نگاه تجمالي به موضوع بود. امنيت در برخي ايالتهاي ديگر آمريكا بالاتره و برخي حتي پايين تر اما كلا سيستم خيلي از كانادا بدتره. از ايران هم بدتره. مثلا شما امنيت شهرهاي شمال ايران رو با امنيت ايالتهاي كوچك آمريكا نميتونيد مقايسه كنيد. آمريكا به مراتب بدتره. و البته سيستان ما هم شايد دست كمي از جاهاي بد آمريكا نداشته باشه. البته سيستان نرفتم و فقط شنيدم يه چيزهايي.

 سعي ميكنم باز هم بنويسم.

 موفق باشيد

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 بهمن1390ساعت 2:21 PM  توسط آرش  | 

تنهايي و بي كسي (دختران بخوانند)

(1- براي دريافت آپديت در اين وبلاگ ايميلي سفيد با موضوع member به usdoctoral@gmail.com بزنيد.

2- ايميلها و نظرات رو ترجيحا به انگليسي يا فارسي و نه فينگليش بنويسيد لطفاً.

3- لطفاً از ايميل به جاي دادن نظر خصوصي استفاده كنيد.

4- سايت دانشجويان ايراني در كانادا و آمريكا www.applyabroadnow.com)

 

 

با سلام به همه دوستان عزيزم

خانم نازنين برام تو قسمت نظرات پست "update" نوشته بود:

"سلام

همون مورد متاهلي - مجردي كه گفتين.
من دخترم .. ميخوام اپلاي كنم (ليسانس و فوقم رو دانشگاه تهران بودم)
ولي همه ي دوستام كه رفتند و همش بهم ميگن پاشو بيا ازدواج كردند و رفتند.
من خيلي ميترسم كه نتونم تنهايي از عهده ش بربيام.
ممنون ميشم اگه در اين مورد مطلبي بنويسيد"

 

امشب اگر خوابم نبره در اين مورد براي شما يه كم صحبت خواهم كرد. اما قبل از اون حرفهاي ناگفته بسيار است. اميدوارم بتونم فضا و احساسي كه نسبت به نوشته هام دارم رو هم به شما منتقل كنم تا فقط ارتباطمون اينطوري نباشه كه من بنويسم و شما هم بخونيد. چون واقعا وقتي من از اينور دنيا ميشينم پست مي نويسم احساس ميكنم همه ي شما الان جلوم نشستيد و با هم داريم گپ ميزنيم. من خودم اين احساس رو دوست دارم و همين هميشه من رو نگران ميكنه كه نكنه يه روزي اتفاقي بيفته و اينجا تو اين سايت بلاگفا مشكلي پيش بياد و من ديگه شما رو پيدا نكنم و يا شما من رو پيدا نكنيد. براي همين قصد دارم در آينده اي كه شايد هم خيلي دور نباشه (البته اگر وقتم اجازه بده) اين وبلاگ رو روي يه سايت ديگه منتقل كنم كه بدونم وابستگي به جايي نداره و با استرس كمتري دوران رو سپري كنيم.

شايد يكسال پيش، بعد از اينكه وبلاگم دو ساله شد (يا شايد هم سه ساله، نميدونم) و من خيلي از حرفها رو در مورد پذيرش در وبلاگ گذاشتم، و البته خيلي هم عجله داشتم براي گذاشتن اون پستها چون فكر كردم خيلي ها ممكنه بهش نياز داشته باشن، كم كم حضورم در وبلاگ كم شد. البته يه چيزي رو بايد بگم، اون هم اينكه مايي كه اينجا داريم درس ميخونيم، واقعا وقت سر خاروندن برامون نميمونه. حالا اينش بماند؛ يه عده ميان اينجا و شروع ميكنن وبلاگ زدن، اما مشكلي كه گريبان گير اونها ميشه اينه كه سرد ميشن و بعد از مدت 6 ماه وبلاگ نويسي تعطيل ميشه. ميدونيد چرا؟ 

