آدرس اینستا
با سلام خدمت همه دوستان عزیز
برای پیگیری مطالب وبلاگ می تونید به کانال اینستای بنده جوین بشید:
@dr_ahmad_mohaddespour
با سلام خدمت همه دوستان عزیز
برای پیگیری مطالب وبلاگ می تونید به کانال اینستای بنده جوین بشید:
@dr_ahmad_mohaddespour
فقط توجه داشته باشید که تنها به نظرات مندرج در سایت پاسخ داده میشه و وبلاگ فعلی در بلاگفا تنها برای آرشیو مطالب استفاه می شود.
مهم: برای عضویت در وبلاگ این حقیر از این پس لطفا ایمیل خالی به usdoctoral@gmail.com نفرستید بلکه در سایت applyabroadnow.com عضو بشین چرا که پست ها اونجا قرار داده میشن و در خبرنامه ها و صفحه اینستاگرم وبسایت اطلاع رسانی خواهد شد.
با تشکر
موفق باشید
*****************
اون سالها قبول شدن در دانشگاه های دولتی اون هم در رشته های مهندسی کار آسانی نبود. رقابت بسیار شدید بود و خیلی به سمت رشته های پزشکی نمی رفتن. سال 1377 وقتی سال اول دبیرستانم تمام شد، علیرغم اینکه به زیست شناسی علاقه داشتم و نمره های درسی تجربی ام همه عالی بود، تنها به این دلیل که ریاضی و فیزیک خوبی داشتم (و به قول عزیزی پزشک ها همه بیکار بودند!) مدیر دبیرستان به من گفت در رشته ریاضی موفق خواهی بود فلذا رشته ریاضی رو انتخاب کردم. ما ساکن شرق تهران بودیم ولی از اوایل دبستان به علت خوش آب و هوایی رودهن به این شهر نقل مکان کردیم و دوران تحصیل رو در این شهر شروع کردم. شرایط تحصیل در شهر رودهن خوب نبود و یک درمانگاهی رو منتقل کرده بودن به جای دیگری و تبدیل به مدرسه شده بود ولی با همان شکل و شمایل درمانگاه!
وقتی از مشهد به رودهن برگشتیم و سال سوم دبیرستان بودم، گویی دوباره به خانه خودم برگشته بودم و شهر خانه من بود و مدرسه همانند خانه دوم من. به حلقه دوستان قدیمی اضافه شده بودم و از روزهای مدرسه لذت می بردم. سال سوم هر چند شاگرد اول هم بودم منتها یک دوستی داشتم به نام رامین که شر مدرسه بود. اما ما از دبستان با هم دوست بودیم. او بچه ی خلاقی بود اما شریت او اجازه درس خواندن به او نمی داد و تقریبا متوسط بود. اما روزی نبود که با کسی دعوا نکند و از دیوار مدرسه به بیرون نرود برای خرید نان بربری که زنگ آخر بخوریم. من در مدرسه شناخته شده بودم و معلمها مرا دوست داشتند. منتها جای من کنار رامین همیشه میز آخر بود. زنگهای آخر هم به درس گوش می دادم و هم زمانی که حواس دبیر نبود نان بربری می خوردم و گاهی وقتها هم تخمه! همه نیز زیر سر رامین بود. اگر رامین و مسخره بازی های او سر کلاس نبود و انقدر نمی خندیدم و شاد نبودم شاید امروز افسرده بودم. اما آن روزها واقعا به یاد ماندنی بود. یادم میاد یک روز رامین با ناظم مدرسه کارش سر بالا رفتن از دیوار مدرسه قبل از زنگ آخر برای خرید نان بربری به زد و خورد کشیده شد. روز دیگری هم با ناظرم با لگد شروع به دعوا کردند در سالن بین کلاسها (همان سالن درمانگاه) و من لحظه ای رسیدم که دیدم عده ای ناظرم را از پشت گرفته اند و عده ای رامین را و ناظم سعی می کند با لگد به رامین بکوبد! شما خودتان دیگر صحنه را مجسم کنید.
تقریبا حدود آبان ماه بود که در سفری که از دانشگاه به خانه داشتم وقتی رسیدم مادرم به من گفت که برای تو نامه ای آمده از سازمان سنجش و یک کاغذ سبز است. من به مادرم گفتم که منتظر نامهای از جایی نبودهام و برام جالبه که بدونم این چه نامهای است. در مورد زمان حاضر نمیدونم ولی حدود ۱۵ سال پیش، سازمان سنجش نامهای رو برای متقاضیان ورود به دانشگاه ارسال میکرد که نشون میداد وضعیت متقاضی در مورد انتخابهای دیگرش در برگه انتخاب رشته به چه صورت است.
