وضع بيمارستانها در آمريكا و كانادا - خاطره فرزند 2

(1- براي دريافت آپديت در اين وبلاگ ايميلي سفيد با موضوع member به usdoctoral@gmail.com بزنيد.

2- ايميلها و نظرات رو ترجيحا به انگليسي يا فارسي و نه فينگليش بنويسيد لطفاً.

3- لطفاً از ايميل به جاي دادن نظر خصوصي استفاده كنيد.

4- سايت دانشجويان ايراني در كانادا و آمريكا www.applyabroadnow.com)


IMG 0979


ادامه ...

ساعت ديگه تقريبا 8 صبح شده بود و از بچه هنوز خبري نبود و مادر هم درد مي كشيد. سيستم بيمارستانهاي اينجا اينجوريه كه به هيچ وجه سزارين نمي كنن و مي گن بچه بايد طبيعي به دنيا بياد. بالا بري پايين بياي طبيعيه. البته سزارين هم بديهاي خودش رو داره كه در غير از ضرورت فكر نميكنم توجيهي داشته باشه. در تعجبم چرا پزشكاي ايران تمام مادرهاي بنده خداي ايراني رو به اصطلاح روشون C-Section انجام ميدن؟! اگر دوستان كسي پزشكي ميخونه ممنون ميشم توضيحي بده كه اطلاعاتم زياد شه. 

آخه خدا اين سيستم رو خلق كرده كه بچه طبيعي به دنيا بياد، مادر درد مي كشه اما از اون طرف به محض به دنيا اومدن بچه انگار نه انگار كه اصلا باردار بوده. بعد از 48 ساعت مياد رو فرم. به علت هرمونهايي هم كه بدن در اين پروسه توليد مي كنه به محض به دنيا اومدن شير به مادر شير داره و خيلي زود با شروع مكيدن بچه در چند روز شير مادر به اوج مي رسه. اما تو سزارين به علت شوكي كه به بدن وارد مي شه اصلا نميفهمه بچه كي و از كجا بيرون رفت :) 7 لايه از شكم مادر رو پاره مي كنن، خون زيادي از مادر ميره، از اونور 30 روز يا 40 روز حداقل طول ميكشه مادر رو فرم بياد، شيرش در اوايل مشكل داره، بچه رو نميتونه روي سينه بذاره روزاي اول شير بده چون جراحي داشته، بعدش بايد براي جبران اين كم خوني قرص آهن مصرف كنه كه باعث اختلال در سيستم گوارشي ميشه و بايد از اونطروف دارويهاي روان كننده معده و روده مصرف كنه، رسيدگي بيشتر مي خواد و و و .. در حالي كه در زايمان طبيعي مادر بعد از به دنيا اومدن بچه اون رو روي سينه ميگذاره و بهش شير ميده. مادر اين همه مدت صبر كرده، تحمل كرده تا بچه به دنيا بياد، بعد كه به دنيا مياد و سزارين مي كنه اصلا نميتونه با بچه اونطور كه بايد و شايد ارتباط برقرار كنه روزاي اول و شير بده بهش. نه مي تونه بلند شه، نه مي تونه بچرخه، نه راه بره ... تا 3-4 روز از جا به هيچ عنوان نميتونه بلند شه. خوبيش اينه كه ظاهرا درد زايمان نميكشه اما بعدش طولاني تر درد مي كشه با سختي هاي بيشتر. حالا با اين اوصاف تعجب ميكنم چرا پزشكان ايراني همه اش سزارين ميكنن ... آيا مسائل مالي مطرحه؟ مگر اخه شما قسم نخورديد؟ واقعا من سزارين رو مثل اين مي دونم كه يك نفر معدش درد كنه، بعد بره دكتر، دكتر به جاي اينكه يه داروي 10000 تومني معده بده اين بنده خدا، ازش 2 ميليون بگيره، بعد هم بزنه شكم بنده خدا رو پاره كنه و سلامتش رو با تيغ جراحي و بيهوشي به خطر بندازه كه چي بشه آخه؟؟؟ چرا همون خانمهاي ايراني در آمريكا و كانادا همه طبيعي زايمان مي كنن و مشكلي هم ندارن؟ ايران كه ميرن همه چيز يك دفعه مشكل دار ميشه؟ اگر پزشكان ماما واقعا براي مسائل مادي دست به اين كار مي زنن و بيمار ور حالا يا مي ترسونن از زايمان طبيعي يا هر چي ديگه، واقعا بايد تاسف خورد. من پزشك نيستم اما اون چيزايي كه تو بيمارستان ديدم (خانم به جثه ضعيف و لاغر هم طبيعي زايمان مي كنه) واقعا غير از ضرورت نبايد دست به عمل جراحي زد در زايمان. وقتي خدا همه چيزش رو قرار داده و اسبابش رو داده، آخه چرا دستكاري؟