وقتي شما خودتون رو از فضاي ايران دور مي بينيد و به نوعي احساس تنهايي ميكنيد، نياز به هم صحبت و همدم داريد. بعضيها يكي از اين راه ها رو زدن وبلاگ ميبينن و سعي ميكنن يه جوري با هم وطنانشون ارتباط برقرار كنن. اما اينها براي روزهايي هست كه هنوز به محيط عادت نكردن و يا زمستون بوده و تو خونه حبس بودن. براي همين به محض اينكه به محيط عادت ميكنن و خو ميگيرن با اطرافيان، ديگه چون مبناي زدن وبلاگشون زير سوال رفته، ديگه به وبلاگ سر نميزنن و آپ نميكنن و به عبارت بهتر، دوستان خوب وبلاگيشون رو از دست ميدن.

اما من از زماني كه شروع به زدن اين وبلاگ كردم تنها هدفم اين بوده كه فضايي رو براي دوستانم ايجاد كنم كه تا به حال كسي ايجاد نكرده بود و اون هم فضاي درس و اپلاي و خارج و گفته ها و نا گفته هاش بود. اين رو گفتم كه فكر نكنيد بي خيال قضيه شدم و حالا چون از پل گذشتم ديگه كمتر به وبلاگ سر ميزنم و ديگه آپ نميكنم. بلكه واقعا باور كنيد وقتي آخر هفته ميشه، از اينكه وقت نميكنم آپ كنم و اونطوري 4 بار در ماه پست بذارم خيلي ناراحتم.

البته تو اين يكي دو ماهي كه گذشت، اتفاقات خوبي هم برام افتاد. يكي از اونها اينه كه دارم پدر ميشم :) و در آينده اي كه نه چندان هم دور باشه، پسري به عرصه ي وجود خاكي ديليور خواهد شد! و يكي از دلايلي كه سرم بسيار بسيار شلوغ تر شده همينه. چون الان چند ماهي هست كه تمام كارها بر دوش من هست (البته وظيفه ي خودم ميدونم) و خلاصه شدم يه پا خانم كدبانو و خانه دار. سفارش غدا ميگيريم، تحويل ميدم و بعد هم تو آشپزخونه باقي ماجرا ... (البته هزارتا ريزه كاري ديگه هم تو اين كارها تو خونه هست كه نوشتنش سر به فلك ميبره(

خبر ديگه اينكه به اميد خدا امسال ميخوام دفاع كنم و اگر بشه به دوران دانشجويي پايان بدم. هميشه به استادم ميگفتم كه من ميخوام به موقع دفاع كنم و از كش دادن درس خوشم نمياد (كمااينكه تو ليسانس و فوق هم همينجوري بودم) و اون هم هميشه ميگفت كارهات اگر خوب پيش بره مشكلي نيست. من هم تو اين مدت خب تلاشم رو كردم و خيلي وقت گذاشتم براي پروژم. البته اون چيزي كه در دهنش رو بست يكي از مقالاتي بود كه فرستاديم Science كه اگر دعا كنيد اون هم اونجا چاپ بشه من بزرگتر از اين فكر نميكنم براي پرونده ي تحصيليم دو دنيا آرزويي داشته باشم

