تحصيلات دكتري در آمريكا-کانادا

فنی-مهندسی

سایت دانشجویان ایرانی در کانادا آمریکا: applyabroadnow.com

 سلام دوستان

حالا نوبت شماست برای من پست بنویسید. 

ازتون درخواست دارم در مورد زندگی در شهرستانهای زیر بنویسید: (قیمت ها، تفریحات، دانشگاه، فرهنگ، خونه، اجاره، رفت و آمد به تهران، فرودگاه، وضع کلی شهر، زندگی واقعی روزمره و ... هر چیزی که به دردم بخوره)

شهرهای "شیراز" و "اصفهان"

ببینم اینبار شما به این حقیر چگونه کمک می کنید ...

موفق باشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مرداد1393ساعت 5:13 PM  توسط آرش  | 

مقایسه زندگی آکادمیک در آمریکا/کانادا و ایران

سایت دانشجویان ایرانی در کانادا آمریکا: applyabroadnow.com

با سلام خدمت همه دوستان عزیز

امیدوارم طاعات و عبادات شما دوستان همگی مورد قبول واقع شده باشه. ما رو از دعای خودتون در شبهای قدر محروم نفرمایید. همچنین برای ظهور هر چه زودتر منجی عالم بشریت و من و خودتون هم دعا بفرمایید.

در هر صورت منی که دارم به طور جدی به برگشت فکر می کنم مجبورم بارها و بارها خودم رو به جای یه استاد تو ایران تصور کنم تا دقیقا تو اون فضا قرار بگیرم و بتونم مقایسه ای ارائه بدم. در این باب چند موضوع به نظرم میرسه که به تفکیک بتونم بگم:

کلا پیدا کردن کار در کانادا و آمریکا لینک میخواد. بدون لینک هیچ کار نمیشه کرد. تو یه شرکت وقتی کسی بخواد کسی رو استخدام کنه از دوست و رفقا اول می پرسه کسی رو سراغ دارید که این ویژگی ها رو داشته باشه؟ معمولا بیشتر این کارها (بر مبنای آمار ارائه شده توسط خودشون) 70 درصدشون اصلا پست نمیشه که کسی بره اپلای کنه. اون مقداری هم که پست میشه اجباری باید پست باشه و الا دولت بهشون گیر میده. یعنی از قبل معمولا پیدا می کنن افرادی رو و تنها پست می کنن کار رو برای اینکه باید بکنن. این به این معنی نیست که کار نیست بلکه به این معنی هست که بیشتر به جای اینکه برای کار اپلای کنی باید به دنبال نت ورک باشی و سعی کنی از اون طریق پیش بری. این هم میسر نیست مگر با اونها همه اش نشست و برخواست داشته باشی چه تو کار فعلی چه تو رستوران و بار و امثالهم. اما در صورت نبود نتورک، خب زمان بیشتری هم طول میکشه کار پیدا کنید ولی پیدا میشه. مثلا معمولا شش ماه طول می کشه تا کار اولیه پیدا شه. برای هر شرکت هم باید هی رزومه رو تغییر بدی و اونطوری بنویسی که اونها می خوان. کلا پروسه ی زمانبری هست. 

در مورد کار آکادمیک قضیه به ذره بهتره. یعنی مواردی که پست میشه کمتر از قبل لینک زده شده و میشه توی اونها موارد خوبی رو پیدا کرد. اما مشکل اصلی در این موقعیتها رقابت بسیار بالای افراد هست. چرا که یک نفر در یک رشته خاص مثلا مهندسی برق باید صبر کنه تا در بین تمام دانشگاه ها یکیشون موقعیت باز کنه، بعدشم این موقعیت تو همون دپارتمان مورد نظر باشه، تازه اون زمینه ای باشه که شما توی اون کار کردی و تجریه داری. تازه اگر همه اینها به شما بخوره، کسانی هستن که چهار سال قبل دکتری رو گرفتن و چهار سالی در به در از این دانشگاه به اون دانشگاه چند تا پست دکتری گرفتن و کلی مقاله چاپ کردن و لذا اینها در رقایت با شمای تازه فارغ شده (هر چند قوی) قرار می گیرن. برای همین سن و سال کسانی که معمولا استخدام دانشگاه ها میشن بالاست و جوون انوطوری فرش ندارن. اما خب راهش همین هست و نشد نداره. بالاخره کسانی که توی این مدت چهار سال زندگی با استرس رو تحمل می کنن در عوضش شهروندی رو میگیرن دستشون و بعدش می تونن جاهای مختلف دنیا کار کنن. لذا چیزی رو از دست نمی دن کلا. 

معولا برخی ها بعد از شهروندی میرن سمت و سوی کشورهای عربی. افراد زیادی هم البته در خود آمریکا کار پیدا می کنن و زندگی می کنن. البته این کار لزوما تو یه شهر خوب و شلوغ نیست. بیشتر شهرها انگار برای ایرانی ها شهر اموات هست. البته طرف توی هفته انقدر سرش شلوغه که وقت کار دیگه ای رو هم نداره. وقتی هم توی هفته ساعت 6 یا 7 برسه خونه میره شام می خوره و چرخی توی اینترنت میزنه (اگر مجرد باشه) و بعدش آخر هفته کارهایی از قبیل لباس شویی و این کار ها رو انجام میده و تفریح می کنه. این تفریح البته از چند حالت خارج نیست: کباب زدن در جنگلها (اگر جنگل موجود باشه و زمستون هم نباشه)؛ رفتن به بار و پیدا کردن و گذراندن وقت با دوست دختر یا دوست پسر و یا دوستان همکار از دو جنس :) رفتن به تفریحات سالم بیرون از شهر مانند قایق سواری، کوهنوردی و ... اگر هم ویکند طولانی باشه که یه ایالت دیگه می رن یا میرن کاتیج (ویلای جنگلی).