من در زمان انتخاب رشته به علت فقدان مشاور خوب در فامیل و دوست و آشنا به دفاتر انتخاب رشته آیندگان هم سری زده بودم. فقط یکی از اقوام ما بود که اون زمان تازه دکتراش رو از فرانسه گرفته بود و به من مشاوره داد و برای من انتخاب رشته کرد. اون زمان من هیچ دیدی نسبت به رشتههای مهندسی نداشتم. فقط میدونستم به برق و کامپیوتر علاقه ندارم. دلیلش هم این بود که خاطره خوبی از دروس الگوریتم و کامپیوتر در دبیرستان نداشتم. در واقع یکی دو دبیر کاملا بیسواد نصیب ما شده بود که سر کلاس به جای درس هر کاری انجام میشد جز تدریس. خود دبیر فهم درستی از مطالب درسی نداشت چه برسه به اینکه بخواد اونها رو تدریس هم بکنه. من هم نمره خیلی خوبی توی اون درسها نگرفته بودم و خیلی بی علاقه بودم به اون مطالب. برادر آرش که رشتهاش کامپیوتر بود یکبار برای من و آرش و یکی دو نفر از بچههای دیگه کلاسی ترتیب داد تا در اون کلاس به ما نحوه پردازش کامپیوتر رو یاد بده ولی انقدر که سطحش رو بالا برگزار کرد جلسه دومی تشکیل نشد!
*** از این پس تمامی پستهای این وبلاگ هم در این وبلاگ و هم در سایت اپرادنو (applyabroadnow.com) در قسمت «وبلاگ دکتر محدث پور» قرار داده میشه. این کار به منظور حفظ پست ها در آینده در صورت بروز مشکل احتمالی برای بلاگفا انجام شده. ***
برای عضویت در وبلاگ لطفا ایمیلی خالی با عنوان member به usdoctoral@gmail.com بزنید. همچنین در سایت applyabroadnow.com هم عضو بشید.
سلام خدمت همه دوستای قدیمی
بالاخره تصمیم گرفتم بعد از تقریبا دو سال سکوت بیام و مجددا به وبلاگ نویسی بپردازم. قاعدتا دوستانی که خاظرات من رو از دوران دکتری دنبال می کردن در جریان هستن که بعد از گذروندن دو سال فوق دکتری به ایران برگشتم و موقعیتی در یکی از دانشگاه های خوب تهران برای من ایجاد شد. توی این پست می خوام در مورد بازگشتمون به ایران بنویسم (البته اینکه چه شد ما مجددا به کانادا برگشتیم هم در خاطرات بعدی توضیح میدم).
بالاخره بعد از کلی فراز و نشیب و امکان سنجی تا روزهای آخری که داشتیم به ایران بر می گشتیم عدم قطعیت در بازگشت ما و یا موندن ما در کانادا ما رو آزار می داد. با خودمون می گفتیم آخه چرا ما داریم این همه خوبی و این همه امکانات رو رها می کنیم بر می گردیم ایران (اونهم با اون وضعیت تاسف باری که نسبت به کانادا داشت). وقتی با همسرم می رفتیم تا پسرمون رو از مهد بیاریم خونه اون روزهای آخری که بلیط چند روزی بهش باقی مونده بود از خودمون سوال می کردیم واقعا چرا داریم آینده این بچه ها رو خراب می کنیم! (البته ۵۰ روز قبل از سفر ما به ایران فرزند دوممون هم به دنیا اومد و من دو ماه آخر رو کلا تعطیل بودم.)
برای ما اصلا توجیه نداشت بچه هامون رو بیاریم توی مدارسی درس بخونن که اصلا معلوم نیست کتابهای درسیش با چه تفکری نوشته شده. بعدش اصلا کجا باید درس بخونن؟ حالا اون مدراس خوب اصلا کجای شهر هست و قرار خونه ما کجای شهر باشه. برای ما که از منزل تا دانشگاه با ماشین ۱۵ دقیقه راه بود و تا مهد پسرمون ۵ دقیقه، سفر به ایران و اتلاف وقت در ترافیک تهران و اون هم با هوای کثیفی که داشت باور کردنی نبود.