خلاصه فعلا كارها در حال جلو رفتن هست و شايد اين برهه از بحراني ترين برهه هاي زندگيم باشه. چرا كه الان زماني هست كه بايد براي ماندن و برگشتن تصميم گرفت (البته منظورم اين دو سه سال هست - چون پست دكتري هم فرصتي هست كه نبايد اون رو از دست داد و اگر آدم برگرده ديگه فكر نميكنم حال اين رو داشته باشه دوباره بياد ادامه بده و دوباره سر پيري و معركه گيري ...) و مهمتر از همه اينكه در دانشگاه تهران موقعيتي بهم پيشنهاد شده كه نميشه بدون فكر و تصميم گيري و برنامه ريزي ازش گذشت. در هر صورت برزخ بسيار بديه اين دوراني كه من الان دارم و اميدوارم هيچ كسي جاي من نباشه.  اينجا هم تو شركتهاي تحقيقاتي امكان كار هست و پست دكتري هم ميشه تو همون شركتها گذروند و همونجاها موندگار شد (اين هم آپشني هست) كه البته بايد برآورد كرد و ديد هدف آدم در زندگي چيه و به كجا داره ميره و به كجا ميخواد بره و بعد بايد ديد كداميك از اين چيزهايي كه جلوي پاي آدم قرار داره منطبق بر معيارها و اهدافي هست كه قبلا روي اونها سرمايه گذاري كردي؛ نه اينكه مبناي زندگي رو بر مباني اين چيزايي كه سر راه آدم قرار ميگيره گذاشت. واقعا تصميم سخت و صد البته بزرگيه براي من و همسرم

فاز دوم صحبتم بر ميگرده به ادامه ي داستاني كه براي من و اون مسيحي ها به وجود اومد

بعد از اينكه اون دو تا خانم از من خداحافظي كردن و رفتن و قرار شد برن جواب سوالهايي كه من ازشون پرسيدم و بيارن، هفته ي بعد دوباره بهم زنگ زدن گفتن ما الان داريم ميايم خونتون هستيد يا نه؟ من فكر نميكردم اينها بلند شن برن جواب بيارن و بعد برگردن. براي همين برام جالب بود كه جواب اينها چيه. من گفتم باشه ساعت 11 بيايد تو پارك و من بيشتر تمايل دارم تو پارك با هم صحبت كنيم و اگر هوا بد بود بريم منزل ما

وقتي رفتم توي پارك، روي صندلي نشستم. گويا من زودتر از اونها رسيده بودم. بعد از 10 دقيقه، ديدم اون خانم بزرگتره كه اسمش ماري بود، با يه لباس رسمي تر اومده بود. در كنارش آقايي هم راه ميرفت كه من نميشناختم. جلو اومدن و سلام كرديم و دست داديم. بعد اين آقا خودش رو معرفي كرد: آقاي اديسون، جزو شاهدان يهوه

مرد ميانسالي بود با يه عينك خوشگل و يه كلاه (از اينهايي كه گاوسوار ها ميذارن سرشون تو آمريكا) و يه كراوات و كيف و تيپي بسيار تميز. من با خيال اينكه مثل اون دفعه قراره يه مجلس دوستانه باشه با يه تيپ غير رسمي و آستين كوتاه و ... اومده بودم و وقتي اينها رو اين شكلي ايندفعه ديدم گفتم هيچي! اينا رفتن صاحابش و آوردن اينبار. من عذرخواهي كردم از اديسون (اسم كوچيكش اديسون بود و فاميليش يه چيز عجيبي بود برام كه بعدا ميگم چي شد سر اين فاميلي اين آقا و به كجا رسيديم). انگليسي غليظي حرف ميزد و تو حرفاش (مثل آخوندهاي خودمون) حرفاي قلنبه سلمبه زياد داشت. من ازش خواستم خودش رو معرفي كنه اول تا بعد از شناخت اوليه وارد بحث بشيم. ايشون گفت من از شاهدان يهوه هستم (يه چيزي تو مايه هاي مراجع خودمون .. البته يه سطح شايد پايين تر ... اما خب نه يه آخوند معمولي بلكه خبره در مناظره.

بعد گفت كه ماري و دوستش هفته ي پيش اومدن خونه ي شما و شما گفتيد يه سري سوالاتي داريد در مورد مسيحيت و من هم وظيفه ي خودم دونستم تا بيام اينجا و جواب شما رو بدم. من هم خوشحال شدم از اينكه اينها اينقدر اهميت دادن به موضوع و دوباره سوالات خودم رو تكرار كردم و بحث ما دوباره شروع شد

