تحصيلات دكتري در آمريكا-کانادا

فنی-مهندسی

جذب دانشگاه

سلام

میبخشید مدتی نبودم. بسیار درگیر بودم. خصوصا از نظر ذهنی. هنوز هم نمی تونم البته تمرکز درستی داشته باشم. 

فقط خواستم بگم کار من به در این مرحله به شهرستان اصفهان و شیراز نکشید. دانشگاه امیرکبیر انقدر گرم و صمیمی و خوب برخورد کردن که خارج از برنامه کارهای من رو درست کردن و برام در مدت دو هفته مصاحبه گذاشتن و نامه نهایی جذب رو زدن. حالا باید کارهای حراستی و وزارت انجام بشه و فقط زمان می خواد.

فقط نکته ای رو در مصاحبه امبرکبیر لازم می دونم بگم. همه استادا غیر از دو سه نفر مخالف برگشت من بودن. اصلا براشون برگشت من توجیه نداشت. توی مصاحبه خیلی روی این موضوع بحث شد. اصلا بین خودشون بجث شد. خودشون نقد می کردن خودشون هم جواب می دادن و من هم هاج و واج فقط نگاهشون می کردم. خودشون خنده شون گرفته بود که بابا بذارید این بابا خودش جواب بده :)

یکی از استادا که پیر بود و خارج درس خونده بود و قبل از انقلاب شاید استاد شده بود داشت یه جوری عنوان می کرد که بهترین راه برگشته چرا که فوق دکتری خوندن آینده ای نداره و با برگشت شما پوزیشن میگیرد و کارتون تضمینه برای همین بر می گردید. البته آخر صحبتهاش وقتی چند بار جوابش رو در این خصوص دادم گفت البته کسایی که هم موندن بالاخره با یه کار خوب خودشون رو تثبیت کردن. یکی دو جا هم با سوالات خیلی بیسیک علمی سعی کرد بگه من هیچی حالیم نیست. 

یکی دنبال این بود که ببینه شخصا من برای چی می خوام برگردم جدا از مسائل کاری که متاسفانه نتونستم توی اون فضا جوابش رو بدم و در واقع یه جوری تفتیش توی نظرات شخصی من بود که عملا در سیل سوالات گم شد و من راحت شدم از جوابگویی به اون.

حقیقتا دو تن از شخصیت های تاثیر گذار دانشکده اونقدر به من و پیشرفت کارها کمک کردن که من حتی طرف دانشگاه های شیراز و صنعتی اصفهان هم نرفتم. در واقع اگر اونجاها برم با توجه یه صحبت های قبلی صورت گرفته یحتمل می گن بیا و من بعد مجبورم محبت های این اساتید رو نادیده بگیرم. حتی انقدر به من لطف داشتن گفتن از مهر ما باهات قرارداد می بندیم که شروع کنی تا کارهای جذبت انجام بشه و می خوان از ترم زمستون برام درس بذارن. اما من خرداد اونجا کارم تموم میشه و این برای من امکان پذیر نیست. بعدشم معلوم نیست توی جذب کار من به بن بست نخوره. حالا همه چیز رو بفروشم بیام بعدا یه سنگی بندازن جلوی پام واقعا اذیت میشم تا دوباره برگردم. 

راستش توی این مدت خب یک ماهی توی تهران و برخی شهرستانها زندگی کردم. برخی چیزها روی اعصابه. برخورد برخی مردم واقعا بده و البته واقعا آدمهای خوب هم داریم که خیلی با شخصیت هستن. الان حس و حال نوشتن یه پشت طولانی رو در این مورد و انتقال دیدگاهام ندارم اما فعلا یه تصیمیم دارم چون به قطعیت نرسیدم برگشت واقعا درسته. اون هم اینه که اگر کارهای جذب درست شد من خرداد برگردم به مدت یک الی دو سال. اگر راضی بودیم می مونیم و الا برمیگردیم برای همیشه. 

