X
تبلیغات
تحصيلات دكتري در آمريكا-کانادا

تحصيلات دكتري در آمريكا-کانادا

فنی-مهندسی

خواندن زبان در راستای ادامه تحصیل - خاطرات اولیه

سلام به همه دوستان

امروز اصلا حالم سر جاش نیست. انقدر سرم شلوغه که نمی دونم کدوم کار رو از روی زمین بردارم. الان جای شما خالی تازه نهار خوردم و گفتم به پست بنویسم شاید دوباره حالم خوب شه.

شروع پست دکتری در دانشگاه جدید خیلی فایده ها برای من داشت از نظر علمی. زمینه ی کاریم 180 درجه عوض شد و با خیلی از پروژه های صنعتی و تحقیقاتی آشنا شدم. حدود چهار پروژه الان دستمه و یک سری دانشجو که امیدوارم از پسش خوب بر بیام.

امروز با توجه به درخواست ایمیلی برخی دوستان، می خوام در مورد زبان صحبت کنم. 

دونستن زبان برای اپلای کردن امر مهمیه. خیلی از شما دوستان وقتی به من ایمیل میزنید شرایططون رو می گید که این رو خوندید و معدلتون اینه و امثالهم ولی آخرش همه به من میگید "زبانم خیلی خوبه اما مدرک زبان ندارم"!

همونطور که می دونید، قدم اول اپلای کردن، اول اولیش، همین زبان خوندنه. چون زمان میبره. آمپول نیست که امروز بزنید فردا خوب شید و زبان بلد شید. 

اوالای روزی که آدم می خواد زبان بخونه خیلی ذوق و شوق داره؛ کتاب میره می خره؛ سی دی میخره؛ نمی دونم کمک آموزشی می خره؛ کلاس زبان اسم می نویسه و و و ... اما فارغ از اینکه با امکانات و هزینه ی اندک میشه در حد بسیار بسیار خوبی زبان یاد گرفت. 

اول بگم که تو این راه نباید ترسید و خیلی به جلو نگاه کرد. باید سر رو انداخت پایین و مثل یه بچه ی خوب به برنامه ی درست عمل کرد. نباید هم توش چون و چرا کرد که چرا اینجوریه و غیر از این نیست. چون بیشتر دکترها اون رو تجویز کردن و غیر از اون خوب شدن شما رو به تعویق می ندازه.

برای زبان خوندن نیاز به کلاس نیست. رفتن به کلاس های زبان شما رو انطوری که دوست دارید جلو نمیبره. نگفتم جلو نمیبره و بده. می گم انوطور که باید و شاید شما رو جلو نمی بره. رفتن به کلاس زبان دو هزینه داره. مالی و زمانی. ماهی باید 80 تومن (اگر استباه نکنم و از زمان و تورم عقب نباشم) باید بدید و نیز یکساعت برید کلاس با اون ترافیک و یکساعت برگردید.

من یادم میاد سال اول فوق لیسانس که بودم اون وسطاش که تصمیم به رفتن گرفتم، یه دفعه دیدم از نظر زیانی عقب هستم و باید تلاش کنم و زبان رو یاد بگیرم. وقتی برای اولین بار رفتم کلاس کیش تعیین سطح شدم، افتادم سطح الیمنتری 3!!!

رفتم و ثبت نام کردم و اون زمان فکر کنم 40 تومن بود یادم نیست. آخه اونایی که تو دانشگاه تهران بجه مایه دار بودن و خلاصه هی تو لهجه شون انگلیسی صحبت می کردن که گویی جد و آباد خانوادگی اونها تو انگلیس بزرگ شدن (!) می گفتن کلاس زبان رفتن و خلاصه خیلی خوبه و از بچگی کلاس می رفتن و این حرفا. منم خب فکم اینجوری میفتاد وقتی باهاشون حرف میزدم و می گفتم ای کاش من جای اونها بودم. البته هیچوقت من نمی دیدم که اونها انگلیسی صحبت کنن چهار تا جمله گشت سر هم و فقط تو صحبت کردنشون لغتهای زبان به کار می بردن (و حتما ریدینگشون هم خوب بود). 

خلاصه من تو این کلاسای کیش ثبت نام کردم. کلاساش هر روز بود روزی دو ساعت بعد از ظهر. کلا وقتی آدم تو مود زبان خوندن هم می فته چون بهش فکر می کنه طبعا با آدمهای زیادی هم در اون مورد حرف میزنه و لذا ما ایرانی هام جون میدیم برای تجویز کردن دارو برای مریض. خلاصه هر کسی یه چیزی به ما می گفت. این رو برو بخر، یکی می گفت نه اون خوب نیست اون رو برو بخر. تو کلاسم دوستای کیش هر کسی از لینکایی که داشت یه حرفی میزد. با استاد که صحبت می کردی یه چیز دیگه می گفت.

استاد اون سطح کیشم بد نبود ولی دل هم نمی سوزوند برای شاگردش. یه آخوند مسن هم اتفاقا اون سال توی کلاس ما بود. خیلی آدم محترم و خوبی بود و در عیم حال کلی می خندیدم تو کلاس وقتی معلم بهش گیر میداد. آخه کلاس زبانش دیگه چی بود من نمی فهمیدم. شاید می خواست چت کنه شبا تو اینترنت!

خلاصه اون ترم تموم شد و من به طور معمول زبان رو جلو بردم چون سرمم خیلی شلوغ بود با درسا و می خواستم شاگرد اول شم (!). ترم که تموم شد و من به خودم نگاه کردم دیدم چیز زیادی یاد نگرفتم. چهار تا قواعد و دستور بود. تو کلاسم که من بیشتر از 2 دقیقه صحبت نمی کردم و در عین حال بچه های پرحرف که زبانم بلد نبودن هی پر حرفی می کردن و وقت رو از من و امثال من می گرفتن.

اونجا بود که خیلی دلم رضا نمی داد به این کلاسا. رفتم ترم بعد ثبت نام کردم گفتم شاید این اینجوری بود و بعدا این ترم بهتر شه. این ترم ما رو انداخته بودن با یه معلمه پیر پیر که بنده خدا نفسهای آخر رو می کشید. بد درس نمی داد اما خب چی رو می خواست درس بده؟ زبان میشه یه قاعده گفتن بعد به ملت می گن خب حالا گروه گروه شید در این موردا با هم صحبت کنید که کلا وقت تلف کنی بود و به خاطره تعریف کردن و آشنایی خصوصی با هم منجر میشد!