اديسون آدم بسيار بسيار متعصب مسيحي بود. منطق او منطق خودش بود و هر جا نميتونست جواب بده به بيراه ميزد تا نكنه ماري كه كنار ما نشسته بود بفهمه او كم آورده. من نميخوام وارد جزئيات بحث بشم چون 2 ساعت تقريبا اون روز ما حرف زديم. در مورد اينكه انجيل 50 و يا 100 سال تازه بعد از به صليب كشده شدن عيسي مسيح نوشته شده جوابي نداشت و بايد الزاما قبول ميكرد. اما خب آدم زرنگي بود. چون ميدونست نميتونه اين رو اثبات كنه كه در زمان عيسي مسيح بوده، از اول توپ رو انداخت تو زمين من و گفت ما نميگيم در همون زمان بوده و شروع كرد به يه سري حرفهايي ديگه زدن كه ربطي به بحث نداشت. چون حراف قوي بود، خوب حرف ميزد و تو حرفاش لغات خوبي به كار ميبرد تا بهشون رنگ مذهبي بده (و شايد خيلي ها رو هم از همين طريق تونسته بود به دام خودش بندازه). من اينجا كه ديدم اين آقا خودش قبول داره انجيل در 50 و يا 100 سال بعد از اون واقعه نوشته شده اون هم توسط 4 شخص مختلف در چهار زمان مختلف، بايد بي خيال قضيه ميشدم چون هدفهم هم همين بود كه اين رو اثبات كنم. چون در اونصورت، هيچكدام از اون چيزايي كه در انجيل فعلي نوشته شده بود رو نميشد بهشون استناد كرد؛ چون قول خداوند نبودن كه وحي منزل باشن بلكه برداشتهاي يه سري آدم خطاكار و محتمل الخطا بودن

اما من براي اينكه ببينم واقعا جواب سوالهاي ديگه ام رو چي ميده شروع كردم به ادامه ي بحث. گفتم آقاي برادر اديسون! شما بي خيال اين 50 و خورده اي سال بشو. بيا بريم رو موضوع ديگه اي صحبت كنيم كه بحث تناقضات انجيل هست. گفتم همه ي تلاشي كه شما داري ميكني اينه كه قبول داري 50 سال مشكلي نبوده، بلكه اين اينجيل تفسير يك موضوع است از 4 زاويه مختلف. گفتم با اين تفسير، نبايد اين 4 نفر از يك واقعه چيزهاي مختلفي گزارش بدن و گفته هاشون متناقض باشه. و ادامه دادم، همچنين، نميشه يك جايي از انجيل رو قبول كرد و يه جاييش رو رد كرد. و مهم تر از همه، نبايد در يه جايي از انجيل يه چيزي گفته باشه و در يه جاي ديگه، اون گفته رو صراحتا رد كنه! گفت درست ميگي (و تو دلش داشت قند آب ميشد كه من اشكالات خودم رو بگم و يه جورايي هم ترس داشت از اينكه من چيزي بگم كه او جوابش رو نداشته باشه و پيش مري ضايع بشه). بعد هم قبل از اينكه من سوال هاي خودم رو شروع كنم گفت البته بهتر اينه كه شما سوالات خودتون رو به من بگيد و من برم هفته ي ديگه بيارم!!! من هم گفتن اون رو كه مشكلي ندارم اما خوشحال ميشم بالاخره جواب يه سري سوالات رو مستقيما بهم بديد. چون بالاخره شما بايد با اعتقاد بالايي انجيل فعلي رو پذيرفته باشيد و بايد بتونيد از اون دفاع كنيد ... و قرار شد من در مورد تناقضات انجيل سوالات خودم رو مطرح كنم. وقت خيلي نبود و داشت به ساعتش نگاه ميكرد چون زنش توي ماشين كنار پارك منتظرش بود. اين بنده ي خدا هم براي ثوابش آخر هفته هاش رو ميرفت به مردمي مثل من كمك ميكرد و اونها رو ارشاد ميكرد و صد البته به صورت تشكيلاتي ...