البته دغدغه ما در سفر به ایران تنها آلودگی و شلوغی نبود. مسائل فرهنگی، سیاسی، مذهبی، اقتصادی و غیره نیز برای ما خیلی مهم بود. مثلا در بحث فرهنگی خب هر چند ما ایرانی ها خیلی خونگرم هستیم و ایران خوبی های خودش رو داره، منتها اختلاف فرهنگ بین کانادا و ایران بسیار زیاده. از همون احترامی که آدمها توی کانادا به هم می گذارن میشه مقایسه رو انجام داد تا ارتباط و احترامی که بین دولت و مردم وجود داشت.
دولت کانادا برای شهروندانش ارزش انسانی قائل هست. هر کسی توی جامعه جای خودش رو داره و برای دولت شناخته شده هست. دولت همه شهروندان رو track می کنه و کسی نیست که از زیر نظر اونها خارح باشه. درسته که این موضوع در گرفتن مالیات هم خودش رو نشون میده اما همین دولت حواسش به تک تک شهروندانش هست که درآمدشون اگر پایین هست بهشون کمک کنه. مالیات رو که آخر سال می خواد بگیره حساب می کنه خانواده شما چند نفر هست و درآمدی که شما با این جمعیت زیر خط فقر قرار میگیرید هم تعریف شده است. در صورتی که زیر خط فقر باشید، مالیاتی که در حقوقتون از شما کم شده رو به شما بر می گردونن و حقوق فرزندانتون رو بر طبق همون درآمد تعیین می کنن (که البته سقفی داره).
دولت کانادا نگران درمان شماست. در ایالتی مثل کبک شما سالیانه ۶۰۰ دلار برای بیمه پرداخت می کنید که البته اگر درآمدتون پایین باشه اون رو هم از شما نمیگیرن. در ایالاتی مثل بریتیش کلمبیا حق بیمه برای هر فرد ماهی ۳۰۰ دلار هست! اما این بیمه رو کارفرمای شما پرداخت می کنه. اگر بیکار باشید نیازی نیست پرداخت کنید و اگر خودتون بیزینس دارید اگر درآمدتون زیر خط فقر باشه هم لازم نیست چیزی پرداخت کنید. در قبال این بیمه درمانی همه خدمات درمانی رایگان هست. از زیمان فرزند گرفته تا تمامی عملهای جراجی و غیره. (قبلا در مورد تولد فرزند پست گذاشتم می تونید مراجعه کنید)
دولت به فکر اقتصاد مردم هست. تورم اصلا معنایی نداره برای مردم کانادا. ما تقریبا یک دهه هست که نان رو به یک قیمت می خریم. همه مواد خوراکی ارزان و قابل تهیه برای مردم. همه هر چیز بخوان می خورن و کسی نیست از چیزی محروم باشه. دولت اگر کسی واقعا فقیر باشه (هر چند بهش حقوق هم می ده) باز هم جاهایی رو تعیین کرده که بتونن رایگان برن مواد غذایی تهیه کنن. درسته حالا گوشت و مرغ نیست ولی کسی از گشنگی نمیمیره اینجا. تازه فقط افرادی که سالم هستن و نمی خوان کار کنن به این نقطه می رسن توی کانادا و الا هر کسی کار داشته باشه حقوقش از ۴۰ هزار دلار شروع میشه که کفاف زندگی رو میده.
بنابراین شما دغدغه بیمه درمانی ندارید. از نظر اقتصادی آرامش دارید. با درآمدتون می تونید یک ماشین صفر بخرید (قسطی). مثلا یه نیسان شاسی بلند رو می تونید با ماهی ۲۵۰ دلار خریداری کنید!!! یه خونه کوچک ویلایی هم می تونید بخرید و ماهی ۱۵۰۰ دلار قسط پرداخت کنید که نصف اون سود هست و نصفش برای شما پس انداز میشه. بنابراین ماشین و خونه رو بعد از اینکه دو سال کار کردید می تونید تهیه کنید. البته کسی توی کانادا نمی تونه مثل ایران یک شبه پولدار بشه و هر کسی پول زحمت کشی خودش رو میخوره. توی ایران معمولا کسانی که ماشین خوب سوار میشن یا زمینی چیزی فروختن یا ارثیه داشتن یا آقازاده هستن. کم هستن کسانی که با زحمت و ابتکار خودشون این پولها رو جمع کرده باشن. ولی توی کانادا همه تقریبا مثل هم هستن. شاید دقیقتر بخوام بگم چهار دسته:یک عده خیلی بالا (که صاحب بیزینس های بزرگ هستن و کم هم هستن). یک عده پزشک و مهندس خاص (که باز هم کم هستن) یک عده معمولی (که ۹۰٪ تو همین رنج هستن تقریبا) و عده کمی هم جزو معتادین و کارتن خواب. (البته میشه دسته بندی های بیشتری هم داشت ولی من خیلی کلی گفتم). نکته اینجاست کسی که درآمد معمول داره داره قسط ماشین ۲۵۰ دلار میده و اون پزشک ماهی ۷۵۰ دلار. مثل ایران نیست اختلاف فاحش باشه.