موفق باشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 شهریور1393ساعت 2:23 AM  توسط آرش  | 

شروع سفرهای استانی

سایت دانشجویان ایرانی در کانادا و آمریکا applyabroadnow.com
با سلام
بالاخره روز شنبه هفته گذشته بعد از دو روز شب زنده داری از خونه رفتم بیرون به سمت مرکز شهر. به تهرانپارس که رسیدم رفتم سوار بی آر تی بشم. یه اتوبوس رد شد و یه گاز داد و کلی دود رفت تو حلقومم. اولین بار بود بعد از یکسال و نیم این دود رو تجریه می کردم. همون نیم ساعت اول صبح گلوم خشک شد. چشمامم می سوخت. ظاهر شهر تو مسیر اصلا و ابدا در حد پایتخت نبود. البته اون روز کلا تهران تو ذوقم خورد. متاسف شدم پایتخت ما این شکلیه اونم مسیر اصلی شهر. تو اتوبوس دقت کردم دیدم خیلی از جمعیتی که سوار بودن مهاجر و کارگر بودن. مردم صف ایستادن بلد نبودن حداقل نصفیشون. حتی تو یه اداره یه آقا با کت و شلوار اومد همینجوری جلوی من از کنار! جون مردم تو جاده ها به نظرم در خطره هر روز. واقعا طرز رانندگی افتضاحه و شرمآور. نمی دونم این همه دبدبه کبکبه ی فرهنگ ایرانی و امثالهم چیه. در مورد رعایت حقوق دیگران و امثالهم به نظرم ما باید خودمون رو با کشورهای بمب زده مثل افغانستان و عراق مقایسه کنیم. البته همه جا اینطور نیست ولی در راه مرکز شهر که اینطوری بود. البته جاهای دیگه تهران مثل سعادت آباد و اون بالاها هیچ تغییری رو ندیدم و مثل قبل خوب بود.
این رو هم بگم که من با تقریبا تمام راننده تاکسی ها صحبت می کنم وقتی سوار تاکسی می شم. انصافا برخی از اینها راننده ها جاشون توی پست های مهم مملکتی هست انقدر که باز و درست فکر می کنن. اما خب نصف دیگه هم اصلا جوابت رو نمی دن. لذا یه عده خیلی خوبن و یه عده از اون طرف خیل ....
البته تهران اینبار که چهار راه ولی عصر رفتم دیدم نرده کشیدن اطراف رو و کسی عبور نمی کنه از چهار راه و خیلی خوشحال شدم. واقعا قبلا افتضاح بود. کلا مرکز شهر خلوت تر از قبل بود و شاید دلیلش تعطیلات دانشگاه ها بود در مرداد ماه. البته هوا خیلی خیلی گرم بود. وقتی می رسیدم خونه کلا تا ده دقیقه کسی نباید باهام حرف میزد تا دمای مغزم بیاد پایین. یاد همین روزها افتادم که وقتی هنوز ایران بودم به زمین و زمان بد و بیراه می گفتم. البته الان تو سفرهام بیشتر تاکسی سوار می شدم تا اتوبوس و لذا اعصابم کمتر خورد می شد هر چند فوق العاده گرم بود توی تاکسی ها. واقعا از این نظر "خارج" عالیه. آب و هوای خوب و تمیز. من کلا سه روز تهران بودم و بعد روانه ی مشهد شدم. وقتی توی خیابونهای تهران قدم میزدم با خودم می گفتم این همون جایی هست که می خوام توش یه عمر زندگی کنم. یه ذره تحملش سخت بود. اما خب دلایلی که داشتم قانعم می کرد تا حدودی. البته اینکه بخوام تهران بمونم برای چند سال اول خیلی از نظرات شما دوستان بهم کمک کرد. بعدشم با خودم فکر کردم از تهران به راحتی میشه به شهرستانها منتقل شد در صورت عدم رضایت درتهران.
تو تهران دنبال یه سری کارها بودم. از جمله دانشگاه امیرکبیر خیلی استقبال کرد از من. کارهام رو خارج از برنامه انجام دارن می دن به طوریکه حتی از مهر ماه کارهام رو می تونن انجام بدن که بمونم. البته من نه موندنم الان قطعیه و نه انتخاب این دانشگاه. کلا هم باید حداقل تا اول زمستون برگردم و بعد از اون امکان برگشت من هست. به نظر من دانشگاه امیرکبیر با تهران و شریف فرقی نداره و لذا دنبال اون دانشگاه ها دیگه هنوز نیفتادم. البته این طوری که من تحقیق کردم، بخوای پیشرفت کنی باید تهران بمونی. همه کارها اینجا انجام میشه و پولم توی تهران ریخته. البته دانشگاه امیرکبیر پروژه های صنعتی زیادی داره که به منم برای شراکت در اونها پیشنهاد شد بعد از شروع به کار. حالا باید دید روزهای آینده چطوری سپری می شه.
روزهای آخر هفته رو با همسر و فرزند مشهد بودیم و زیارت رفتیم. مشهد خیلی تر و تمیز بود و همه چیز عالی. البته من سال دوم دبیرستان مشهد بودم و همون موقع هم خیلی مشهد رو دوست داشتم. اگر می شد برای همیشه مشهد موند که خیلی عالی بود اما حیف که این اجازه به ما داده نمیشه. سه روز رو توی مشهد سپری کردیم و بعد راهی شهرستان شدیم. قصد دارم به اصفهان و شیراز سفر کنم توی این هفته.
فعلا توی این روزها مثل این بهت زده ها دارم فقط داده جمع می کنم بدون اینکه قدرتی برای اظهار نظر یا تصمیم گیری زودهنگام داشته باشم.
موفق باشید