حالا چون نميخوام اينجا خيلي در مورد اين بحث حرف زده باشم ادامه اين رو به جلسه ي بعد موكول ميكنم ... (فقط اين رو گفته باشم كه جلسات من با اديسون بيشتر از 10 جلسه 2 ساعته هفته هاي بعد از اون طول كشيد در منزل ما و كم كم دوستانم اعلام علاقه مندي كردن در مناظرات حضور داشته باشن تا ببينن چي گفته ميشه و چي شنيده ميشه و آخر اين بحثها هم به جاهاي خيلي خوبي كشيده شد كه در آخر براتون تعريف ميكنم ... اما با روند فعلي و اين تيكه گويي ها در بين پستها، اگر بخوام در مورد ماهيت حرفهامون و اينكه واقعا چه بحثهايي بين ما رد بدل شد و سوال چه بود و جواب چه شنيديم صحبت كنم شايد 10 پستي طول بكشه).

بله! برگرديم سر بحث خودمون در مورد تنها اومدن به خارج براي ادامه تحصيل.

واقعا تنها اومدن خانمها به خارج براي درس خوندن معظلي هست. وقتي آدم دانشجو هست، اون هم سالهاي اول دوم فوق ليسانس، اون هم در دانشگاهي كه خيلي ها اپلاي ميكنن و ميرن، يه جورايي واقعا وسوسه بر انگيزه. آدم وقتي اون اولا ميره تو فضاي خارج اومدن، رو راست باشيم، بعضي وقتها داغيم و نميدونيم ميخوايم چه كار كنيم. وقتي آدم رو خارج اومدن بگيره، واقعا نگه داشتن اين موج اشتياق و عطش كار حضرت جبرئيله. به هيچ صراطي مستقيم نيستيم. الا و بلا بايد بريم. با كسي هم كه مشورت ميكنيم و بهمون ميگن نرو، اون ميشه دشمن سر سخت ما، كسي كه پيشرفت ما رو نميتونه ببينه، كسي كه آينده ما براش مهم نيست، كسي كه داره روياهاي ما رو ميسوزونه و خلاصه ميشه آدم بده!

من خودم وقتي اون اولا فكر رفتن خارج به سرم زد، شبا براي خودم رويا داشتم. هر شب موقع خواب بارو كنيد تو خيابونهاي كل كشورهاي دنيا قدم ميزدم. سال اول فوقم بود شايد ترم اول. چون تا قبل از اون به طور جدي به قضيه نگاه نميكردم. وقتي كسي از مشكلات و سخيتهاي خارج بهم ميگفت با خودم ميگفتم اين همون آدم بده هستش. هميشه دوست داشتم با كسايي بيشتر معاشرت كنم كه بيشتر تشويقم ميكنن براي رفتن و حس ميكردم اونها فقط دركم ميكنن.

و فكر ميكنم واقعيت امر براي هر موضوع ديگه اي كه سر راه ما آدمها قرار ميگيره هم به همين صورته. وقتي چيزي رو ميخوايم، فقط و فقط به داشتن اون چيز فكر ميكنيم و سعي ميكنيم بديهاي اون رو نبينيم و يا حداقل خيلي جدي نگيريم (البته اين موضوع در خارج اومدن به طور شگفت انگيزي كار ميكنه) و خيلي خوبه آدم وقتي اين سوالها رو ميشونه و يه جورايي مثل نازنين خانم سعي دارن اونور قضيه رو هم بيينن

من دختر نيستم و در جايگاه يه دختر نميتونم حرف بزنم اما همسرم كه ميتونه؟! من حداقل اين حرفهايي كه دارم ميزنم رو از طرز فكر مشترك خودم و همسرم استخراج ميكنم و چيزايي كه ميگم شايد خيلي زياد از زبان يه دختر مجرد شنيده نشه.