البته خانواده اگر داشته باشید قضیه مقداری متفاوت میشه. سرتون بیشتر با خانواده گرم میشه و تفریحات به تفریحات خانوادگی تبدیل میشه. اما خب در کنار این موضوع مسائل بلند مدتی هم هست که باید مد نظر قرار بگیره از جمله بزرگ شده بچه ها و تغییر کردن نیازهای اونها، مدرسه خوب پیدا کردن، گنجاندن فرهنگ درست زندگی در ذهن آنها با توجه به شرایط جدید ... (این مقایسه خودش یه پست می خواد)

البته پیدا کردن هر کدوم از این کارها شرایط اقلیمی خودش رو داره. این یعنی کارها معمولا با استرس بالا هستن. مثلا من با افراد متعددی اینجا کار می کنم که از شرکتها میان و مدرک فوق دارن. خودم هم چند تا شرکت تا حالا رفتم و از نزدیک باهاشون در ارتیاط بودم و هستم. به عنوان نمونه، شرکت لیزری که باهاش کار می کنیم پارسال رفتم اونجا دیدم یه شرکت کوچولو هست با 30 تا کارمند. همه اینها رو هم می ندازن توی یه اتاق بزرگ و رئیسه هم توی اتاقه خودشه که مشرف به اون اتاق بزرگ هست. اونجا که هستی باید کار کنی. فول تایم. مثل ایران نیست که هتل باشه (البته جاهای خصوصی ایران هم همینطوره و خوب کار می کنن مگر اینکه دولتی باشه). بین آزمایشگاه و اون اتاق بزرگ افراد در حال تردد هستن. کلا هم تمرکزشون روی کاره. اینکه وسط کار بیای با مامان جون و باباجون و دختر خاله و پسر خاله حرف بزنی نیست بلکه فول تایم هست. وسطاش کافی و اینجور چیزا می خورن اما خب تا 6 بعد از ظهر بعضا کار می کنن. چون بیزینس می کنن و اگر اینطوری نباشن ورشکست میشن. یکی از خود دوستام که اینجایی هست بعد از یکسال کار کردن در محیط اینچنین بی خیال شد و برگشت دوباره به عنوان محقق دانشگاه. که در واقع حقوقش بالاتر از پست دکتری هست ولی استاد هم نیست و هر سال باید استاد تمدید کنه قراردادش رو و الا خداحافظ. البته فرانسه که رفتم یه ذره استرس کمتر بود ولی خب اونجا هم فول تایم از صبح درگیر کار هستی تا شب و وقت سر خاروندن نمی مونه برای آدم. یه اتاق بزرگ هم همه نشستن بغل دست هم. حالا جرات داری با دختر خاله ات حرف بزن :) رئیس بالای سرت هست و باید کار پیش بره. 

البته نمی گم این بد هست ولی دارم استرس کار رو براتون تشریح می کنم. برای ایران رفتن هم باید صبر کنید ژانویه بشه یا سه هفته تو تابستون بهتون مرخصی بدن و الا کلا درگیر کار هستین. مگر اینکه بیزینس خودتون رو راه بندازید و وابسته به شرکتی نباشد. این بیزینس هم تا به مرحله ای برسه که شما توش بشی مدیر و کار خاصی نکنی جز رژه رفتن کنار جزایر هاوایی با لباس صورتی و کلاه آفتابی عمرت رو میگیره. بخوای بیزینس کوچیک هم داشته باشی کلا وقتت از شرکته بیشتر تو کار قرار میگیره تازه استرس هم داری این ماه چقدر پول در اومد در حالی که توی شرکت می دونی پول ثابتی بهت داده میشه آخر ماه و خیالت راحت تره. مگر اینکه کلا پولدار باشی و بیزینس بزنی و آدم استخدام کنی برات کار انجام بدن که در اینصورت پس برای چی اومدی درس بخونی :))) از همون اول میرفتی بیزینس می کردی مگه نون و آبت کم بوده اومدی موهات رو سفید کنی. 

زندگی آکادمیک هم مشابه همین هست ولی فرقش اینه که خودت رئیس خودت هستی تقریبا. اما نمی تونی بی خیال پیشرفت بشی. یعنی کلا باید چند تا دانشجو داشته باشی و براشون کاملا وقت بذاری. این یعنی کار زیاد از صبح تا بوق شب. به عبارتی خوابیدن با فکر پروژه های مبارک. در 4 سال اول شما رو در دانشگاه به عنوان tenure استخدام می کنن. یعنی ببینن چطور کار می کنید. معمولا دو نفر هم میگیرن. بعد از چهار سال ارزیابی می کنن شما و اون شخص رو. بعد اگر خوب نباشید و ملاک های لازم رو نداشته باشید دست مبارک را گرفته، شما را بیرون انداخته و از یاد و دیدگان رخت بر خواهید بست. یعنی کلا باید مقاله چاپ کنی. اون هم نه به درد نخور بلکه مقاله خوب باید چاپ کنی. درس هم یهت میدن بدی. کلی وقت اونها ازت میگیره. من دیدم استادای جوون تو دانشگاه های خوب رو که واقعا کار می کنن. درسته رئیس ندارن اما خیلی کار می کنن. کلا هم به کارهای دیگه تو زندگی نمیشه رسید. یعنی نمی تونی مطالعه های شخصی داشته باشی در حدی که انتظار داری. فقط کار و خونه. برای همین بیشتر این اشخاص یا مجرد هستن و یا تو زندگی هاشون مشکلات فراوانی هست با همسراشون. کلا بخوای خوب باشی خیلی درگیر خواهی بود. نمی تونی هم خوب نباشی.