من دیدم اینطوری نمیشه و دارم زمان از دست میدم. گفتم من باید خودم تلاش کنم و خودم زبان رو یاد بگیرم و اینجوری سرعتم از کلاس خیلی بیشتره. گذشته از اینکه اون زمان من 40 تومنم نداشتم برای کلاس ثبت نام کنم. لذا رفتم خودم زبان بخونم. نمی دونستم دقیقا از کجا شروع کنم. یه سری فایلهای VOA داشتم که اونها رو گوش می دادم و لغتهاش رو در میاوردم و از دیکشنری گوگل استفاده می کردم تو خونه. همه لغت ها رو می نوشتم توی یه کاغذ A4 و معنی فارسیشون رو جلوشون می نوشتم و مثل این خنگا فکر می کردم دارم زبان می خونم.

7-8 سال قبل:

داداشم وقتی دبیرستان می رفت، تو درسا خب زبان انگلیسی هم داشتن سال اول. یه معلمی بود که زبان اصلا حالیش نبود. کلا خنده بازار بود. اسمش ...زاده بود. مجرد هم بود ولی خب سنش فکر کنم 32 سال اینا میزد. این معلم سال اول دبیرستان ما هم اتفاقا بود. یه مدتی رفت اما بعدا برگشت به مدرسه. میومد تو کلاس با لهجه ی مسخره انگلیسی حرف میزد و معلوم بود که داره ادا در میاره. عصبانی و جوشی هم بود اتفاقا. بچه ها هم تو دبیرستان (آقایون بهتر می دونن) از خدا و جبرئیل هم نمی ترسن و هر کاری دلشون بخواد می کنن (یادم میاد چند تا دوست داشتم تو کلاس که خودشون ترک زبان نبودن ولی رفته بودن از بچه هایی که ترکی بلد بودن فحش یاد می گرفتن بعد اول کلاس وقتی معلم نیومده بود تو اون رو تو کلاس داد می زدن معنی شم می گفتن. بعد که معلم مثلا وسط درس بود دستش می نداختن بعد که سر و صدا می شد از ته کلاس اون کلمه رو داد می زدن و اینجا بود که کلاس میرفت رو هوا از خنده. البته کار زشتی بود ولی جوون و جاهل که می گن اینه. تو اون سن و سال این چیزا اصلا برای برخی بچه ها ملاک نبود. منم که شاگرد اول بودم و ساکت (!).) خلاصه بجه ها این معلم زبان رو خیلی دست مینداختن. 

اما همین معلم، یه روزی به بچه ها گفت همه اجبارا باید برید دیکشنری آکسفورد الیمنتری رو بخرید و هر روز میاید سر کلاس از این 5 تا لغت در بیارید. البته این شیوه خیلی بی معنی بود چون بعد از یک ترم دوباره همه چیز تعطیل میشد و به درد بچه ها نمی خورد. خلاصه هر کی نمی خرید 5 نمره پایانی ازش کم می کرد. داداش منم اجبارا رفت خرید و انداخته بود کنج خونه. ما هم هر وقت به اون کتاب نگاه می کردیم و یاد و خاطرات رفتارهای اون زنده میشد می زدیم زیر خنده. و اصلا فکر نمی کردم این کتاب اینقدر ارزشمند باشه. 

برگردیم سر داستان:

داستان از اونجا شروع شد که بعضی لغتا توی گوگل معنی درست و حسابی نداشتن و من نمی فهمیدم. اینجا بود که رفتم یه سری به کتابخونه زدم و اون کتاب کذایی رو پیدا کردم بعد از چند سال. نو هم مونده بود لامذهب. بازش کردم و لغت رو از توش در آوردم. وقتی معنی انگلیسی اون لغت رو خوندم دیدم وای چقدر جالب و روان و to the point هست و چقدر قشنگ براش مثال زدم و می دیدم اااا پس بخوایم این رو تو انگلیسی ببینیم چی میشه اینجوری باید تو جمله بگیم. بعد از اون یادم میاد استاد کلاس کیش بهم گفته بود هر وقت لغتی رو توی دیکشنری دیدید لغت پایین و بالاش رو هم یاد بگیرید. منم همین کار رو کردم. اما بعد از دقیقا یک هفته دیدم آقا چه خبره توی این دیکشنری و چقدر لغات خوب هست و مورد نیاز. در ضمن، من میدیدم که برای لغتی مثل make call take و و و چقدر مثال داره که من با اینکه این لغات معنیش رو بلدم اما اصلا نمی دونم مثلا زدن میتونه بصورت make a phone call هم گفته بشه. 

اینجا بود که من توی دیکشنری غرق شدم و تصمیم گرفتم همه اون رو بخونم از اول اول تا آخر آخر. هر لغتی رو می خوندم هر چند معنیش رو بلد بودم، اما برا اولین بار بود که اون رو توی دیکشنری انگلیسی به انگلیسی میدیدم و ازه می فهمیدم تلفظ درستش چیه و تا اون موقع چقدر پرت بودم. در واقع، اون دیکشنری رو یه انگلیسی زبان نوشته و ده تای دیگه هم اصلاح کردن. مثالها هدفمند گفته شده و خیلی چیزای دیگه.

اما من مطمئن نبودم که کارم رو حسابه یا اصلا معمول هیت چنین کاری که دیکشنری رو آدم بخونه از اول یا نه. اینجا بود که بلند شدم رفتم کیش و از دو سه تا استادش پرسیدم که این کار خوبه؟ بعد با جواب تعجب بر انگیز اونها مواجه شدم. یکیشون گفت من کسایی رو میشناسم که برای به روز نگه داشتن اطلاعات زبانشون کلا روزی 10 صفحه دیکشنری می خونن. یکی می گفت این آروزی منه و تا حالا وقتش رو نداشتم. و نهایتا من مصمم شدم که کاری که دارم می کنم درسته و حدقل بی راهه نیست. ولی از این نظر برای من خوب بود این کار چون تنیجه اش رو لمس کرده بودم.

با این حساب، شش ماه به کما رفتن من و روزی 4 ساعت زبان خوندن من شروع شد به طور پیوسته. روزی 20 الی 25 لغت درمیاوردم و اونها رو فلش می کردم و با روش لاینتر می خوندم. این کار تلفظ من رو درست کرد (لذا listening ام خوب می شد). لهجه ی من رو درست کرد (چون تلفظ درستش رو می خوندم)، speaking من رو قوی می کرد (چون مثالهایی برام زده مبشد که توی زندگی با خیلیهاش سر و کار داشتم و در وقتهای دیگه هم با کمی تغییر می تونستم ازش استفاده کنم) و نیز writing من خوب میشد چون با ساختار درست کلمات کتار هم آشنا میشدم.