IMG 0982

خلاصه پرستار شيفت 8 اومد. يه خانم جوون سياه پوست بود. در بين تمام اين پرستارها اين يكي مثل همه نبود. كارش رو خيلي خوب انجام مي داد اما باهات گرم نمي شد و خودموني نميشد. آدم جدي بود. اخمو نيود اصلا اما نميتونست ارتباط برقرار كنه. من و همسرم هم هر چي سعي كرديم نتونستيم به راهش بياريم. ميومد سرم و دستگاه رو چك مي كرد و مي گفت چيزي كم نداريد؟ و بعد مي رفت تا 1 ساعت ديگه. 

ما كه از ساعت 7 ديشب رفته بوديم بيمارستان، از ساعت 12 تقريبا خانمم درد مي كشيد. 

IMG 0967

هر سه دقيقه به طور متناوب درد وحشتناك، متناوب، سينوسي (با خذف مقادير منفي تابع - در واقع درد فرمولش اين بود:

y=lsin(x)l

اين رو شما با نگاه به اون نوار شدت انتقباض مي فهميديد. يه نوارم بود براي ضربان قلب بچه.

قبل از ادامه يه چيزي يادم اومد بگم. من و همسرم خيلي دوست داشتيم كه بچه زودتر به دنيا بياد. از هفته 37 اينا به بعد ديگه لحظه شماري مي كرديم كه درد شروع بشه و بريم بيمارستان. اما اصلا خبري نبود. دكتر هم هفته اي يكبار ما رو ميديد اما مي گفت زورش نكنيد. بذاريد خودش درست ميشه. صبر كنيد. اين صبر كنيد صبر كنيد ها تا هفته 42 كه ددلاين بود هم طول كشيد. ما هم از هفته 39 به بعد به دكترها گفتيم induce كنن (اين روشهاي مختلفي داره براي تحريك كردن بچه كه درد مادر شروع بشه ... مثل دارو، سرم، آمپول، دستگاه فيزيكي و ...) اما دكتر مي گفت نه زوده ... زوده ... زوده. ما هم ديگه خسته شده بوديم. مادرهاي ايراني هفته 36 معمولا مي رن سزارين و بچه رو تحويل مي دن اما ما خيلي منتظر شده بوديم. خانمم بنده خدا خيلي از نظر روحي خسته شده و مي خواست هر چه زودتر اين دوران تموم شه و بچه اش رو ببينه. حالا مشكل اينجا بود كه اينا بدبختي اينديوس هم نمي كردن تا لحظه اخر آخر.

بديش اين بود كه اگر هم تو اين مدت مي گفتي مثلا discharge دارم ميگفتن اكي بيا بيمارستان ببينيم چته. بعد ميرفتي اونجا، تمام اون دستگاه ها رو بهت وصل مي كردن تا 4 ساعت. ما يه بار گفتيم بگيم مشكل داريم بريم يه وقت شايد دلشون سوخت گفتن الان هفته 40 هست بيايد اينديوس كنيد. رفتيم اونجا، چشمتون روز بد نبينه، اون دستگاه ها رو وصل كردن بهمون (تو اين اتاقهاي چهار نفري هم مي ذارنتون اون مدت رو تا چك بشيد) و هي نوار گرفتن. نوار مي گفرفتن ميومدن مي گفتن اوكي مشكلي نيست، دو ساعت ديگه بمونين تا ببينيم دوباره همه چيز خوبه (آدمهاي بسيار بسيار محتاطي هستند روي فرزند). ما هم خودمون ميديديم مشكلي نيست و خيلي واقعا كلافه شده بوديم كه چرا آخه بيخودي خودمون رو به دردسر انداختيم. گفتيم اينا اينيوس كن كه نيستن، حداقل بذارن بريم. حالا بدبختي نميذاشتن هم بريم. بي آب و غذا تا 6 ساعت مونده بوديم بين زمين و هوا تا دكتر شيفت اومد. پرستاري كه اون رو مراقب ما بود خيلي يا حال بود. خودش مي گفت نمي دونم چرا اين دكترا الكي طول مي دن. شما كه مشكل نداريد خب بذارن بريد (البته بواش مي گفت). دكتر شيفت كه اومد (رزيدنت بود) اون هم ديد كه مشكلي نيست. سيستم اين پزشكا اينجوريه كه ميان شما رو ميبينن، ريپورت مي نويسن و بعد ميرن ميدن رئيسشون يا supervisor ببينه. خود دكتر شيفت اومده بود شاكي بود اما رئيسه نمي ذاشت ما بريم. خلاصه با هزاران بربختي و دردسر گذاشتن بريم خونه تو هفته 40. 