+ نوشته شده در  شنبه 18 مرداد1393ساعت 5:24 PM  توسط آرش  | 

ورود ما به ایران مرداد 93

با سلام

بالاخره بعد از هزاران هزار صبر و رنج و سختی و سفر طولانی به ایران رسیدیم. این هم عکسی از فروگاه کانکشن ما که در استانبول بود.

 

حدود 10 ساعت پرواز تا استانبول داشتیم. آقا یاسین ما دوم اولین باری بود که بعد از فهمیدن و شناختن اطرافش سوار هواپیما می شد و سفر اینچنین طولانی داشت. مگه می شد بندش کنی رو صندلی. به زور کارتن و بازی angry birds و ninja fruits و کلی بازی متنوع هواپیمایی و هلیکوپتری بالاخره قادر به کنترل ایشون شدیم. 

6 تا چمدون داشتیم که خوشبختانه همه اش صحیح و سالم رسید و گم نشد. در این سفر مسایلی پیش اومد که گفتنش شاید بد نباشه.

هواپیمایی ترکیه هواپیماهای خوبی رو جدیدا وارد سیستم کرده و قیمت هاش هم خوب بود که البته الان وقتی مشتریش رو پیدا کرده گرونش کرده. همه چیز خوب و مرتب و غذاهای حلال در طول مسیر و خلاصه قابل مقایسه با هواپیمایی های اروپایی و آمریکایی. برخوردها همه اش خوب بود و مردم با هم خوب بودن. 

(البته این رو هم بگم که این پست رو من ساعت 4 صبح می ذارم اون هم به دلیل بی خوابی که در این رو سه شب داشتیم و هنوز هم درست نشده).

همیشه در سفرهامون به قسمت دوم که میرسیدیم همه چیز تقریبا رنگ و بوی دیگری می گرفت. در کانکشن دوم خب طبیعتا 99 درصد ایرانی هستن. لذا فرهنگ صف ایستادن و امثالهم تقریبا یه جورایی فرمالیته می شه. ما که اومدیم سوار هواپیما بشیم اولا سوار شدن به صورت پله ای انجام شد و نه مکانیزه مثل قسمت اول. بعدشم دو تا درب رو از عقب و جلوی هواپیما باز کردن همزمان که باعث شد مردم اون وسط به هم بر بخورن و با مشقت به صندلی خودشون برسن. از جمله اون افراد ما بودیم. اولا به هیچ عنوان در کانکشن دوم بحث بچه و این حرفا نبود. آخه همونطور که می دونید کسانی که بچه دارن هم اول از سوار می شن و هم کلا هیچ جا صف ندارن. در قسمت دوم ایرانی های عزیز مطلقا به این امر توجهی نداشتن و انگار نه انگار اصلا غرب نشین هستن برخی شون. لذا ما با یه بچه بغل و دو سه تا ساک دستی کلی تا بشینیم به این و اون خوردیم. تازه یکی اعتراضش در اومد چرا هل میدی منو و باید بذاری اول من برم!!!