بعد از یکی دو ماه که گذشت من حس می کردم می تونم حرف بزنم و دوست داشتم نتیجه ی کارم رو زودتر ببینم و خلاصه شوق زیادی داشتم. بعد از سه ماه به نظر خودم 500 درصد پیشرفت کرده بودم چون 1500 تا لغت رو "درست و اصولی" یاد گرفته بودم. سعی کردم دیگه همه چیز رو انگلیسی بگم در اطرافم.

بعد برای محک زدن خودم تصمیم گرفتم برم کلاس کیش دوباره تعییم سطح بدم. اون موقع تقریبا نصف دیکشنری رو بلد بودم و لذا لغات دیگه ی مورد نیاز و ضروری توی قسمتهای بعدی بود که هنوز بهشون نرسیده بودم (و تنها bug این روش هم برای زبان یاد گرفتن در کوتاه مدت همین بود). خلاصه رفتن تعیین سطح و بدون صرف هیچ هزینه ای در سه ماه شدم I3 (اینترمیدیت 3) که یه ترم بعدش ادونس بود.

من خیلی امید گرفتم. بعدش دیکشنری رو تموم کردم. ولی توی اون مدت به من خیلی سخت گذشت. یادم میاد سال نو خورده بود به این پروسه و پدر و مادر و برادرم رفتن مسافرت و من مونده بودم خونه زبان می خونم به این امید که سال دیگه که سال آخره من باهاشون به مسافرت میرم). از همه مهمونی ها می زدم. چون هم درسای دانشگاه بود و هم زبان. من خوبیم این بود که تحت هیچ شرایطی زبان رو در روز زمین نگذاشتم و نذاشتم به لایتنر صدمه ای بخوره. لذا روزی 20 الی 25 لغت ورودی در من تحولات زیادی ایجاد کرد. البته 20 الی 25 تا ورودی سیستم بود و کلا با لغات مونده قبلی از روزهای قدیمی حدودا 75 الی 100 لغت در روز می شد که من دوره می کردم.

سرتون رو درد نبارم، بعد از شش یا هفت ماه دیکشنری تموم شد. من تازه می تونستم به اندازه یه بچه دبستانی حرف بزنم و دایره ی لغاتم بیشتر نبود. هر جند در عوض مثل بچه دبستانی سلیس صحبت می کردم. دوباره رفتم امتحان تعییم سطح دادم کیش و افتادم ادونس (چون گرامرم بد نبود کلا).

مرجله ی بعدی این بود که حالا دایره لغات پیشرفته تر رو بالا ببرم چون می خواستم تافل بدم و با لغات دیکشنری الیمنتری نمی شد. لذا شروع کردم به همون شیوه کتاب Essential words for TOEFL رو خوندن. البته دیگه دیکشنری الیمنتری جواب نمی داد چون اصلا اون لغات درش پیدا نمی شد. لذا رفتم یه آکسفورد ادونس خریدم و از اون لغت در میاوردم.

تازه میدیدم که مثلا اگر یه لغت در دیکشنری الیمنتری 1 معنی داره اونجا سه تا کاربرد دیگه هم اضافه شده. و تازه دیدم اصلا زبان بلد نیستم (!). خلاصه من 600 تا لغت اون کتاب رو یک ماهه تموم کردم و تا بره تو حافظه و این حرفا و از ته لاینتر در میومد میشد دو ماه.

اینجا بود که من تازه آموزشیم شروع می شد و وسط این گیر و دار باید میرفتم آموزشی سربازی مقدس (!). برای من زمین گذاشتن این سیستم که تمام زحماتم رو به باد می داد خیلی سخت بود. اما من جا نزدم. من اعزام دی و بهمن بودم و خیلی هم اون سال تهران سرد بود. حالا نمی خوام خاطره اون رو اینجا با این موضوع زبان ادغام کنم و بعدا ان شا الله مینوستم درموردش اما سخن اینکه من اون کتاب دیکشنری رو بدم با خودم آموزشی 01 تهران و گذاشتم تو کمدم. تو سربازی ساعت 5 باید بلند میشدیم. تا ساعت 4 بعد از ظهر درگیر رژه و کلاس آموزشی و نماز حماعت و این چیزا بودیم. ساعت 4 که میومدیم تو گروهان، همه خسته و کوفته میرفتن می خوابیدن. یه عده هم که نگهبان بودن باید میرفتم سر نگهبانی هر دو ساعت. من به جاش ساعت 4 باید خسته و کوفته میومدم تازه لغت از دیکشنری در میاوردم برای فردا (لغات مورد نظر لغات دیگه ای بود برای تافل). این کار یک ساعت و خورده ای طول می کشید. 

روز بعد برنامه ام این بود که هر جا وقت تلف کنی بود و باید مینشستیم داستان گوش کنیم من لغت در میاوردم از جیبم و می خوندم و سیستم لایتنر رو جلو می بردم. مثلا می رفتیم کلاس عقیدتی، من می نشستم اون ته، و تو چش استاد خیره می شدم اما نگو که دارم اون لغتی که تو دستم هست رو حفظ می کنم.

یادم میاد نگهبانی برای بچه ها جزو سخت ترین چیزها بود. چون باید هر چهار ساعت، دو ساعت نگهبانی می دادی. لذا کلا نه خواب داشتی نه خوراک. اما من همیشه خوشحال می شدم وقتی نوبت من میشد. چون می دونستم هر چهار ساعت از هفت دولت آزادم و می تونم توی اوغات بیکاری نگهبانی زبان بخونم. یادمه یه شب تو اون سرما بیرون یه ساختمونی نویت من بود. دستام از سرما یخ میزد ساعت 2 نیمه شب و باید همونجا می ایستادم زیر لامپ چون نگهبان بودم (!) ومن باز از فرصت استفاده می کردم و زبان لغتهای لاینتر می خوندم. 

آخر دو ماه آموزشی علاوه بر اینکه من زبان رو زمین نذاشتم، بلکه ماهی 500 تا لغت خوب یاد گرفته بودم و با اون راهی خوندن تافل شدم.

به اون دوستی که شمرده بود 14 روز شده من ننوشتم: اگر پست اینطوری طولانی بذارم که دیگه هر هفته نمیشه قرارمون :) یه ذره تخفیف بدید.

و در آخر: حس می کنم حالم خیلی بهتر شده چون خیلی خاطرات برام زنده شد. پست بعدی در مورد تافل  و تافل خوندنم ادامه می دم بحثم رو.