در ایران این قضیه به نظر من مشابه هست. برای پیدا کردن کار آکادمیک معمولا باید لینک داشته باشی. البته بدون لینک هم اگر خوب باشی تحویلت میگیرن و مثل اینجا نیست خیلی سخت باشه (چون رقبات خیلی قدر نیستن). ولی خب لینک داشته باشی خیلی راحتر تر کارت انجام میشه. این اتفاقات که کلا فرمالیته موقعیتی رو پست کنن هم هست. در مورد برخی دانشگاه ها دوستانم که برای مصاحبه رفتن و دانشجوی دانشگاه تهران هم بودن دیدم بعضا دانشجوی خودش رو می خواستن و الکی اینها رو بردن مصاحبه. 

زندگی آکادمیک در ایران جدیدا به نظرن سخت تر از گذشته شده. چون آدمهای جدیدی که استخدام میشن معمولا قوی هستن. البته هستن در بین اونها کسانی که به ظاهر قوی هستن ولی در باطن چیزی در چنته ندارن. مثلا ایران خیلی به تعداد مقالات نگاه می کنن. کاری ندارن چی هست فقط به تعداد اونها می کنن و چرتکه می ندازن.

من داشتم چند روز پیش تو یه دانشگاهی به لیست اساتیدش نگاه می کردم تو ایران. تو شهر با استفاده از نقشه گوگل دور میزدم میدیدم شهر چجوری هست و دانشگاه کجاش هست و محیط چجوریه و ... یه اتفاق خیلی جالب برام افتاد. دیدم عکس یکی از استادها برام خیلی آشناست. بیشتر دقت کردم دیدم ا ... اینکه فلانیه! حالا این شخص کی بود؟ ما توی لیسانس 15 16 تا حدودا پسر بودیم. یه عده از اینها درس خون بودن و یه عده درس نخون. یه عده هم درس زیاد نمی خوندن اما خوب بلد بودن اصل مطلب رو. لذا بچه ها با توچه به ویژگی های روحیشون به چند اکیپ تقسیم میشدن. من اکیپ نداشتم. چون اکیپ من یا دو سه تا از خانها مچ می شد که خیلی درس می خوندیم و چون مذهبی هم بودن دیگه کلا ایجاد اکیپ رو منتفی می کرد (مزاحا). ما دو سه نفر درسخونهای خوب نمره بیار بودیم. یه اکیپی بود که درس نخون های بلدی بود که کلا نمره براشون مهم نیود چون به ما نمی رسیدن. این افراد البته تو کنکور ارشد موفق تر از درسخونهای کلاس بودن غیر از من. توی این اکیپ شخصی بود که واقعا درس کم می خوند ولی از نظر علمی خوب بود. ارشد هم امیرکبیر یه گرایش پرت قبول شد چون رتبه اش خیلی خوب نشد هر چند در مقایسه با بچه های دیگه خیلی بهتر شد. مال من 80 شد و از همه بهتر شد. شاگرد اول هم که بودم دیگه برای ارشد مطمئن بودم هر جایی بخوام قبول میشم. البته ناگفته نماند، یکی از اون خانمهای درس خون بعد از کنکور که رتبه اش خراب شده بود وسطای ترم که جوابا اومد بهم گفت من ترم هست درس نخونم و بذارم اون نمره های خوب بگیره تا معدل کلش بیاد بالای معدل من و شاگرد اول بشه و بتونه از اون سهمیه حداقل استفاده کنه تهران قبول بشه. البته منم نامردی نکردم و ترم آخر با 20 واحد تخصصی و عمومی و حجیم معدلم شد 19.20 :) و شدم کلا شدم شاگرد اول. این رو از این جهت می خواستم بگم که اون اکیپ دوستان، یکی توی اون اکیپ بود که اصلا به اون امیرکبیریه شبیه نبود. استادا کلا به عنوان شاگرد تنبل می شناختنش. تو هیچ درسی exceptional نبود. اصلا کلا نبود تو کلاس. همه اش هم می رفتیم اتاقشون یا در حال قلیون کشیدن بودن یا پاستور بازی کردن. شب امتحان یه درسی می خوندن و تو امتحان اگر می شد تقلبی می کردن و والسلام. البته ناگفته نماند من انصافا به بچه ها تقلب می رسوندم. یادم میاد تو امتحان درس اقتصاد مهندسی که استادم خیلی به من علاقه هم داشت، توی امتحان برگه ام رو یکی از آقایون ازم گرفت منم چیزی نگفتم و یه نیم ساعتی خلاصه با برگه من صفا می کرد. توی درس ترمودینامیک دو هم هیمن اتفاق با چند نفر افتاد :) البته من هر دوی این درسها رو 20 شدم یه صدم هم کمتر نه. تنها خاطره بد از یک استاد ببخشد عذرمی خوام عقده ای تو دپارتمان علوم توی درس شیمی تجزیه داشتم بود که اندازه 22 براش نوشته بودم ولی بهم داد 12 یا 14 یادم نیست. خیلی پایین داد. دلیلش نمی دونم چی بود. تازه این تو زمانی بود که توی ترم سوم و چهارم تو یه کارخونه در حین تحصیل کار هم می کردم ساعتی. سگک کمربند مونتاژ می کردیم. مثل یه کارگر ساده میرفتم سر کار دو روز کامل در هفته از 7 صبح تا 7 بعد از ظهر اون هم زمانی که من باید به انجام تکالیف می رسیدم و درس بیشتر می خوندم. به همین خاطر یه ذره معدلم اومد پایین تر اون دو ترم والا معدل کل من بالای 19 میشد. 

ببخشید کلا رفتم تو خاطرات کل لیسانس. ان شا الله علاقه مند بودید بگید براتون زندگی نامه لیسانسم رو هم بگم.