خلاصه به صندلی خودمون رسیدیم. اما ملت فهمیده همه قبل از ما نشسته بودن و هیچ جایی برای وسایل ما نبود. یه ذره اینور اونور کردم دیدم اصلا جا نمیشه. دیدم اونطرف تر تقریبا سه ردیف جلوتر یکی یه ساک کوچولویی گذاشته و من از ملت پرسیدم میشه من این ساک رو مال هر کی هست بذارم دقیقا روبروی اون در سمت دیگه که تقریبا 50 سانت اونطرف تر بود. چون در اونصورت برای من جا باز می شد و مشکل حل می شد. به مجض اینکه من این رو گفتم یه پسری که همسن و سال خودم بود و دقیقا زیر همون ساک بود گوشیش رو از گوشش در آورد و با عصبانیت گفت نه نمیشه. من می خوام ساکم بالای سر خودم باشه. گفت بذار بالای سر خودت. منم گفتم خب اونجا پر شده. گفت ببین مال هر کی هست بر داره من می خوام ساکم بالای سرم باشه و بدون اینکه حرف دیگه ای یزنه گوشیش رو دوباره گذاشت گوشش و به موسیقی احتمالا ملایم خودش گوش داد. نهایتا خدمه هواپیما ساکام رو ازم گرفتند و گذاشتن توی cargo. در حالی که ما وسایل بچه داشتیم و باید اونها در کنارمون می بود. این دومین چیزی بود که اعصاب من رو خورد کرد. اولین چیز که نگفتم این بود که وقتی همه اون وسط خوردن به همدیگه مثل این فیلم Troy که دو سپاه به دل هم می خوردن، 10 دقیقه ای مثل ترافیک خیابونهای تهران قفل شده بود همه چیز. گرم هم بود و هواپیمای مبارک ترکی در کانکشن دوم از نوع واقعا درپیت و از مد افتاده و بدون سیستم تهویه درست و حسابی بود و همه کلافه شده بودن. تو این گیر و دار یک خانمه از اون ته داد زد ... ای بابا ... حرکت کنید دیگه ... این چه وضعیتیه ... و خلاصه یه سری اعتراض های دیگه. با خودم گفتم همین خانمم اگر همین اتفاق توی پروازهای اولی می افتاد علاوه بر اینکه یه قیافه ی اروپایی به خودش می گرفت کاملا صبور می بود و در صورت اعتراض دیگران می گفت: that's ok ... that's fine ... no problem .... که البته لهجه فارسی رو هم به این جملات اضافه کنید. اما به محض اینکه به هموطنهاش میرسه انقدر طلبکارانه و بی ملاخظه برخورد می کنه.

البته در بین اینها بیشتر آدمهای خوب بودن تا این افراد و من اونها رو بسیار هموطنهای خونگرمی یافتم. 

مورد سوم که من رو ناراحت کرد این بود: چمدونهای ما همه رسیدن و تنها کالسکه ی یاسین نرسیده بود. بعد از صبر طولانی در صف گرفتن چمدونها نهایتا مجبور شدم برم گزارش کنم که کالسکه نیومده. همون تو سالن به دو و برم نگاه کردم دیدم پسر جوان کت و شلواری خوشتیپی یه تیکه کاغذ دستشه و داره به سمت اون باجه های آخر سالن می ره و با یه خانمی هم در مورد چمدون ها حرف میزنه. البته قبل از اینکه من به ایشون برسم ایشون یه جمله ای به یکی دیگه از مسافرها از فاصله دور داشت می گفت: خانم چرا گوش نمی کنی به حرفم، شما باید فلان حا گزارش کنی فلان مورد رو ... و بعد من به اون رسیدم و ایشون هم زیر لب به من و اون خانمه گفت ملت اصلا گوش نمی دن آدم چی می گه. 

با خودم گفتم عجب آدم درستیه این بابا ... اومده دم تسمه و داره کار مسافر ها رو راه می نداره. خلاصه به ما گفت بیاید اینجا تو اون باجه تا کارتون رو انجام بدم. جلوی من اون خانم رفت. من با فاصله چهار پنج قدمی پشت سر اون خانم ایستادم تا کارش تموم شه. کسی پشت من نبود توی صف. اون آقا به خانمه گفت برو ببین چمدونت روی اون یکی تسمه نیست بعد بیا تا من برات تیکت صادر کنم. به من هم گفت صبر کن تا این خانم بیاد و من کارش رو انجام بدم بعد شما. اون خانم رفت، دقایقی گذشت برنگشت. من به همون فاصله با باجه ایستاده بودم. ناگهان یه دختر خانم سانتال مانتال با مادرش اومدن و رفتن جلوی من و گفتن آقا ... این چمدون ما نیومده. اون آقا ازشون borading pass رو گرفت و شروع کرد به سوال و جواب کردن. خودشون هم نمی دونستن البته 2 تا چمدونشون نیومده یا سه تا. یکی دیگه از افراد از باجه بغل اومد کمکشون. 10 بار این کارتهاشون رو چک کردن و رفتن و اومدن. حدود 15 دقیقه ای گذشت. من با خودم کلنجار می رفتم که الان تموم میشه الان تموم میشه .... خلاصه تاب نیاوردم و به همون آقای شیک پوش گفتم ببخشیدا شما به من گفتی صبر کن تا ایشون بیاد و بعد نویت من بود اونوقت شما کار این خانما رو راه می ندازی؟ به من نگاه شرم آمیزی کرد و گفت شما برو باجه ی بغلی (که خالی بود). اینجا بود که هیچ کاری نمی شد کرد. وقتی فرهتگ جوون ما اینه وای به حاله .... خلاصه اون یکی باجه کار من رو پنج دقیقه ای راه انداحت.