موفق باشید و اشتباهات تایپی رو ببخشید دیگه وقت ندارم الان برگردم. 


برچسب‌ها: زبان, تافل, سربازی, دیکشنری, لایتنر
+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 بهمن1392ساعت 3:19 PM  توسط آرش  | 

اجاره مسکن و فوق دکتری

(برای عضویت در وبلاگ لطفا ایمیلی خالی با عنوان member به usdoctoral@gmail.com بزنید)

سلام

همونطور که قبلا گفتم، همون روزی که بلیط برای ایران داشتم، دستیار استادم ایمیل زد که من رو به عنوان پست داک می گیرن. قبل از دفاع، استاد پست داک هی ازم میپرسید کی دفاع می کنی کی دفاع می کنی و منم هی می گفتم فلان تاریخ. بعد از اینکه من دفاع کردم، استاده خیالش راحت شد. در واقع یه جوری نگرانی تو وجودش بود. جون من چهار ماه زودتر از زمانی که دفاع کنم کارم رو شروع کرده بودم و می ترسید نکنه اصلا کلا دکترام رو هوا باشه. 

بعد از دفاع، من برنامه داشتم که برم ایران که خانم بچه ها رو برگردونم. از قبل هم اونقدری با فشار کار کرده بودم روی پروژه های پست داک که استادم موافقت کنه. ولی خب باید قسمتی از کار رو تحویل می دادم و بعد ازش اجازه می گرفتم. البته بلیطم رو از قبل گرفته بودم ولی خب باید هوای نظر استاد رو هم می داشتم. یک هفته قبل از تاریخ بلیطم با استادم جلسه داشتم. بعد از صحبت بر سر پروژه ها بهش گفتم که من فلان تاریخ می خوام برم ایران شما مشکلی نداری ... بهم گفت نه نمیشه. بعد قیافه من رو دید و بعد زد زیر خنده و گفت مشکلی نداره چون از کاری که انجام میدی خوشحال هستم. و بعد هم گفت کی برمیگردی و منم گفتم فلان تاریخ. ولی دو روز بعد بهم گفت که مسئول اون پروژه فرانسویه می خواد فلان تاریخ بیاد دانشگاه ما و تو هم باید باشی. ازم خواهش کرد که بلیطم رو جا به جا کنم و اون هزینه ی جابهجایی رو بده و منم موافقت کردم. ولی اون زمان نمیشد عوضش کنم و باید میرفتم ایران و بعد از ایران جا به جا می کردم. چون بلیطم با KLM بود و بعد از آپریل پروازهاش به دلیل تحریمات به ایران کنسل شده بود. لذا از آمستردام به ایران با ایران ایر باید میومدم و برمی گشتم و اون قسمت بلیط دست KLM نبود. برای همین عوض کردن تاریخ پیچیده بود. بعدش توی ایران که سعی کردم عوض کنم تاریخ رو مسئول ایران ایر ازم خواست که این کار تلفنی نمیشه و باید حضوری بری دفتر مرکزی!!! نمی دونم تو این گیر و دار ترافیک تو تهران این تیپ کارا چرا باید حضوری انجام بشه وقتی تلفن هست! 

خلاصه با تمام این اوضاع احوال، باید جمع و جور می کردم و یه خونه اجازه می کردم که وقتی برگشتیم همه چیز حاضر باشه. در مورد خونه من داستانهایی دارم که گفتنش خالی از لطف نیست. 

حقیقتش من یکی از دوستانم (که وقتی مجرد بودیم با هم همخونه بودیم) توی یه ساختمونی که بتنی بود یه آپارتمان سه و یک دوم اجاره کرده بود (یک خوابه - خونه ها یا چوبی هستن یا بتنی اینجا). از یه طرف به دانشگاه خیلی نزدیک بود و از طرف دیگه جاش عالی بود (فضای سبز و محوطه و ...). هم پارکینگ داشت و هم تا دانشگاه 15 دقیقه پیاده راه بود. اما خب خودش با خانمش رفته بود یه ایالت دیگه برای گذروندن دوره اینترن توی شرکت اندروید یا همچین چیزایی و بعد از شش ماه باید بر می گشت. لذا نمی شد که من اونجا رو ازش به طور sublet بگیرم. لذا خیلی صبر کردم و هیچ جا دنبال خونه نگشتم تا اینکه ببینم روزای آخری که دارم میرم آیا جایی خالی میشه تو ساختمون که من برم بگیرم یا نه. خلاصه پانزده رو مونده بود به تموم شدن قراردادم که یکی از دوستانم تو دانشگاه بهم گفت که فلانی که در ساختمان شماست و دوست من هست داره بلند میشه میره خونه فلان دوستمون و عجله داره که خونش رو سابلت کنه به کسی. تو می خوای یا نه. منم گفتم حتما می خوام چون دنبالش هم هستم. 

از طرفی jenitor یا همون سرایه دار ساختمون که یه خانم پیر یونانی بود از من دل خوشی نداشت. چرا؟ به دو دلیل. دلیل اول این بود که وقتی دوستم خونش رو به من برای چند ماه سابلت داده بود به این کریستینا (همون پیرزنه) گفته بود که من یه نفرم در حالی که ما دو نفر بودیم (من و همون پسره که تازه از ایران اومده بود و دوست شده بودیم و دوباره با هم همخونه شدیم برای مدت بیشتری). بعدا که من اسباب کشی کردم به این آپارتمان، این کریستیناهه میدید که این پسره با من میاد و میره. به روز جلوی این دوستم (محمد) رو گرفته بود و گفته بود تو کی هستی و اینجا چه کار می کنی و اون هم توضیح داده بود. کریستینا بهش گفت به من گفتن اینجا یه نفر میاد ولی محمد گفته بود نه ما دو نفر بودیم و هستیم. لذا اینجا این زنه خیال کرد من کلا سر دوستم و اون کلاه گذاشتم و کلا دید خوبی به من نداشت. (آخه وسط کار هم یکی از دوستامون خانمش رفته بود ایران و خونش رو سابلت داده بود که هزینه هاش کمتر بشه و برای یکماه اومد پیش ما. این کریستینا میبینه ای بابا، اینها که سه نفر شدن. خلاصه به ما بی اعتماد تر میشه).