خلاصه اون پسره که اصلا حساب نمی شد تو کلاس و هیچ استادی بهش توصیه نامه هم نمی داد دیدم اونجا سال گذشته شده استاد! اون هم دانشگاه دولتی خوب! تهران نه ولی خب خوب شهرستان. دیدم فوق لیسانس فلان جا تو شهرستان قبول شده و بعد دکتراش رو توی دانشگاه مقصد انجام داده و بعد با چاپ کیلویی 10 تا مقاله که همشون 3 4 صفحه بودن و شبیه هم کرسی استادی دانشگاه رو گرفته. خیلی دلم گرفت حقیقتش. با خودم گفتم الان من یعنی باید برم در کنار این کار کنم؟ البته شخصیتا با هم دوست هستیم و اون زمان هم زیاد بگو بخند داشتیم اما اونها من رو به چشم بچه پاستوریزه نگاه می کردن و یا به قولی بچه "خر خون". لذا زیاد ما رو تحویل نمی گرفتن در تفریحاتشون مگر شب تحویل مشق و یا امتحان اگر سوالی داشتن.

بله در محیط آکادمیک ایران نت ورک در این حد هم انجام میشه. البته نا گفته نماند اون پسره بچه همون شهرستان بود که دانشگاه بود و این یعنی 90 درصد کار به نظر من. کافیه فلان فامیل یه لینکی داشته باشه تو دانشگاه. این به این معنی نیست اگر من برم من رو قبول نکنن اما من برم حالا روی کار علمی من مانور میدن به جای داشتن نت ورک.

من خیلی این روزها به سایت دانشگاه های شهرستانها سر میزنم و لیست اساتید و مقالات اونها رو می بینم. در کنار این اساتید واقعا برخی اساتید کارشون درسته و در حد استاد MIT کار می کنن. مثلا یکی استاد کامل هست و حدود 250 مقاله ISI داره. البته دانشجو ها خیلی باهاش پروژه می گیرن. اینطور اساتید البته همه دوستشون دارن و خوب هم درس می دن. واقعا وجودشون نعمتی هست. مثل دکتر موسویان در دانشگاه تهران. واقعا محشریه. کسانی که جدیدا دارن استخدام میشن به نظرم خوب هستن تقریبا. البته من ندیدم کسی مقاله خفن داشته باشه ولی خب از نظر تعداد زیاد هست که نشون می ده بالاخره دارن کار می کنن. اینطور نیست بیکار نشسته باشن. 

زندگی آمادمیک در ایران خیلی راحت تر هست. شما به محض گرفتن پوزیشن اگر مشکل اخلاقی نداشته باشی کسی نیست بیرونت کنه. کم و بیش امتیاز مورد نیاز وزارت علوم رو برای ارتقا میاری. مثلا من توی فوق لیسانس به مقالاتی که چاپ کردم استادم شد دانشیار :) البته مقاله علمی پژوهشی زیاد داشت ولی مقاله ISI کم داشت. کلا شما درس هم که بدی (با جزوه یکسان در هر سال) می تونی امتیازهات رو پر کنی. دانشجوها هم باهات پروژه می گیرن و شما وقت نمی ذاری :) مثلا توی ارشد من، استادم یکبار حتی مقالات ما رو نخوند. نمی گم از نظر علمی، بلکه خود متن مقاله رو درست و حسابی نخوند. تو ایران استادا معمولا برای دانشجویان وقت نمی ذارن. دانشجو خودش هست و خودش. واقعا دانشجویان ایرانی سخت کوش و نابغه هستن. کیه قدر بدونه. یکی از کارهایی که من انجام خواهد داد برگزاری group meeting هر هفته هست با دانشجوهام. این کاریه که همه اینجا انجام میدن ولی در ایران عملا صفر هست. دلیلش هم واضحه، استاد نمی خواد خیلی وقت بذاره. البته گفتم استادای قوی هم هستن.

شما چند تا درس با جزوه های تکراری می دی و چند تا دانشجو هم باهات پروژه میگیرن و مقاله هم میدن و اسم شما هم می خوره ... دیگه چی می خوای :) موضوع پروژه ها رو هم کیلویی تعریف می کنی یا از اینور اون میگیری. البته این یک روش زندگی آکادمیک هست. روش دیگر اینه که جزوه هات به روز باشن مطابق با موضوعات تحقیقات روز دنیا. پروژه های کاربردی تعریف کنی هر چند مقاله خیز نباشن. کار گروهی رو تقویت کنی و در کنارش کارهای بنیادی برای چاپ مقالات خوب هم انجام بدی که بیشتر ایده مهم هست در این قسمت تا کار یدی و آزمایش. ساعات کارت هم دست خودت هست. کافیه سه روز پر کنی دانشگاه. در کنارش می خوای بیزینس کنی می تونی بخوای مطالعه کنی می تونی بخوای مسافرت هم بری می تونی. جدا از اینکه محرم تعطیلی داری، ماه رمضون تعطیلی داری، تابستون تعطیلی داری، بین ترم تعطیلی داری و الا ما شا الله ...