برگرديم سر اون روز. وقتي خيلي درد زياد ميشه دكتري معمولا اپيدورال رو پيشنهاد ميدن. دكتر ما هم وقتي صبح شد گفت لزومي نداره درد رو تحمل كنيد و مي تونيد بزنيد. ما هم مي دونستيم كه اگر اپيدورال بزنيم اونقوت ديگه از كمر به پايين سر ميشه و طبيعتا ديگه مادر هم كنترلي روي عضلات نداره و نمي تونه ديگه روي بيرون اومدن بچه اثر بذاره. براي همين، وقتي اپيدورال مي زنن يه سرم هم ميزنن كه يه هورموني رو زياد كنه كه اون هورمون كه تحريك ماهيچه هاي شكمي رو انجام ميده. در واقع از اون طرف تو كار خدا دست مي بريم كه درد رو از بين ببريم از طرف ديگه سرم مي زنيم تحريكاتي رو كه كشتيمشون رو دوباره ايجاد كنيم.

حالا خود اين اپيدورال رو چه جوري مي زنن جاي بسي شگفت هست و رنج. بعد از چندين ساعت، برخلاف خواست خودمون خانمم ديگه براش غير قابل تحمل شده بود. در واقع، اگر بچه مي خواست به دنيا بياد با اين درد و رنج تا حالا به دنيا اومده بود. يعني يه درد زايمان 8 ساعته رو خانمم تحمل كرده بود اما بچه اي در كار نبود. از اون به بعد زايمان دوم شروع شد. به دكتر گفتيم كه مي خوايم اپيدورال بزنيم. خانمم خيلي نيروش تحليل رفته بود. 42 هفته هم بود كه بچه سنگين تر از معمول (4 كيلو 200 گرمي) رو حمل مي كرد و براي همين من خودم اصلا پيشنهاد دادم كه لزومي نداره خيلي به خودت سختي بدي. حالا خوبيش اين بود كه من در تمام لحظات در كنارش بودم و خودم مي تونستم همه چيز رو هندل كنم. 

خلاصه زنگ زدن قسمت جراحي و اينا كه از قسمت بيهوشي اين آقاي دكتر اپيدورال بياد. ما هم يك ساعت منتظر شديم تا بياد. وقتي دكتر اومد يه پسر جوون 30-35 ساله ي چيني بود. ما گفتيم الان با يه آمپول مياد و ميزنه و خلاص. بعد ديديم در باز شد، يه ميز چرخ دار دستش بود با دفتر دستك و كلي تشكيلات. سلام كرد و شروع كرد توضيح دادن. اين آمپول اين است و اين كار رو مي كند و اين بعدا ناشي مي شود و اين هم عوارضش. گفتم بزن دكتر جان، حالا اين همه راه اومدي ديگه خيلي صحبت نكن كه وقت نگذره، بزن عزيزم. 

ادامه دارد ...

وضع بيمارستانها در آمريكا و كانادا - خاطره فرزند 1

(1- براي دريافت آپديت در اين وبلاگ ايميلي سفيد با موضوع member به usdoctoral@gmail.com بزنيد.

2- ايميلها و نظرات رو ترجيحا به انگليسي يا فارسي و نه فينگليش بنويسيد لطفاً.

3- لطفاً از ايميل به جاي دادن نظر خصوصي استفاده كنيد.

4- سايت دانشجويان ايراني در كانادا و آمريكا www.applyabroadnow.com)


با سلام

 اميدوارم كه حال همگي دوستانم خوب باشه. مي بخشيد كه خيلي دير آپ مي كنم. آخه اين كوچولوي ما بالاخره به دنيا اومد با دردسرهاي زياد. نميدونيد در دوري از خانواده چه كشيديم براي به دنيا آوردن اين بچه از همون اول تا همين الان.