دلیل دوم مشکل این خانم با من این بود که من بچه داشتم. آخه توی اون ساختمون از اول همش پیر زن و پیر مردهای یونانی قرار بوده زندگی کنن (کم سر و صدا) ولی خب بعدا یه عده شون میمیرن و نمیشده ساختمون خالی بمونه. لذا دانشجوها به علت نزدیکی به دانشگاه میومدن اونجا رو اجازه می کردن و اغلب این دانشجو ها هم ایرانی بودن. البته این خانمه از ایرانی ها دل خوشی نداشت چرا که یکی از ایرانی ها 15 سال پیش میکشونتش دادگاه سر اینکه خونه رو اجازه نمی داده که اون ایرانیه به شخص دیگه ای سابلت کنه در حالی که حقش بوده. خلاصه یه بار مار گزیده بودش قبلا.

من با اون زن و شوهر ایرانی که تو دانشگاه و دپارتمان خودمون اتفاقا درس می خوندن قرار گذاشتم که خونه رو ببینم. من همون روز که فهمیدم اینها می خوان خونه رو سابلت کنن از دانشگاه سر ظهر رفتم خونه و خونه رو دیدم و پسندیدم. به من گفتن اگر می خوای باید همین الان جواب بدی چون دو تا دختر ایرانی هم اینجا رو دیدن می خوان ولی هنوز جواب قطعی ندادن و از دوستای خانمش هم بودن اتفاقا. منم فرصت رو از دست ندادم و گفتم می خوام و کل اجاره ماه رو پیش پیش بهش دادم. بعدش باید یه کاغذی رو امضا می کردیم دو تایی و می دادیم به کرسیتینا. کرسیتینا به عنوان صاحب ملک دو تا انتخاب داشت. یا من رو بپذیره یا اگر نمی پذیره باید دو نوع دلیل بیاره = اول، امکان و توانایی پرداخت اجاره رو ندارم و دوم، رفتار نامناسب و ناشایست داشته ام. خوشبختانه هیچ کدوم به من نمی خورد و قانونا نمی تونست مخالفت کنه. ولی با کمال تعجب، وقتی نامه انتقال امضا شده رو بهش دادیم گفت من باید با بالا هماهنگ کنم و اینجوری نیست که نامه بیارید و منم بگم اکی. اتفاقا وقتی کریستینا اینطوری گفت من رفتم تمام قوانین صاحب خونه و مستاجر رو در آوردم که ببینم می تونه یا نه و دیدم نمی تونه مخالفت کنه. باز با کمال تعجب روز بعد اومد گفت بالا موافقت نکرده و ما خونه رو به شخص دیگه ای می خوایم بدیم. من اینجا خیلی شاکی شدم. حالا همه جیز به دست مستاجر ایرانی بود که می خواست خونه رو به من بده.

اگر اون می ایستاد پای حرفش که من می خوام خونه رو فقط به این آقا بدم، قانونا بعد از 15 روز دیگه اون کلا اینجا هیچ کاره بود و تمام اجازه اون بر عهده من بود و هیچ مشکلی براش پیش نمیومد. اما با کمال تعجب این بابا با اینکه حتی با من حرف زده و اجازه رو هم گرفته بود (که البته بعدا پس داد) گفت که من چون کریستینا مخالفت کرده نمی تونم رضایت بدم. من بالا و پایین رفتم که بابا جان شما امضا رو به من بده من حال این ظالم رو می گیرم تا براش درس عبرت مجددی بشه ولی خانمش با شوهره دعوا کرد که ولش کن من نمی خوام پام به دادگاه باز بشه و این حرفا. یعنی حاضر بود به خاطر یه چیز واهی به من ظلم بشه. حالا هموطن هیچی حداقل به عنوان یه انسان پای دفاع از حقوق یه انسان دیگه باید می ایستاد. خلاصه بعد از دو روز درگیری این آقا حاضر نشد به من امضا بده که خونه رو میده به من و ترسید و جا زد. 

منم در واقع روی اون خونه حساب باز کرده بودم و فرصتم برای پیدا کردن جای دیگه خیلی کم بود. قبل از اینکه برم ایران البته با کریستینا دعوای مفصلی کردم و بهش گفتم تو از قانون هیچی نمی دونی و تمام صفحات قوانین رو براش پرینت کرده بودم و نشونش دادم ولی اصلا گوش نکرد. منم قانونا دستم به جایی بند نبود. لذا متاسفانه نتونستم به حقم برسم.

سریع رفتم دنیال جای دیگه برگردم. این در و اون در زدم. برخی جاها اجاره هاش خیلی بالا بود و برخی جاها کم ولی کیفیتش خوب نبود و یا از دانشگاه دور بود. خلاصه با هزار بدبختی متوجه شدم آپارتمان کناری همون دوست پست داکی که من رو به استادم معرفی کرده بود خالیه و باید زود اجاره بره. منم فرصت رو غنیمت شمردم و خونه رو ساعت 10 صبح دیدم. بعد به خامم زنگ زدم ایران که خلاصه فلان جا رو می خوام بگیرم و اینم عکساشه. خانمم موافق بود. لذا قرار شد بعد از ظهر برم برای امضای قرار داد چون صبح کاغذ ها رو بهم داد و گفت امضا کن بیار. منم همه رو پر کردم و بعد ار ظهر رفتم. این خونه هم یک خوابه بود ولی ساختمونش بتنی بود و 5 دقیقه راهش تا دانشگاه بیشتر بود. 

بعد از ظهر که رفتم در خونه ی jenitor تا کاغذ ها رو بهش بدم، گفتش که اینجا رو امضا نکردی و باید این قسمت رو هم امضا کنی. گفتم باشه پس بذار من برم تو آپارتمان هم یه نگاه دیگه ای بندازم و هم اونجا امضا می کنم و برگه رو برات میارم. بعد رفتم دوباره آپارتمان رو دیدم. قبل از اینکه امضا کنم اون قسمت رو، یه بار دیگه به خانمم زنگ زدم. شب ایران بود و عصر ما. من هم زنگ زده بودم با خانمم صحبت کنم و هم بگم که خلاصه اومدم و دارم کار رو تموم می کنم. یه دفعه یکی از دوستام دیدم پشت خط داره زنگ میزنه. به خانمم گفتم قطع کن بهت زنگ میزنم. دوستم شروع کرد به صحبت کردن که آقا خونه می خواستی اجازه کنی کردی؟ گفتم همین الان اومدم امضا کنم بدم برگه رو. گفت آقا امضا نکن من باهات حرف دارم. گفتم چه حرفی! مشتری پای آپارتمان خوابیده گفت امضا نکن من بهت میگم فردا. منم روی شناختی که داشتم گفتم باشه حتما یه خیری در این کار هست که اینجوری طول بکشه. 