این یعنی اگر موقعیت خوب دانشگاهی برات پیش اومد به کار کردن اینجا فکر نکن مگر اینکه مسائل دیگری در تصمیمت به موندن دخیل باشه. مثلا بخواین حجاب نداشته باشین و این خیلی براتون مهم باشه یا برید بار شراب بخورید یا بخواید بچه هاتون رو به هر دلیلی بیرون از ایران بزرگ کنید. این میشه همون مهاجرت که داستانی کاملا متفاوت داره و شما اگر دانشجو هستید درست و حسابی شاید نگیرید من چی می گم چون هنوز تشکیل خانواده ندادید. البته این رو هم در نظر داشته باشید که اینجا به وجود یه کار ثابت شما در همون ابتدا بعد از یکی دوسال صاحب یه خونه ویلایی خوشگل و یه ماشین 150 میلیونی به پول ایران هستید خیلی راحت. همه چیز هم آرومه و حتی یک سنت در قیمت اجناس تغییر حاصل نمیشه. اگر بخواید جنس ارزون بی کیفیت بخرید هست و اگر بخواید جنس خوب گرون هم بخرید هست. کسی سرتون کلاه نمی ذاره. مواد خوراکی فراوان هست. آب مجانی هست و هیچوقت قطع نمیشه. لباس و پوشاک تخفیف می خوره میرید مفت می خرید و از طبیعت اینجا لذتها می برید. اما کارتون با همون شرایط هست که گفتم. در ایران همه چیز بر عکسه اما: مملکت خودتون هست، غریب نیستید، اگر اهل مذهب باشید براتون بهتر هست محیط، در کنار خانواده هستید، شمال می رید، شیراز و اصفهان میرید، هر جا دلتون بخواد میزنید بغل کباب راه می ندازید، شغل آرام و تصمین شده دارید، اگر همان زمان کاری را صرف کار در ایران کنید و وقتتان را تلف نکنید می توانید در کار بسیار موفق باشید بطوریکه بعد از چند سال آدم بزرگی شوید در ایران کوچک ("هر چند در خارج هر چقدر هم کار بزرگ کنید آدم کوچکی خواهید بود" به نقل از استاد ایرانی دانشگاه کرنل آمریکا که با من صحبت می کرد). در ایران مشهد دارید، وقت آزاد بیشتری دارید، راحت تر نت ورک ایجاد می کنید، پروژه میگیرد، ماشین گران باید سوار شوید، قیمت ها متزلزل هستند، آلودگی هست و ...

واقعا نمیشه نسخه ای برای همه پیچید. باید بشینید ببینید پارامتهای شما در زندگی چه هستند و به هر کدام وزنی بدهید و بعد ببینید اینجا به درد شما می خوره یا ایران (البته با مشورت). البته به این شرط که این پارامترهای شما بعد از 5 سال هم همان وزنی را داشته باشند برای شما که قبلا بر آن مبنا تصمیم خود را گرفته اید. این به نظر من خیلی خیلی خیلی مهم هست. برای همین نیاز به مشورت و تجربه دارید. خود من پارامترهام بعد از زندگی چندین و چند ساله در اینجا و تجصیل و کار فرق کرده. برای شما هم معلوم نیست فرق نکنه. 180 درجه فرق نکرده اما فرق کرده. چرا که شما ممکنه بعدا تنها نباشید و پارامترهای جدید برای شما تعریف بشه که قبلا تو محاسبات نبوده. 

خیلی دوست داشتم میومدم ایران می تونستم براتون صحبت کنم حضوری و جلسه ای می شد داشته باشیم تو دانشگاه اما حیف که نمیشه. البته میشه تکرار مکررات ....

تازه هم افطار کردید ... قبول باشه

موفق باشید

 

 


برچسب‌ها: کانادا, آمریکا, استاد, مقاله, دانشجو
+ نوشته شده در  جمعه 27 تیر1393ساعت 1:9 PM  توسط آرش  | 

در راه سفر ایران در مرداد 93

با سلام خدمت همه دوستان عزیزم

امیدوارم طاعات و عبادات همگی در این ماه مبارک قبول باشه.

باز هم دیر کردم؟ ایرادی نداره چون بالاخره همیشه میام :)

در این مدت من سرم خیلی شلوغ بوده. راستش اون شرکت فرانسوی که بزرگترین شرکت تولید کننده لاستیک خودرو و هواپیما در دنیا هست من رو دعوت کرد برم پاریس از شرکتشون دیدن کنم تو اون قسمتی که من باهاشون پروژه دارم. خاطراتش بد نیست که براتون کوتاه می گم. الان هم داریم چمدونها رو می بندیم که ان شا الله بعد از عید فطر سفری یکماهه به ایران داشته باشیم و از خانواده ها دیدن کنیم و خلاصه اندکی خوش بگذرد و از کار و دغدغه ها کمی دور باشیم.

آقای شرکت فرانسوی به استادم ایمیل زدن که می خوان من برای مدت یک هفته برم و از خط تولید پالتوت شون دیدن کنم. البته این پروژه خیلی محرمانه هست برای اونها چون می خوات اون رو صنعتی کنن و شرکتهای رقیب نباید بدونن. یه چیزی می خوان به ماشین اضافه کنن که تو ترافیک از گرمای خاصل از لنت، باطری اتومبیل های شارژی رو شارژ کنه. این ایده چندین سالی هست حرفش هست اما هیچ شرکتی روش دست نذاشته. البته در این گام موفق هم بودن اما می خوان خط تولید رو بخوابونن به این علت که نمی تونن ظرفیت بالا تولید کنن و نیاز دارن از اول همه چیز با روش دیگه ای طراحی بشه که در واقع کار من هست. 