يكي از مشكلاتي كه گريبانگير ما بود اينجا اين بود كه از خانواده ها به دور بوديم و همدمي نداشتيم. اون اوايل اين موضوع رو موضوع مهمي تلقي نمي كرديم اما بعدا بعد از 3-4 ماه ديديم كه نه، واقعا اينكه مادر آدم كنارش باشه در اين زمان (يا خواهر) چقدر مي تونه مفيد باشه. واقعا خانمها در اين مدت زمان بسيار به اين افراد نياز دارن و بدون اونها فشار رواني زيادي رو رو متحمل ميشن. يكي از مشكلاتي كه در همين راستا گريبان گير مردي مثل من اين ميشه اينه كه خيلي بايد مراقب همسرش باشه و براش هم مادر باشه و هم پدر و هم دوست و هم همسر. تو اين مدت 9 ماه اگر چه همسرم خيلي كمك مي كرد حتي در كارهاي منزل اما در واقع مديريتش با خودم بود. هندل كردن اين موضوع با توجه اينكه زمانهاي پاياني تحصيلم رو مي گذروندم خيلي خيلي بهم فشار آورد. فكر مي كردم حالا بچه به دنيا مياد و حل ميشه موضوع و ديگه ميشه تمركز بيشتري روي كار داشت اما ديدم واقعا برعكس. الان كه اچه اومده تقريبا من بالشخصه 8 ساعت مفيد براش وقت مي ذارم و تازه باز هم كمه. به هر حال درس خوندن با يه بچه خيلي خيلي وقت آدم رو ميگيره و تازه من دوست داشتم دو قلو باشه و خدا رو شكر كه نشد و الا دكتري رو هوا بود :‌)

 

بيمارستان خيلي وضعش عالي بود. بيمارستانهاي اينحا (گمونم مشابه ايران) قسمت زايمان و اينها جدا هست تو يه قسمت خاص. محيطش اما ميدونم كه با ايران خيلي فرق داره. بخش زايمان بيمارستان ما طبقه 5 بود. وقتي وارد اين طبقه مي شيد، خيلي ساكت هست. يه راهروي خيلي بزرگ رو مي بينيد. از ابتدا، اتاق نگه داشتن مادر قبل از به اصطلاح labor شروع ميشه اتاق ها. اتاقها يا عمومي هست (يعني 4 مريض در يك اتاق به طوريكه بين هر دو تخت دور تا دور چادر كشيده شده و تنها كمي زير پاها معلوم هست و هر تخت يه كمد داره و يه صندلي راحت براي همراه و نيز يه ميز كوچولوي نهار و شام براي مريض. اما جا خيلي زياد نيست و حس مي كنيد اين اتاقها خيلي كوچيك هستن. نوع بعدي نيمه خصوصي هست كه همون مساحت اتاق بين دو نفر تقسيم ميشه با همون شرايط. در نهايت، نوع سوم خصوصي هست با همون مساحت اما با يك تخت براي مريض.

وقتي شما از آسانسور پياده مي شيد مثل ايران نيست كه جلوي شما رو بگيرن كه كجا ميريد كجا ميايد و خلاصه سيم جيم كنن. شما آزاديد. كسي نميگه كجا ميريد مجا ميايد. در عيم حال، سكوت خيلي جالبي همه جا رو فرا گرفته. بعضي وقتها يه صداي جيغي از توي برخي اتاقها مياد اما كلا خيلي خيلي آرومه. اين قسمت قبل از زايمان هست كه در ابتداي راهرو بود. تقريبا 15 تا اتاق داشت اين قسمت و همه اش هم پر نبود. شايد 3 الي 4 اتاق پر بود اون زماني كه رفتيم. رفتيم و گفتيم خلاصه اومديم كوچولو رو به دنيا تحويل بديم. پرونده هاي ما رو چك كردن و بعد گفتن درخواست چه اتاقي داريد و بعد ما رو به اتاق راهنمايي كردن.

واي! هر چي در مورد پرستارهامون بگم كم گفتم. يكي از موارد مشخصه بيمارستانهاي اينجا سيستم پرستاريشون هست كه حتي به دكترها هم اجازه دخالت نميدن تو كارشون. حالا در بين صحبتهام متوجه ميشيد كه اين پرستارها چه انسانهاي مهربوني هستن.