فردا صبح اومد دانشگاه تا با من حرف بزنه. خلاصه سرتون رو درد نیارم، بهم گفت که من و بهنام (از دوستان فاب من) داریم اینجا خونه می خریم و دنبال کسی هستیم که باهامون شریک شه. تو می خوای شریک بشی یا می خوای بیای یکی از طبقات این خونه سه طبقه رو اجازه بشینی پیش ما؟ چون در واقع، خانمهای ما با هم دوست نزدیک بودن و بچه هامون هم شش ماه اختلاف سنی فقط و همه چیز جفت و جور بود. اینجا بود که من پیشنهاد شراکت رو قبول کردم و وارد مرحله ی جدیدتری از زندگی خارج از دانشجویی شدم.

الانم سرم داره میره توی مانیتور از خواب چون ساعت 1 شبه حدودا و خانمم اینا رو پیچوندم تا پست تو وبلاگ بذارم و اگر بخوام بیشتر بمونم حسابم با کرام الکاتبینه ....

فعلا موفق باشید

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 بهمن1392ساعت 0:55 AM  توسط آرش  | 

دفاع دکتری

(برای عضویت در این وبلاگ ایمیلی سفید با موضوع member به usdoctoral@gmail.com بزنید)

سلام

صبح که شد هم خونه ایم رفت سر کار. تو یه قصابی کار می کرد و تازه از ایران اومده بود. من هم ساعت 10 با اون دست شکسته و سر بخیه خورده بیدار شدم و به استادم ایمیل زدم که من نمی تونم امروز بیام. اون روز هم چهارشنبه. خوب می شد اگر جمعه بود چون در اونصورت می تونستم نیروم رو به دست بیارم. البته استادم هم خیلی خوب بود و اصلا انتظار نداشت برم. اما چون چند نفر دیگه هم بدون وجود من بیکار میشدن، مجبور بودم روز پنجشنبه برم. البته به خانمم هم نگفتم که نگران بشه. خلاصه دیدم پنجشنبه دستم دردش کمتر شده و سرم هم که کلا درد نداشت و فقط ماهیچه های پشت گردنم کمی گرفته بود به خاطر ضربه ای که وارد شده بود. دانشگاه هم که رفتم با اون وضع مجیور بودم برای هر کسی که رد میشه توضیح بدم که چی شده. در هر صورت کار رو شروع کردم و شنبه و یکشنبه هم تعطیل بدم و حالم خیلی بهتر شد. دو هفته بعد بیمارستان زنگ زد که بیا برای معاینه ببینیم چه کار باید کنیم با دستت. رفتم بیمارستان و عکس دوباره گرفتم. خدا رو شکر دست داشت جوش می خورد و نیازی به جراجی نبود. فقط دستم رو گچ گرفتن تا یکماه. بعد از یکماه هم شستم دیگه خوب شده بود. ولی خوب چون صاف خشک شده بود باید میرفتم فزیوتراپی. خلاصه یکی دو بار رفتم یه سری تمرینهایی بهم دادن و منم هر روز انجام میدادم ولی خب مثل روز اولش نشد ولی به طور خیلی واضحی خوب شد و خیلی فرقی با اون شستم نداشت.

در مدت پست داک شبا که میومدم خونه اگر کامنتی چیزی استادم می داد درستش می کردم. چون قرار بود تز رو بخونه و دفاع کنم و من هم مشغول به کار شده بودم. تا یکی دو ماه برنامه ما همین بود. یعنی شبا خونه کار می کردم روزا دانشگاه. خلاصه استادم بعد از گیر و گورهای معمول گفت تاریخ دفاع رو تنظیم کن. منم با چهار تا استادی که تعیین کرده بودیم برای تاریخش هماهنگ کردم. اما این منشی گروهمون یه پیز زنی بود که خیلی فراموش کار بود. خیلی اذیت شدم تا بتونم مواظب باشم این اون تاریخ رو یادش نره. چون هماهنگی با استادها برای دفاع و نیز مکانش به عهده ی اون بود.

سیستم دفاع به این صورته که شما استاد شما موافقت می کنه دفاع کنید. بعد دو تا استاد رو استاد شما و یا خودتون پیشنهاد میدید. یکیش توی دانشگاه یکیش بیرون دانشگاه. بعد تز رو پرینت میگیرید میدید اینها می خونن. بعد اینها دو هفته وقت دارن بخونن و نتیجه رو به آموزش اعلام کنن. در واقع نظر خودشون رو راجع به تز می گن که اصلا اورجینال هست و در حد دکتری هست یا خیر و بعد کامنتهای خودشون رو می دن در همون نامه به آموزش. آموزش نماینده خودش رو بعدا می فرسته توی جلسه دفاع که سوالهای این دو تا استاد خارجی رو بده به استادم که برای من توی جمع بخونه و من جواب بدم. سپس، دو تا استاد دیگه تعیین می شه. یکیش توی خود دپارتمان، یکیش هم از یه دپارتمان دیگه. این دو نفر به همراه استاد خودتون و نماینده آموزش و نیز رئیس جلسه (که یه استاد از هر جا می تونه باشه) باید در جلسه دفاع حضور داشته باشن یعنی پنج نفر. بعد شما 25 دقیقه پرزنت می کنید و بعد اونها نوبتی دو دور سوال می پرسن و بعد هم با هم عکس می گیرید و خداحافظ. 

یه نکته خیلی دردآور که برای من خیلی سخت بود این بود که در جلسه دفاع هم کسی که در تمام لحظات سختیش در کنارم بود نبود و اون همسرم بود. خیلی جاش خالی بود و من هیچوقت اون تلخی روز دفاع یادم نمیره. هم دلم پر مشیده بود برای همسرم و فرزندم و هم شیرینی خلاص شدن از دست استاد و بازشدن افق دیگه ای از زندگی رو به من برام لذت بخش بود. 