وقتی فرزند شما در کانادا بزرگ میشه به سن ۱۸ سالگی میرسه و میره دانشگاه. چهار سال درس می خونه و میشه ۲۲ سال. مستقیم میره سر کار و تا سن ۲۶ سالگی به حقوق ۶۰ هزار دلار میرسه. سن ۲۵ سالگی صاحب همه چیز هست (اگر بجه زحمتکشی باشه). هم خونه و هم ماشین و هم راحت می تونه ازدواج کنه.
لوازم زندگی در کانادا بسیار ارزون هست. تلوزیون مثلا ۷۰۰ دلار. مبل خوب ۴۰۰۰ دلار. یخچال بهترین ۲۰۰۰ دلار. ظرفشور بهترین ۹۰۰ دلار. لباسشویی بهترین ۱۰۰۰ دلار .... یعنی با هزینه زیر ۱۰۰۰۰ دلار میشه یه جهزینه خوب خرید اون هم زمانی که حقوق مثلا ۴۵۰۰ دلار هست. زن و مرد اگر با هم کار کنن که دیگه نور علی نور هست و کلی پس انداز دارن. تازه خیالت راحت همینی که هست می مونه و قرار نیست اتفاق خاصی بیفته. همه دیگه نهایت آرزوشون این هست یه ماشین یه خونه و یه ویلا داشته باشن و به اون هم تقریبا همه زحمتکش ها می رسن (زحمتکش به معنی ۸ ساعت کار در روز و دو روز آخر هفته تعطیل). نه قرار هست جنگی بشه نه داعشی حمله کنه و نه دولت مدام چنگ و دندون نشون همسایه ها می ده.
لباس ارزون. تازه همیشه هم زیر قیمت عرضه می کنن. چون بازار رقابتی هست. قاچاق هم ندارن. لوازم دیجیتال که خیلی ارزون. مثل این می مونه شما در ماه ۴ میلیون تومن درآمد داشته باشید و آیفون رو بخرید ۶۰۰ هزار تومن!!! بهترین لپ تاب میشه ۳ میلیون و ۴۰۰ هزار تومن!!! هر کسی هر چیزی نیاز داره می تونه بخره.
.......
قبل از اینکه به ادامه خاطره بپردازم دوست دارم در مورد شرایط دیگر هم صحبت کنم و بعد برم سر داستان برگشت به ایران. فلذا در پست بعدی به این خاطره ادامه میدم.
سعی می کنم هفته ای یک یا دو بار اینجا رو آپ کنم. لطفا با عنوان member به usdoctoral@gmail.com ایمیل خالی بزنید تا به contact های خودم اضافه تون کنم و وقتی وبلاگ آپ شد بهتون ایمیل بدم. البته ممکنه ایمیل من به spam بره فلذا خودتون هم وبلاگ رو چک کنید.
به نظرها هم جواب میدم.
موفق باشید
************************************************************
با برگشت ما به کانادا با توجه به اینکه قصد داشتیم انتهای سال دیگه برگردیم ایران، تقریبا زندگی و دید جدیدی برای ما ایجاد شده بود. لذا از همون شهریور ماه دیگه آهنگ برگشت کرده بودیم. منتها روز به روز که می گذشت خوبی های اونجا به چشممون بیشتر ظاهر می شد. مثلا رانندگی مردم رو که میدیدیم با خودمون می گفتیم آخه برای چی این فرهنگ و آرامش رو می خوایم از دست بدیم و برگردیم. بعد با خودمون می گفتیم خب شغل خوبی بهمون پیشنهاد شده و همچنین کنار خانواده هامون هستیم. و بیشتر از همه معتقد بودم پدر و مادرم در ایران به این نیاز دارن که آخر عمری کنار نوه و بچه هاشون زندگی کنن و بچه های من هم به این نیاز دارن که کنار پدر و مادر و عمه و عمو و خاله باشن. لذا این دو عامل در کنار هم (پوزیشن دانشگاهی و نیز در کنار خانواده بودن) باعث شده بود ما برگشتمون به ایران دیگه قطعی بشه.
