دفتر خاطرات - از کانادا تا کانادا - ۲
************************************************************
با برگشت ما به کانادا با توجه به اینکه قصد داشتیم انتهای سال دیگه برگردیم ایران، تقریبا زندگی و دید جدیدی برای ما ایجاد شده بود. لذا از همون شهریور ماه دیگه آهنگ برگشت کرده بودیم. منتها روز به روز که می گذشت خوبی های اونجا به چشممون بیشتر ظاهر می شد. مثلا رانندگی مردم رو که میدیدیم با خودمون می گفتیم آخه برای چی این فرهنگ و آرامش رو می خوایم از دست بدیم و برگردیم. بعد با خودمون می گفتیم خب شغل خوبی بهمون پیشنهاد شده و همچنین کنار خانواده هامون هستیم. و بیشتر از همه معتقد بودم پدر و مادرم در ایران به این نیاز دارن که آخر عمری کنار نوه و بچه هاشون زندگی کنن و بچه های من هم به این نیاز دارن که کنار پدر و مادر و عمه و عمو و خاله باشن. لذا این دو عامل در کنار هم (پوزیشن دانشگاهی و نیز در کنار خانواده بودن) باعث شده بود ما برگشتمون به ایران دیگه قطعی بشه.
ما البته اون یکسال رو هم منتظر این بودیم که دخترمون به دنیا بیاد و بعد بیایم ایران و الا همون سال هم برای موندن ایران تقریبا مشکلی نداشتیم. البته این رو باید عنوان کنم که همسر من هرگز دوست نداشت بیاد ایران. منتها من همیشه ایشون رو متقاعد کردم که ایران بیاد. اینکه این متقاعد کردن من واقعا واقعیت هم بوده جای بحث است. گاهی وقتها ما طوری استدلال می کنیم که طرف مقابل برای رد اون دلیل و شاهدی نداره. منتها شاید اون شخص جوابی براش نداشته باشه و شخص دیگری بتونه استدلال بهتری در رد اون داشته باشه. برای همین همیشه صبح و شب صحبت بین ما این بود که یک سمت استدلال می کرد بمونیم و من استدلال می کردم برگردیم. ایشون هم البته شاید اصلا قانع نمی شد و به من اینطور القا می شد که قانع شده. در هر حال مذاکره ما معمولا به تصمیم برای برگشت منجر می شد و گاهی اوقات هم نتیجه مذاکره به سکوت من منجر می شد چون جوابی براش نداشتم.
مثلا همسرم می گفت خب اینجا بمونیم کار پیدا می کنیم به راحتی. البته ما خدا رو شکر مشکل کار نداشتیم. به این دلیل که من شهریور اون سال (یکسال قبل از برگشت به ایران) هنوز پست داک بودم و قراردادم اول تابستون سال بعد تموم میشد. اما از اون جهت که پروژه هایی که کار کرده بودم موفقیت آمیز بود، هر دوش برای طراحی پایلوت وارد فاز عملیاتی شده و خلاصه کارم خوب گرفته بود و شرکت توتال فرانسه و نیز COP مغرب به دنبال صنعتی کردن پروژه بودن. در ضمن قانون دانشگاه پلی تکنیک مونترال این بود که اگر کسی دو سال تو دانشگاه پست داک باشه با یک استاد، اون استاد حق نداره بعد از دو سال اگر بخواد اون شخص رو نگه داره نباید پست داک باشه بلکه باید استخدام دانشگاه بشه به عنوان محقق و بیمه بشه و بازنشستگی داشته باشه و اینجور حرفها. منتها بدی این برای استاد این بود که باید ۴۰ درصد حقوق بیشتر میداد از گرنت خودش که اون هم به عنوان بالاسری باید برای دانشگاه می رفت. در واقع نگه داشتن من برای استادم هزینه بردار بود اما چون واقعا راضی بود از من این کار رو می خواست انجام بده و البته کار روی اون پروژه ها روی تجربه صنعتی من بسیار تاثیرگذار بود. لذا ما مشکل کار نداشتیم ولی همسرم می گفت کار بهتر پیدا می کنی و اینجا می مونیم و پول که باشه آدم سالی دو بار هم میره ایران و همه این مشکل دوری بچه ها از پدربزرگ و مادربزرگ حل میشه. بعد می گفت مگر الان خواهرت نیست ایران با دو تا نوه. مگر اونها چقدر به پدر و مادر سر می زنن؟ آخر هفته دو روز یا بعضا یکروز. تو کل سال میشه ۵۲ روز. خب ما دو ماه بریم ایران در کنارشون باشیم همین می شه دیگه. منتها من باز قضیه دیگه ای وسط می کشیدم. مثلا می گفتم خب اونطوری فشرده هست در حالی که اونها آخر هفته ها حوصله شون سر میره و دوست دارن دور و برشون شلوغ باشه و همچنین من وقتی اونجا باشم بالاخره اونها کاری داشته باشن تهران در کنارشون هستم. ممکنه به دکتر نیاز داشته باشن و یا روحیه شون خسته باشه خب همه با هم بلند میشیم میریم شمال، میریم مشهد، و امثالهم.
ما بقی این پست رو از اینجا می تونید بخونید:
http://applyabroadnow.com/index.php/mnuimmigration/mnulivingconditionsca/194-artstoryfctc2.html
اطلاعات مربوط به پروسه اپلای کردن برای دانشگاههای آمریکا و کانادا