بخواهيم يا نخواهيم در تمام دنيا (در حدود 90 درصد) پسرها از دخترها خواستگاري ميكنند و به نوعي در معرض به دست آوردن هستن چون جايگاه خانمها در ذهن آقايون جايگاه والايي هست و اين به نفع خانمها هست. از طرف ديگه، اين موضوع يه مشكل ديگه اي رو هم براي خانمها ايجاد ميكنه و اون اينه كه نميتونن به خاطر وجود اين موضوع و فرهنگ غالب (كه در بيشتر كشورها هست) از پسري خواستگاري كنن. زبان كوچه بازاريش اينه كه خانم بايد صبر كنه تا آقايي بياد خواستگاريش

(همينجا بايد عرض كنم كه اين پست ممكنه يه مقدار جنجالي باشه. اما دوستان عزيز من، من فقط طرز فكر خودم رو ميگم با توجه به تجربه اي كه در اطراف خودم داشتم اينجا ... ممكنه برخي از دوستان از دست من ناراحت بشن براي زدن برخي حرفها اما خب من شايد امشب حرفهايي بزنم كه معمولا كمتر آدمها اون رو به زبون ميارن اما خب من ميزنم، گوجه اش رو هم به جون ميخرم. اين حرفهايي هم كه دارم ميزنم به اين معني نيست كه من اعتقاد به اين روش ديد دارم بلكه تنها يه سري مشكلات ناگفته رو گزارش ميدم)

اينكه خانم بايد صبر كنه تا يكي بياد خواستگاريش، يه جورايي سرنوشت خارج اومدن برخي ها رو هم رقم ميزنه

بذاريد اول در مورد مشكلات اينكه يه خانم در كانادا و آمريكا تنها درس بخونه رو براتون بگم بعد اين رو ربط بديم به موضوع همسر و ازدواج و اينها

صبح كه پا ميشيد، قراره 100 تا كار انجام بديد. قبض تلفن زياد اومده بايد زنگ بزنيد شركت تلفن ببينيد چه كار بايد كنيد؛ امروز بايد تو دانشگاه حل تمرين باشيد، سوالها چيه و جواب چيه؟ پروژه رو چه كار كنيد؟‌ دو روز ديگه وقت گزارش هفتگي هست و بايد يه چيزي آماده كنيد براي استاد. غذا رو خودتون بايد درست كنيد و كسي به فكر شما نيست كه صبحانه بهتون بده. اگر پروژه ي شما گير كرده تو يه مرحله اي تنها و تنها خودتون بايد اون رو بالا ببريد و چون داريد پول ميگيريد از دانشگاه و يا استاد، انتظارات از شما بالاست. استاد بعضي وقتها به شما گيرهاي اساسي ميده . اشك شما رو در مياره. باور كنيد يكي از بچه هاي دانشكده ما ايراني هست و يه خانميه كه خيلي هم جوونه و مجرده. روزهاي اولي كه اومده بود دانشكده تو 6 ماه سه بار اومد تو اتاق من زد زير گريه. من هم هر دفعه خب ميدونستم دردش چيه بهش تسكين ميدادم. خلاصه يك سالي طول كشيد خودش رو جمع و جور كنه اما خب بالاخره هنوز هم تحت همون مشكلات و استرس ها هست

خودش شريف درس خونده هم ليسانس و هم فوق، اما خودش تو يكي از اون روزها بهم گفت من نميدونم اصلا اينجا چه كار ميكنم، و با اين همه سختي چرا اومدم اينجا

اين از اين طرف، از طرف ديگه هم چون تنهاست، همه ي مشكلات رو بايد تنهايي به دوش بكشه. دوست پيدا كردن براي خانمها در خارج هم جزو يكي از معضلات هست. شما بايد دوست خارجي پيدا كنيد و اين خيلي سخته كه يكي رو پيدا كنيد كه با افكار و روحيات شما بخونه. دوستاي خارجي كه خب فكر و ذكرشون بيرون دانشگاه رفتن به بار و پارتي و سفر و دوست پسرهاشونه. اروپاييها هم كه زياد با كسي جوش نميخورن. اينترنشنالها هم كه از هم فراري هستن. آخرش ميشه ايني كه دوست من انجام داد. براي اينكه تنها نباشه رو آورده به دوست شدن با چند تا دختر اينجايي كه آخر سر هم به فيس بوك كه نگاه ميكني عكساي مجالس پارتيشون مشخص ميكنه تو چه فضايي خودش رو قرار داده.