ما البته اون یکسال رو هم منتظر این بودیم که دخترمون به دنیا بیاد و بعد بیایم ایران و الا همون سال هم برای موندن ایران تقریبا مشکلی نداشتیم. البته این رو باید عنوان کنم که همسر من هرگز دوست نداشت بیاد ایران. منتها من همیشه ایشون رو متقاعد کردم که ایران بیاد. اینکه این متقاعد کردن من واقعا واقعیت هم بوده جای بحث است. گاهی وقتها ما طوری استدلال می کنیم که طرف مقابل برای رد اون دلیل و شاهدی نداره. منتها شاید اون شخص جوابی براش نداشته باشه و شخص دیگری بتونه استدلال بهتری در رد اون داشته باشه. برای همین همیشه صبح و شب صحبت بین ما این بود که یک سمت استدلال می کرد بمونیم و من استدلال می کردم برگردیم. ایشون هم البته شاید اصلا قانع نمی شد و به من اینطور القا می شد که قانع شده. در هر حال مذاکره ما معمولا به تصمیم برای برگشت منجر می شد و گاهی اوقات هم نتیجه مذاکره به سکوت من منجر می شد چون جوابی براش نداشتم.
مثلا همسرم می گفت خب اینجا بمونیم کار پیدا می کنیم به راحتی. البته ما خدا رو شکر مشکل کار نداشتیم. به این دلیل که من شهریور اون سال (یکسال قبل از برگشت به ایران) هنوز پست داک بودم و قراردادم اول تابستون سال بعد تموم میشد. اما از اون جهت که پروژه هایی که کار کرده بودم موفقیت آمیز بود، هر دوش برای طراحی پایلوت وارد فاز عملیاتی شده و خلاصه کارم خوب گرفته بود و شرکت توتال فرانسه و نیز COP مغرب به دنبال صنعتی کردن پروژه بودن. در ضمن قانون دانشگاه پلی تکنیک مونترال این بود که اگر کسی دو سال تو دانشگاه پست داک باشه با یک استاد، اون استاد حق نداره بعد از دو سال اگر بخواد اون شخص رو نگه داره نباید پست داک باشه بلکه باید استخدام دانشگاه بشه به عنوان محقق و بیمه بشه و بازنشستگی داشته باشه و اینجور حرفها. منتها بدی این برای استاد این بود که باید ۴۰ درصد حقوق بیشتر میداد از گرنت خودش که اون هم به عنوان بالاسری باید برای دانشگاه می رفت. در واقع نگه داشتن من برای استادم هزینه بردار بود اما چون واقعا راضی بود از من این کار رو می خواست انجام بده و البته کار روی اون پروژه ها روی تجربه صنعتی من بسیار تاثیرگذار بود. لذا ما مشکل کار نداشتیم ولی همسرم می گفت کار بهتر پیدا می کنی و اینجا می مونیم و پول که باشه آدم سالی دو بار هم میره ایران و همه این مشکل دوری بچه ها از پدربزرگ و مادربزرگ حل میشه. بعد می گفت مگر الان خواهرت نیست ایران با دو تا نوه. مگر اونها چقدر به پدر و مادر سر می زنن؟ آخر هفته دو روز یا بعضا یکروز. تو کل سال میشه ۵۲ روز. خب ما دو ماه بریم ایران در کنارشون باشیم همین می شه دیگه. منتها من باز قضیه دیگه ای وسط می کشیدم. مثلا می گفتم خب اونطوری فشرده هست در حالی که اونها آخر هفته ها حوصله شون سر میره و دوست دارن دور و برشون شلوغ باشه و همچنین من وقتی اونجا باشم بالاخره اونها کاری داشته باشن تهران در کنارشون هستم. ممکنه به دکتر نیاز داشته باشن و یا روحیه شون خسته باشه خب همه با هم بلند میشیم میریم شمال، میریم مشهد، و امثالهم.
ما بقی این پست رو از اینجا می تونید بخونید:
http://applyabroadnow.com/index.php/mnuimmigration/mnulivingconditionsca/194-artstoryfctc2.html