خلاصه این فرصت به من داده شد که به هزینه خودشون برم اونجا. من راستش تا حالا گذرم به پاریس نخورده بود و این فرصتی هم بود که بالاخره قبل از مردن اون قسمت از دنیا رو هم یکبار تجربه کنم. هواپیمای سفر که فرانسوی بود و همه هم فرانسه حرف میزدن. من هم که کلا بلد نیستم خیلی فرانسوی. مسیر شش ساعت و نیم بود و متاسفانه من هم گشنه بودم و غذا هم نتونستم در حین پرواز بخورم چرا که پاستا بود با مایع سوشی!!! آخه یکی نیست بگه سوشی رو با اون بوش چرا روی پاستا ریختید؟ خلاصه با کیک  و اینجور چیزا مسیر رو سر کردیم. البته من متوجه بودم که اونجا احتمالا غذاهای مورد علاقه و عادت من کم باشه لذا با خودم به اندازه کافی کنسرو خورشت قرمه سبزی و قیمه برده بودم با ساقه طلایی و این کلوچه و .... :)

اونجا که رسیدم صبح دوشنبه بود و من تا جمعه شب فرصت داشتم. دوشنبه صبح که رسیدم چون خودشون برام ماشین کرایه کردن بودن از همون فرودگاه تحویل گرفتم و راهی شرکت شدم. اول از همه اونجا خیلی زیبا بود. واقعا قابل مقایسه با آمریکا و کانادا نبود. خیلی خیلی زیبا تر بود. خیابونها و از جمله مردم. خیلی به لباسهاشون میرسیدن و به خودشون. همه خلاصه خوش تیپ تر بودن. آخه توی آمریکا مثلا دختره یا پشره یه تیشرت معمولی می پوشه با یه شلوارک و یه کیف دستی. خیلی ساده. تو پاریش همه چیز رسمی بود و با کلاس. همه چیز هم گرون بود. شلوارهای جین خیلی گرون. ولی خب کیفیت عالی و خیلی به روز. مغازه ها مثل ایران کوچولو گوچولو تو بازار بودن و همه خفن. دقیقا مثل بازازهای تهران. مردمشون هم مثل مردم تهران و ایران بودن و به خوشدون و لباسشون می رسیدن. 

خلاصه من رفتم شرکت و اونجا مثل سازمان انرژی اتمی ایران امنیت داشت. می خواستی بری تو کنترل می شدی و خلاصه باید حتما کسی میومد دم در می بردت تو و همه جا هم برای رد شدن باید کارت می زدی. مدیر تولید خانم ماری بود که تقریبا 38 یا 40 سال داشت. تیم اونها متشکل از مهندسین و تکنیسین ها بود. تکنیسین ها معمولا دختران و پسران جوان بودن زیر 30 سال. مهندسین نه با تجربه می زدن. 

هتل من خیلی از شرکت دور نبود و با ماشین 10 دقیقه راه بود. خلاصه در اون مدت کلی تو شرکت چیز یاد گرفتم و آدم شناختم. فقط نهار ها باید میرفتیم رستوران شرکت که انواع غذاها بود اما تنها چیزی که به درد من می خورد لبنیات و سیب زمینی سرخ کرده بود! رستوران شرکت خیلی بزرگ بود و سلف سرویسی بود و از انواع دسر و نوشیدنی بود الی آخر. خلاصه کارمندان شرکت کلی صفا می کردن هر روز.

یه نکته جالب اینکه من قبلا چند سال پیش شنیده بودم و تو پستهامم گفته بودم که دو چیز دو دنیا خوبه اگر داشته باشی. اولی حقوق سوییس هست و دومی روش زندگی فرانسوی. این رو نفهمیدم تا فرانسه نرفتم. ساعت 9 میومدن سر کار. ساعت 10 همه جمع می شدن میرفتن توی یه اتاق کوچولوی آشپرخانه مانند اندازه یه قبل کافه میریختن تو لیوان و یک ربع گپ می زدن دختران و پسران. یه ذره ماچ و بوسه هم انجام میشد. البته فکر بد نکنید. اونجا مردها با هم دست می دادن هنگام دیدار ولی در هنگام مقابله مرد و زن، مرد روی گونه زن رو می بوسه و دست نمی ده. البته ما کسی رو ماج نکردیم چون مهمان بودیم و دیدار رسمی بود متاسفانه :)

بعد کار می کردن تا ساعت 12. بعد به مدت یکساعت الی یکساعت و پانزده دقیقه می رفتن رستوران. این مسیر رستوران به شرکت که کنار هم بودن انقدر زیبا بود که اگر به خودم بود همونجا زیر انداز می نداختم و کبابی به راه می نداختم. یک رود زیبا و پل قشنگ و کلی سبزه و منظره کنارش. آدم روحش تازه می شد خلاصه. 

بعد از نهار می رفتن دوباره تو همون اتاق برای کافه (البته بدون ماچ و بوسه ایندفعه). بعد تا ساعت 3 کار می کردن. بعد دوباره کافه. بعد هم ساعت 5 خونه. خلاصه کلا هتل بود اونجا.

توی شرکت تو چند تا قسمت از خط تولیدشون چند تا ایراد اساسی که بچه دبستانی هم می فهمید ازشون گرفتم. برخی جاها واقعا همینطوری روی هوا یه سری کارها رو می کردن بدون هیچگونه آزمایشی. مثلا جریان نیتروژن رو برای فرستادن به داخل راکتور حساب نکرده بودن و همینجوری یه چیزی گذاشته بودن تنها به این علت که داره کار می کنه. با چند صرب و تقسیم ساده دیدن که این مقدار اصلا کافی نیست. خلاصه از این تیپ چیزها زیاد بود اما خب موفق بودن و در مقیاس پایین داشتن کار می کردن. از اون جهت که لاستیک خودروی خیلی از شرکتها رو میزدن خیلی راحت می تونستن این محصول رو هم به اونها بفروشن لذا خیلی روش سرمایه گذاری کرده بودن.

از پاریس که برگشتم قرار بود ان شا الله بار سفر ببندیم برای ایران که ماه مرداد و اوایل شهریور ایران باشیم. الان هم توی اتاق خانمم سه چهار تا جمدون باز گذاشته هر روز یه چیزی می ذاره توی چمدون. 