خلاصه من در مدت مقرر ارایه کردم کارم رو اونها سوال پرسیدن. نفر اول که سوال پرسید برام خیلی هیجان انگیز بود. چون اصلا نمی دونستم سوالها چه نوع خواهد بود. نفر اول که تموم شد من یه نفسی کشیدم چون معمولا گیر و گور ها همون دور اول هست. اما استادی که از دپارتمان خودم بود خیلی اذیت کرد. همه افراد تزم من رو خونده بودن و جلوشون بود و کامنت داده بودن. اما اون استاده از اول جلسه دستش رو سینه گره شده بود و چپ چپ نگاه می کرد. نوبتش هم که شد یه سوال بی خود پرسید که استادم هم بعدا گفت نفهمیدم چی گفت. بعدش جوابی که من دادم راضیش نکرد چچون اصلا معلوم نبود سوالش چیه و بعد هم گفت من دیگه سوالی ندارم و تمام. منم از خدا خواسته. نفرات بعدی هم سوالاتشون رو پرسیدن و اون دو داور بیرونی هم سوال خاصی نکرده بودن. در واقع همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد. البته در کنه کار ما خیلی نمی تونستن اشکال کنن چون کار واقعا جدید بود و در واقع یک اصول بنیادی رو در پلمیر نانوکامپوزیتها و نیز خود پلیمر ها به روی محققین می گشود که اصلا باید زاویه دید خودشون رو در مورد پلیمر عوض کنن. ما حتی برای Science هم فرستادیم و برای review رفت و سه تا استاد خیلی خوششون اومد اما یک استاد زیرآب کار ما رو با یه سوال در مورد شکل اول پرسید که واقعا نشان از عدم اطلاعش از یه موضوع خیلی روشن می داد (زیاد شدن دانتسیته پلیمر به افزایش تعداد مونومر ها در زنجیر). این رو 100 سال پیش کشف کرده بودن و این بابا نمی دونست. همین باعث شد از Science ریجکت شه و بعد فرستادیمش یه جورنال دیگه. 

آخر جلسه استادم از ارایه ای که کردم خیلی تعریف کرد و با هم دست دادیم و منم دوستانی که اومده بودن برای دفاع رو بردم نهار رستوران جای شما خالی.

فکر کنم برای الان کافی باشه. راستش من صبح زود اومدم دانشگاه چون برادرم کلاس داشت با استاد خودم و ساعت 10 هم باید برم یه آزمایشی رو برای اون شرکت فرانسویه تو یه شرکت دیگه تو همینجا انجام بدم لذا گفتم از این یکساعت استفاده کنم و موضوع دفاع رو به خاتمه ببرم. دفعه بعد در مورد سفرم به ایران مینوسم که در تصمیمات من خیلی اهمیت داشت.

موفق باشید



برچسب‌ها: دفاع دکتری کانادا آمریکا
+ نوشته شده در  سه شنبه 24 دی1392ساعت 9:25 AM  توسط آرش  | 

فوتبال تاریخی

سلام مجدد

امیدوارم حال همگی شما خوب باشه.

بعد از شروع سال نوی میلادی پارسال، چون خانم بچه ها ایران بودن، من باید تنها سال نو رو سپری می کردم. نه امکان این بود که من برم ایران نه امکان این بود که خانمم خودش برگرده (چون کوچولوی ما اکتیوتر و شیطون تر از اینی بود که بشه یک نفره تو راه طولانی چندین ساعته اون هم با پرواز کانکشن دار کنترلش کرد. من هم چون تازه کارم رو شروه کرده بودم و استادم به این دلیل که من سریع می تونم مشغول به کار بشم خیلی روی گرفتن من مشتاق بود. برای همین باید تحمل می کردم چند مدت بگذره. خلاصه روزها شب می شد و من از صبح ساعت 9 تا شبا دیر وقت کار می کردم که پروژه ها رو پیش ببرم. تو این پروژه ها به علت وجود دانشجویان زیر دست من کار خیلی خوب پیش می رفت. البته برخی وقتها باید هلشون میدادی اما بیشتر وقتها دانشجوهای خوبی بودن. تو گروه ما به من خوب بها داده شد توسط استادمون چون 3 تا پست داک دیگه هم تو گروهمون بودن و به اونها دانشجویی داده نمی شد. من هم حداکثر سعیم رو می کردم که بازدهی خوبی داشته باشم. هر هفته هم باید برای هر پروژه جلسه می ذاشتیم. دو تاش کانفرنس کال یکی با فرانسه یکی با مراکش و یکی تو یه شرکت همینجا.

درگیر و دار همین کارها بودیم که یکی از بچه ها پیشنهاد داد که بیاین گروه فوتسال درست کنیم سالن بگیریم بیرون دانشگاه و سه شنبه ها شب بریم فوتبال. منم که بعد از ازدواج کلا با فوتبال خداحافظی کرده بودم فرصت رو غنیمت شمردم (البته اینبار به جای فوتبال مختلط با بچه های مسجد محله جمع شده بودیم و سرمون خورده بود به سنگ و به راه شده بود). خود دانشگاه البته سالن داشت اما از اینجهت که بچه های مسجد هر کدوم از یه دانشگاه توی شهر بودن بقیه رو راه نمی دادن. لذا مجبور شدیم بیرون سالن بگیریم. 

بچه ها ما علی و تقی و نقی بودن به علاوه ی همون دوستی که تعریفش رو براتون کردم "محمد" که دانشگاه دیگه ای بود و اومده بود تو دانشگاه محل پست داک من. خلاصه همه رفتیم اون شب سالن و هوا یه کم سرد بود و برف کمی می بارید. خیلی سالنه محیط عالی داشت. یه سالن بزرگ بود با یه فنس وسطش که دو تا زمین فوتسال ایجاد می کرد. یکیش فوتسال مختلط بود یکیش بچه های مسجد :) همه بچه های مسجد یا مجرد بودن و یا همسراشون ایران بود :) لذا هی به اونور فنس نگاه می کردن :)

خلاصه سرت رو درد نیارم. من نیمه دوم که خیلی خسته بودم پوزیشن حمله داشتم. پاهام خیلی خسته شده بود و انگار موقع دویدن نمی تونستم خودم رو نگه دارم. تیم مقابل حمله کرد و دفاع ما جلوتر از من تو حمله داشت گل میزد و من مجبور بودم برگردم به جای دفاع عمل کنم. تو همین بین که به سمت دروازه می دویدم به دروازه خودمون نزدیک شده بودم. توپ رو سانت کردن و من رفتم که هد بزنم به کرنر. تو این بین یکی از بچه ها آروم زد زیر پام و من از اون جهت که پاهام دیگه جون نداشت خیلی راحت به صورت افقی دراز شدم روی هوا چون سرعتم خیلی زیاد بود. 