اينجا مريض بشيد كسي آب به دستتون نميده. كسي نيست براش ناز كنبم . شما بايد به صورت خشك بريد سر كار و جدي به دنبال درس باشيد. درس و فقط درس و چيز ديگه اي براي آدم نميمونه. برخي وقتها توي سال قشنگ وقتتون تا 12 شب درس هست. فكر نكنيد اينجا مثل ايران دكتري ميگيريم و اينكه وقت آزاد داشته باشيم و يا نداشته باشيم دست خودمونه؛ بلكه دست ما نيست. بايد سخت كار كرد چون داريم پول ميگيريم و بايد گزارش بديد مثل يك كارمند. پيشرفت هم خوب نباشه، استاد يه موضوعي رو بهونه ميكنه و از گروه اخراج ميشيد.

يكي از دوستان ديگه اينجا كه يه خانم هست و تو بايومديكال درس ميخونه و مجرده، پري روز داشت با تلفن همراه حرف ميزد، حواسش نبود پاش پيچ ميخوره ميفته زمين و مچ دست راست و مچ پاي چپش ميشكنه. الان ما بايد با دوستاي ديگه نوبتي براش غذا ببريم و خوراك. همين چند روز پيش لباسهاي اين بنده خدا رو انداختيم لاندري. از جاش نميتونه بلند شه. استاد از يه طرف غر ميزنه، شرمندگي خودش براي دوستانش از يه طرف ... نميدونم والا ...

ببينيد، خب بايد به جورايي رو راست بود ديگه! اگه ما تو اين فضا با هم رو راست نباشيم كي باشه؟ خب شما خانم هستيد و بالاخره بايد مردي سر راه شما قرار بگيره و به شما پيشنهاد بده (كه صد البته اين شما هستيد كه انتخاب نهايي دست شماست) و بعد بتونيد ازدواج كنيد. فكر اين رو نكنيد كه با خارجي ازدواج ميكنيد وقتي بيايد خارج. با ايراني اينجا هم نميتونيد ازدواج كنيد (حالا ميگم براي چي). 

اگر بلند شيد بيايد خارج براي درس خوندن، شما داريد مدرك دكتري ميگيريد. خود شما حاضريد با مدرك زير مدرك دكتري ازدواج كنيد؟ اصلا اگر شما دانشگاه تكزاس مدرك بگيريد و يه دكتر از دانشگاه تهران بياد خواستگاري شما كسر شأن نميدونيد؟ بالاخره يه دكتر از دانشگاه آمريكا راضي ميشه با يكي هم سطح خودش اما از ايران ازدواج كنه؟

بيشتر پسرها ترجيح ميدن با 3 تا 5 سال كوچكتر از خودشون ازدواج كنن (اغلب و نه همه) . كسي كه از نظر تحصيلات يه سر و گردن از خودشون پايين تر باشه و لااقل به قول بچه ها گفتني شاخ (!) نشه براي طرف (البته اينا رو دارم براي همسرم ميخونم اونم اونور شروع كرده به خنديدن به من ... بعد هم داره ميگه آرزوي تاسف ميكنم براي شمايي كه داريد وبلاگ من رو ميخونيد)  ولي خب اين يك واقعيته.