من خودم خیلی حس و حال غریبی داشتم این دو هفته گذشته. با خودم فکر می کنم درسم تموم شده و دیگه زندگی جدی جدی شروع شده. روزهایی که همه اش خوابش رو میدیدم فرا رسیده و باید با دید واقعی تر به زندگی نگاه کرد. چرا که دیگه دارم کار می کنم و نگاه دیگران به تو نگاه به یک دانشجو نیست. الان آماده به کار هستم و پر انرژی و با هزاران هزار انگیزه و آینده و آرزو برای رشد در شغل. البته نه آرزوهای دست نیافتنی که تو لغات ما هست بلکه منظورم ساختن آینده ای که تا حالا شبا براش نقشه میریختیم. آخه آدمهایی مثل من که همه اش درس خوندن و جایی کار نکردن به اون صورت دائم، همه اش به همه چیز گذری نگاه می کنن. به اینصورت که حالا بذار لیسانس رو بگیرم. بعد حالا بذار فوق رو بگیرم، بعد بذار دکتری رو بگیرم بعد بذار فوق دکتری رو بگیرم ... لذا همه اش اجازه دادن به خود بود. این باعث شده در واقع یه روحیه تنوع طلبی در من به وجود بیاد. همه اش دنبال تغییر هستم. یه مدت که در یکاری مشغول میشم و یا روی یه موضوع کار می کنم سریع دوست دارم موضوع رو عوض کنم. شاید این بهترین دلیلی باشه که من وارد دانشگاه بشم نه صنعت. چون این تحول و رشد و طراوت در دانشگاه هست اما در جاهای صنعتی نیست چرا که اونها فقط به پول فکر می کنن حالا می خواد تکراری باشه خب باشه. هر چند پولش بهتر از دانشگاهه. 

از طرف دیگه با مادرم همین چند روز پیش صحبت می کردم. داداشم چون یکماه پیش برگشت ایران، خیلی خوشحال بودن. مادرم اینبار به زبون اومد و گفت مادر ما که اجازه دادیم بری خارج این دوری رو به جون خریدیم که شما پیشرفت کنی. الان هم اگر پیشرفتت در موندن هست بمون اما خب کی هست که دوست نداشته باشه بچه هاش پیشش باشن و نوه هاش کنار خودشون بزرگ شن. از حرفاش حقیقتش بوی این میومد که واقعا دلش می خواد ما برگردیم. راستش خودم الان نمی دونم پدرم تا کی عمرش به دنیا هست و من تا کی می تونم برم و پدرم رو روی اون مبل مخصوص که جای خودش هست زنده ببینم و ببینم که روح در بدن داره و داره حرف میزنه و از کنار هم بودن لذت می بریم. البته پدرم متولد 36 هست و خیلی پیر نیست و مادرم هم خیلی جوون تر از پدرم هست چون کلا زود ازدواح کردن اما خب خیلی هم شکسته شدن.

من الان سالهای زیادی هست که از این نعمت محروم هستم که سر سفره کنار پدر و ماردم بشینم و خلاصه آبگوشت بخورم :) یا شبا از کنار اونها نشستن لذت ببرم و به جای چرخ توی اینترنت و درگیر مسائل متفرقه بودن با اونها بعد از ظهرهای روزهای تعطیل رو سپری کنم. نه عید درست و حسابی داشتیم نه محرم و نه ماه رمضوت و نه تعطیلات تابستانی و نه هیچ. فقط کار کار تخقیق. البته بفضی وقتها هم تفریح اما با چه کسی؟ با کسانی که در اطرافت هستن و تو اونها انتخاب نکردی که کنارت باشن بلکه با اونها میری میای چرا که تنها کسانی هستن که می تونی باهاشون بری بیای. نه اینکه آدمهای بدی باشن هرگز، اما خب باید دل هم بتونی بهشون بدی. اما نادر هستن کسایی که می تونی بهشون دل بدی. اون اشخاص البته اینجا برای ما سه خانوار هستن اما بقیه هیچ. 

از طرف دیگه ای تو این مدت مدام تو هیاهو و تحقیق و جنب و جوش بودم. راستش دلم می خواد کلا برم یه گوشه از دنیا زندگی کنم بدون هیچ دغدغه ای در کنار خانواده ام. با خودم فکر می کنم این همه علم رو هم از ته در آوردی آخرش که چی؟ نه اینکه بخوام استاپ کنم ولی خب هر چیزی هم حدی داره و زندگی همه اش همین نیست. اینجا همه اش باید با این جریان پیش بروی و الا عقب می مونی و رقبا ازت جلو میزنن. بعدش کار سخت تر گیر میاری و کمتر پیشرفت می کنی. کلا حسی که اینجا وجود داره حس دویدن هست. مثل ماشین تو هفته بدویی برای کار و شب بیای خونه زود بخوابی که صبح به کارت برسی و آخر هفته بدویی برای خرید خانه و یک روز هم تفریح. همه اش همین و تکرار. از نظر روحی آدم خسته میشه حقیقتا. چرا که توی هفته مثل ایران نیست انرژی های معنوی خاصی از خانواده و پدر و مادر و تفریحات با اونها ببری. بچه هایی هم که اینجا بزرگ میشن یه همچین کمبودی دارن. در واقع عادی نیستن مثل بچه های دیگه. مثلا پسر من بخواد بزرگ تر بشه یقینا مثل خواهر زاده های من نیست. معمولا گوشه گیری می کنن بچه های ایرانی اینجا بزرگ شده. 