چشت روز بد نبینه، با سر توی تیرک رفتن همانا و تیرک به عفب پرت شدن همانا (تیرک ها روی کف حرکت می کرد و ثابت نبود و همون باعث عدم مرگ من شد). وقتی روی زمین افتادم خون از روی سرم روی زمین مثل شیلنگ باز شد. سریع به خودم اومدم و فهمیدم سر حال هستم و برای مغزم مشکلی پیش نیومده. با دستم روی پیشونیم رو گرفتم ولی خون کف سالن رو فرا گرفت. 1بچفه ها دورم جمع شده بودن و هر کسی دیگه دکتر شده بود. سرت رو بیار پایین، سرت رو ببر بالا، پات رو دراز کن (!)، پات رو جمع کن (!) ... تو این بین یکی از بچه ها همون محمد بود اصلا نتونست نزدیک بیاد. چرا؟ این رو داخل پرانتز می گم

(محمد پسر خیلی گلی بود و من شخصا خیلی دوستش دارم. اما وقتی محمد پارسال تازه تو گروه پست داک شده بود براش واقعه ی خیلی بدی پیش اومد. وقتی داشت زندگیش رو می کرد و همه چیز روی روال بود و تازه نامزد کرده بود و البته پدرش هم سالها پیش به رحمت خدا رفته بود، ناگهان بهش زنگ زدن که خانواده ات رفتن شمال، در راه برگشت با ماشین تصادف می کنن و مادرت از دنیا می ره و دو تا خواهرات یکی ضربه مغزی میشه میره توی کما و یکی هم لگنش میشکنه اون هم با دو تا بچه. از این جهت محمد خیلی از نظر روحی خوب نبود و به نظرم وقتی خون دید اون لحظات براش تداعی شده بود. بعدش هم یه پست داک دیگه تو گروهمون بود که دو ماه بعد از محمد و چند ماه قبل از من اومده بود و هم خونه محمد بود برای مدتی. اون هم موقع سرخ کردن سیب زمینی روغن رو میذاره روی گاز و یادش میره که روشنه بعد آتیش میگیره و یه دستش کاملا می سوزه و میره جراحی پلاستیک می کنه و پوست پاش رو می کنن میزنن به دستش. محمد اینجا شده بود دکتر و پرستار همه)

وقتی بچه ها داشتن می گفتن سرت رو پایین بگیر که خون بند بیاد، من از درد پام رو می کشیدم روی زمین و می گفتم بابا سر رو بی خیال شید من انگشت شستم درد شدیدی می کنه. کلا اونقدر درد می کرد که من خون سرم رو فراموش کرده بودم. بچه ها سریع زنگ زده بودن آمبولانس و در عرض 4-5 دقیقه آمبولانس رسید. من تا اون موقع بلند شدم و رفتم توی سرویس و صورتم رو شستم ببینم سرم چی شده و دیدم یه شکاف از یه ذره بالاتر از رویش موم تا وسط پیشونیم ایجاد شده و ظاهر اصلا خوبی نداره. ولی خوشبختانه پوست بود که پاره شده بود و بدتر از این نبود. اما شستم خیلی درد می کرد و کلا با اون یکی دستم مچم رو محکم می گرفتم که دردش ساکت تر شه. خلاصه آمبولانس اومد و گفت سرت رو اصلا تکون نده. ممکنه به علت ضربه به ستون فقراتت از پشت گردن آسیب دیده باشه و الان گرمی و نمی فهمی. خلاصه گردنم رو با اون چیز سفیدا بستن و شدیم مثل این فیلما که از آتیشسوزی نجاتشون میدن و آمبولانس میاد. محمد با من همراه شد تا بیمارستان. 

تو بیمارستان من رو از تخت آوردن پایین و سریع بردنم تو. بعدش یه سری تست گرفتن که بیینن من گردنم مشکل نداشه باشه و هی میومدن هی میرفتن. من گفتم بابا دست رو بچسبید گردن درد نمی کنه. خلاصه الا و بلا نمیشه. اومدن سرم رو بخیه زدن و بعد یک ساعتی گذشت و روی تخت موندم. محمد هم کنار من بود. بعد از یکساعت که حدودا تا اون موقع ساعت 1 شب بود به محمد گفتم تو ماشین رو ببر خونه. اگر مرخصم کردن بیا دنبالم اگر هم که موندنی بودم باز پول پارکینگ ندیم روزی 20 دلار. خلاصه با اصرار فرستادمش خونه تا صبح. منم مونده بودم همونجا روی تخت. 

پرستار گاهی اوقات میومد به من سر میزد. ساعت 3 من رو اومدن بردن اتاق رادیولوژی و از شستم عکس گرفتن. بعد من رو برگردوندن سر جام. اما وقتی برگشتیم سر جام (از اون جهت که سالن اورژانس به سالن بزرگ بود با پرده هایی که از سقف آویزون بود به منظور اتاق اتاق کردن سالن برای مریض ها -به همراه تجهیزات پیزشکی برای هر قسمت) دیدیم که یه مریض اورژانسی دیگه رو آوردن جای من. پرستاره گفت این پیر مرده اینجا خوابیده می خوای بذارمت اینجا بغل تختش روی تخت خودت تا جواب عکست بیاد؟ گفتم مشکلی نیست. گذاشتن من آنجا همانا و بوی بدی که از تشک اون بنده خدا میومد هم همانا. یه نیم ساعت موندم بعد به پرستار گفتم نمیشه من رو ببری جای دیگه این بو اذیت می کنه گفت میبینی خودت همه جا پره. وایسا ببینم جواب عکست نیومده که ببریمت. اون رفت و نیم ساعت دیگه دکتر اومد. جواب رو که دکتر برام آورد گفت انگشتت از سه جا شکسته و باید جراحی بشه و پلاتین بذاریم. الان برات شکسته بندی می کنیم و بهت زنگ میزنیم دو سه روز دیگه وفت میدیم که فلان روز بیای.

بعد هم یه چیزی بستن به دستم و ولم کردن برم خونه چون حال عمومیم خوب بود. منم به محمد زنگ زدم ساعت 6 صبح که بیاد دنبالم و بریم خونه و هوا هم خیلی خیلی سرد بود اون ساعت. خلاصه اومد دنبالم و خوشبخانه خونه های ما نزدیک هم بود. محمد می خواست من رو بذار خونه و ماشینم رو هم برام بذاره و بعد خودش پیاده بره تا خونه که تقریبا ده دقیقه راه بود اما خب ده دقیقه تو سرمای اینجا یعنی خیلی بد. لذا هر طوری بود من گذاشتمش خونه خودش و با یه دست رانندگی کردم تا خونه که البته با ماشین دو سه دقیقه بیشتر نبود. وقتی رفتم خونه روی تخت دراز کشیدم و با خیال ناراحت خوابم برد چون میدیدم که پروژه ها باید روی زمین بمونه و ایران رفتم دیرتر بشه. 

بقیه اش بمونه بعد. فعلا وقت شامه. بفرمایید شام.

موفق باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 دی1392ساعت 8:53 PM  توسط آرش  | 

مطالب قدیمی‌تر