مورد آخری که من رو و خانمم رو عصابانی کرد این بود: در این گیر و دار که من درگیر اون کالسکه بودم و یاسین رو هم البته هبه پدر و مادرها آنسوی شیشه ها تحویل داده بودیم، خانمم با دو تا چرح دستی که روی هر کدوم سه تا چمدون 23 کیلویی بود توی راه ایستاده بود و همه هم تقریبا رفته بودن و ما آخرین نفرا بودیم. به ایشون یه آقایی داشت کمک می کرد از همون افرادی که با اجرت کمک می کنن چمدونها رو رد کنی و تا ماشین ببری. خانمم بعدا برام تعریف کرد که دو تا خانم سانتال مانتال دیگه با چرخ دستی به ایشون نزدیک شدن و می خواستن رد شدن و در حالی که جا برای رد شدن بود به خانمم گفتن: شما چی فکر کردی اینجا وایسادی ما می خوایم رد شیم. خانمم هم گفت جا گذاشتم برای رد شدن ولی بفرمایید این هم دو تا جای چرخ دستی برای رد شدن. از اونطرف که خانم من خب با حجاب بود اون تا بعد از رد شدن به خانمم با دهن کجی گفتن واقعا که، همین شمایید که xxx زدید به مملکت!!!!!! و همسرم در مقابل اونها تنها سکوت اختیار کرد ....

چه بنویسم واقعا ....

+ نوشته شده در  جمعه 10 مرداد1393ساعت 8:6 PM  توسط آرش  | 

عکسهای سفر فرانسه

 

سلام دوستان

این هم عکسهای سفر من به فرانسه شهر مونتاقژی Montargis

عکس 19 به بعد عکسهای جلوی شرکته. ماشین آبی استقلالیه هم یه هفته ای دستم بود که چی پی اسش فرنچ بود سرمون رفت هیچی هم نفهمیدیم ....

 http://www.axgig.com/images/67370814512736910177.jpg

http://www.axgig.com/images/98818027420730672640.jpg

http://www.axgig.com/images/57793644459301475759.jpg

http://www.axgig.com/images/99377296914129141407.jpg

http://www.axgig.com/images/52701463149349770407.jpg

http://www.axgig.com/images/45592377020923094609.jpg

http://www.axgig.com/images/80631798558709660054.jpg

http://www.axgig.com/images/97095229479328508337.jpg

http://www.axgig.com/images/25843803913262380452.jpg

http://www.axgig.com/images/98602635770258762000.jpg

http://www.axgig.com/images/37642059618966303907.jpg

http://www.axgig.com/images/06371550457555313494.jpg

http://www.axgig.com/images/98790282508074744152.jpg

http://www.axgig.com/images/26362145745946013775.jpg

http://www.axgig.com/images/65987817940256889786.jpg

http://www.axgig.com/images/80639462965685243427.jpg

http://www.axgig.com/images/74095346725021209684.jpg

http://www.axgig.com/images/25789930568754858782.jpg

http://www.axgig.com/images/76232801308042222437.jpg

http://www.axgig.com/images/99435400472610985395.jpg

http://www.axgig.com/images/07863415620774646647.jpg

http://www.axgig.com/images/38846940806056430590.jpg

http://www.axgig.com/images/17555753385762442563.jpg

 

17555753385762442563.jpg

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 مرداد1393ساعت 10:22 AM  توسط آرش  | 

مطالب قدیمی‌تر