بعد شما بريد خارج دكتري بگيريد، اينكه يه پسر پيدا شه با اون اينجا ازدواج كنيد رو از سرتون كاملا بيرون كنيد. چون چقدر مگه احتمال داره اطراف شما پسر مجرد ايراني كه سنش به شما بخوره و طرز تفكرش به شما بخوره وجود داره كه باهاش ازدواج كنيد؟ احتمالش زير 0.05 درصد (نه 5 درصد)‌ هست اين رو از من حقير بپذيريد. بعد هم اگر ازدواج كنيد بعد دو نفر هستيد با يك عمر زحمت، كه حالا درستون تموم شده ميخوايد بريد سر كار. آقا ايالت x كار گير مياره خانم ايالت z. حالا كي بمونه پيش اون يكي ميشه اختلاف بعد هم چون موقعيت خوبي داريد و تازه شغل و اين حرفها، طلاق

ايران هم برگرديد همينه، بالاخره بايد يكي فناي اون يكي بشه. چي بشه دو تايي تو يه شهر و دانشكاه كار گير بيارن خيلييييييي بعيده و نادر. بعد هم اين بچه مادر ميخواد. دو تايي قرار باشه با يه لود كاري كار كنن چي ميشه اون بچه هه؟ 

حالا هم فرض كنيد بيايد دكتري بگيريد و بعد برگرديد ايران. به شرط اينكه همه رو يك ضرب اومده باشيد و پشت كنكوري نباشيد، ميشه 30 سال حدودا. بعد هم يه مرد 30 ساله كه نمياد خواستگاري. شما الان از خارج اومديد و خانم دكتر و اين حرفها، خودتون قبول ميكنيد با يه شرايط معمولي ازدواج كنيد؟ مثلا ليسانس شريف با سابقه كار تو شركت فلان كه پاش رو از مرز بيرون نذاشته ميتونه همگام با افكار شما باشه كه دنيا رو گشتيد؟ و آيا اون مردي كه اون هم خارج دكتري گرفته باشه و بخواد زني انتخاب كنه شما رو از كجا پيدا كنه؟ و چرا تا 32 يا 33 سالگي ازدواج نكرده باشه؟ بيشتر دوستاي من كه اينجا هستن بين 26 تا 29 و يا 30 ازدواج ميكنن و كسي مجرد نميمونه اينجا و ميرن ايران زن ميگيرن برميگردن

ايران هم بخوايد ازدواج كنيد و بيايد اينجا براي درس ... آخه اون پسر بدبخت بياد اينجا چه كار كنه؟ اون كه اومده شما رو گرفته، كار داره؛ زندگي داره؛ بنده ي خدا چند سال تلاش كرده جاي پاي خودش رو تو شركت محكم كنه. حالا ول كنه بيايد خارج خانه داري كنه؟ اگر هم خودش دانشجو باشه ايران و با شما ازدواج كنه، چند درصد احتمال داره كه دو تايي با هم تو يه دانشگاه پذيرش بگيريد كه بتونيد پيش هم باشيد؟ 

من در مورد مشكلات دختران مجرد بيشتر ننوشتم چون ديگه خيلي زياد شد اين پست اما خب براي اينكه واقع گراتر باشه، فقط فكر كنيد تو ايران خونه تنهايي مجردي داريد و هيچ كسي هم پيش شما نيست و دانشجو هستيد و تو روز ممكنه حتي كسي پيدا نشه كه با او دو كلمه حرف بزنيد. اون وقت ببينيد چي براتون پيش مياد.

و اين رو هم بگم كه همه و همه ي اينها درست، اگر خانمي هدفش ادامه تحصيل باشه، همه ي اينها رو به جون ميخره و ول ميكنه مياد خارج و به حرف هيچ كسي هم توجه نميكنه ... به اين هم ميگن اراده ي بالا. زندگي كه همش ازدواج و اينها نيست. درس هم بالاخره ميتونه هدف آدما تو دنيا باشه، نه؟ چرا فكر ميكنيد حتما آدم بايد ازدواج كنه و تشكيل خانواده بده؟ آدم ميتونه مثل اين خانماي خارجي هم باشه. (اين هم يه طرز نگرش هست كه كاملا جواب ميده)

به خاطر غلطهاي املايي ببخشيد، خوابم مياد ديگه، فردا يا بعدا كه دوباره برگردم اصلاح ميكنم. پست كردنش چون الان داغه بهتر از پست نكردنشه

 

موفق باشيد

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 آبان1390ساعت 10:59 PM  توسط آرش  |