نه اینکه اینجا بد باشه و رفاه نباشه. اتفاقا به طور قطع همه چیز هست همه چیز. ثبات، رفاه، تفریح، پول، ماشین و خونه و سر سبزی و زیبایی و .... اما حاضری همه ی اینها رو داشته باشی بدون خانواده ات؟ این چیزی است که برای آن جوابی پیدا نکردم. حقیقتش یکی از دوستان استاد دانشگاه cornell هست هشت سالی است. با اون هم که صحبت می کردم گقتم با این تناقض چه کردی؟ اما گفت هیچ، هر روز آن را مرور می کنم و جوابی پیدا نمی کنم. اما چون اینجا اونقدر درگیر هستیم و زندگیمون رو حقیقتش ساختیم نمی تونیم درست بهش فکر کنیم. 

من الان اینجا همه چیز دارم اما بخوام برگردم ایران باید دوباره دو سالی تلاش کنم این چیزها رو دوباره بسازم. راستش دانشگاه امیرکبیر من رو برای مصاحبه دعوت کرد پنج ماه پیش اما نرفتم. در واقع یک هفته قبلش به من گفتن بیا مصاحبه گفتم ببخشید چطوری کی هفته ای من بیام؟ البته پشیمون هم نیستم نرفتم چون همین الان کرسی داتشگاه شریف رو هم به من بدن قبول نخواهم کرد چرا که اگر ایران بیام دنبال دردسر و دود و شلوغی نیستم. می خوام یه دانشگاه یه گوشه پیدا کنم و آروم و خوش و خرم در کنار خانواده و پدر و مادرم زندگی کنم. چرا که معتقدم در هر جایی میشه موفق بود. همونطور که در دانشگاه شهرستان ایران بودم و هم در دانشگاه های اینجا. مهم اینه خود آدم چه شخصیتی داره.

لذا اگر ایران بخوام برگردم یه همچین آینده ای رو برای خودم متصور هستم. زندگی آرام و بی دغدغه و فراموش کردن همه چیزهایی خوبی که اینجا داشتم. و الا بخوام هر روز هی به این مسائل نگاه کنم هر روز اذیت میشم و این باعث میشه دوباره جمع کنم برگردم. البته این رو هم در سر دارم که برای دوسال بیام ایران اگر تونستیم زندگی کنیم که می کنیم و الا برگردیم بدون اینکه فرصتهامون رو از دست بدیم. فکر می کنم این بهترین راه باشه. 

نکته ای که هست اینکه فقط و فقط خود آدم باید این موضوع رو برای خودش حل کنه و هیچ کسی نمی تونه و نباید روی اون تاثیر بذاره. و الا آدم اون احساس آرامش رو به دست نخواهد آرودو  همیشه فکر می کنه تصمیم درستی نگرفته. لذا من اینبار که بیام ایران با خودم خلوت خواهم کرد و جواب این سوال را خواهم داد. البته از الان شروع کردم به تمرکز روی این موضوع و الا این حرفها رو نمی گفتم. 

حقیقاش تو این مدت هم ارتباط با شما هموطنان عزیزم باعث شده اینجا رو جایی بدونم برای درددل و محل بحث و گفتگو با دوستانی که حس می کنم شرایط مشابهی در زندگی با من داشتن و فضای فکریشون مثل منه. لذا حرف هم رو بهتر می فهمیم :)

موفق باشید.

ببخشید اشتباهات تایپی رو چون چک نکردم. 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 تیر1393ساعت 12:54 PM  توسط آرش  | 

انتقال وبلاگ

با سلام

دوستان اپرادنو با من مشکلی رو مطرح کردند اخیرا.

چند روز پیش (و نیز هنوز) مشکلی برای سایت اپلای ابرادنو ایجاد شد. اون هم اینکه این آقایون دامنه خودشون رو چند سال پیش از یک شرکت ایرانی خریداری می کنن. بعد یه دفعه سایت بالا نمیاد. بدون اینکه به این دوستان اطلاعی داده باشن که دومین منقضی میشه روز موعد گرفتن دامنه رو بلاک کردن. 

اینجا این امکان براشون وجود داره که بعد از یه تاریخ معینی در صورتی که صاحب دامنه مبلع تمدید رو پرداخت نکنه دامنه رو بی صاحب اعلام کنن و خودشون سریع بخرن و بعد دوباره به صاحب دامنه بفروشن. هر چی هم تماس میگیرن کسی جوابگوی درست و حسابی نیست. آخه به کی میشه شکایت برد؟!

خلاصه بسیار موضوع اسفناکی است این مسائل در ایران. هر وقت هر کی هر کار دلش بخواد می کنه. بر خلاف اینجا که 24 ساعته جوابگوی تلفنی شما هستند شرکتای این تیپی و اگرم کسی بخواد همچین کاری کنه میبرنش هوا کل شرکت رو. تنها چیزی که ایران نبوده (الان رو نمی دونم) قانونه. البته قانون هست اما مثل قرآن برای روی طاقچه هاست.

خلاصه ... سرتون رو درد نیارم. من نمی دونم کی صاحب این سایت دلش بخواد من رو فیلتر کنه و هر چی دارم رو برداره ببره چه قلبا جه اکراها بنا به دستورات رسیده. به همین منظور تصمیم دارم که این وبلاگ رو منتقل کنم.

دو راه وجود داره:

1- خودم وبسایت بزنم و در اون قسمتی رو به وبلاگ شخصیم اختصاص بدم و حرفام رو بزنم. که البته سایت داشتن بدون هویت نمیشه و باید هویتت رو هم بدی. مقالاتت رو بدی و خلاصه مثل وبسایت تحقیقاتی داشته باشی.

2- این وبلاگ رو که موضوعش اپلای هست به سایت اپرادنو منتقل کنم و تمام پستهام اونجا نمایش داده بشه.

شما کدام را می پسندید؟ 1 یا 2 و به نظر شما مزایا و معایب هر کدام چیست؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 خرداد1393ساعت 1:15 PM  توسط آرش  | 

مطالب قدیمی‌تر