پرستارها شيفتي عوض ميشدن هر 8 ساعت. يه خانم جوون به اسم Anne اون شب پرستار ما بود. ما رو به اتاق هدايت كرد و تخت هم كه از قبل آماده شده بود و به من نقاط مختلف اتاق رو معرفي كرد و گفت اين كمد اين هست و اين صندلي اينجوري كار مي كنه و اگر با من كار داشتيد اين زنگ رو بزنيد و خلاصه از اينجور حرفها. انقدر مهربون و با احترام باهاتون رفتار مي كنن كه شرمنده مي شين. بعد Anne رفت و ما مونديم توي اتاق. يه كم با هم حرف زديم تا وقت بگذره اما نميرفت اين ساعت جلو مثل اينكه. آدم وقتي هيجان هم داره ديگه وقت هي ديرتر ميگذره.

من يه ذره با آيفون بازي انگري برد كردم و يا خانومم مسابقه بيليارد گذاشته بوديم. بعد اين خانم پرستار مهربونه (كه بعدا فهميديم خصلت مهربوني مختص Anne نيست) در زد. جالب اينجاست كه اگر در اتاق رو مي بستي، وقتي پرستار ميومد در اتاق رو ميزد و همينجوري در رو باز نمي كرد. وقتي هم ميومد ضربان رو چك مي كرد و سرم و غيره. هر وقت ما كاري داشتيم زنگي رو مي زديم كه با اسپيكري كه بالاي تخت ما بود باهامون صحبت مي كردن و بعد پرستار رو مي فرستادن براي انجام اون كار.

همراهاني كه با بيمار ها بودن يه صندلي راحتي داشتن تاشو، كه تخت هم ميشد و بسيار راحت بود. هر اتاق سرويس دستشويي حمام جدا داشت. حمامش هم اندازه نصف خونه ما بود : ) دوست داشتي هي بري اون تو و دوش بگيري. جدا از اينها، چونكه فقط به بيمار غذا مي دادن، براي همراهان خب هم رستوران طبقه اول بود و هم اينكه توي هر بخش تو همون طبقه پنجم، يه اتاق بود براي همراهان كه توش تلوزيون و يخچال و ويدئو بود و مي تونستي شب بري اونجا وقت تلف كني و يا غذا بخوري. البته همراهان در اتاق هم مي تونستن غذا بخورن و كلا هتل بود.

ما حدود چهار ساعتي رو اونجا بوديم تا اينكه دكتر با پرستار اومدن و ما رو بردن اتاق دليوري. ساعت تقريبا 2 صبح بود. چهار نفر اومدن و خانمم رو بردن اونجا و همه چيز رو آماده كردن مثل قبل و من هم رفتم تو. البته اون تازه اولاش بود. بعد از اينكه همه چيز آماده شد و اتاق رو به راه شد، همه رفتن و ما مونديم. گفتن ما ميريم و دو ساعت دو ساعت دكتر مياد چك مي كنه و پرستار هم هر لحظه آنلاين هست در خدمتتون.

اتاق دليوري يه اتاق بود مثل همون قبلي با اين تفاوت كه تختش فرق داشت و پيشرفته تر بود و دو سه تا دستگاه هم توش بود كه من نميدونسم چيه. اتاق خيلي بزرگ بود و فقط براي ما در نظر گرفته بودن. كلا، همه مريضها در اين مرحله همين اتاقها در اختيارشون بود. انگار به خونه يه خوابه با تمام امكانات به غير از آشپخونه بود. مناظره اتاق ما رو به بالاي شهر بود و خيلي زيبا بود و از اين نظر خيلي به نفعمون شد.

پرستار شيف ساعت 8 صبح عوض مي شد. هر دفعه، وقتي پرستار جديد ميومد خودش رو معرفي مي كرد به شما. اينبار پرستار ما باز هم يه خانم جوون 25-35 سال بود. اونقدر باهامون گرم گرفت كه فكر مي كرديم اين اولين براش هست كه داره پرستاري مي كنه و ما اولين مريضهاش هستيم. طرز برخورد و طرز نگاه هاشون واقعا ديدنيه. بيش از حد مهربون و محترم برخورد مي كنن. خلاصه اين پرستار هم تا 8 ساعتي با ما بود تا زمان فرا برسه.

مثلا يكي از كارهايي كه اين پرستارها بايد ميكردن اين بود كه چون سرم به دست مريض وصل بود و از طرف ديگه ضربان و مقدار انقباض رو چك مي كردن و براي اين كار هي چيزايي به بدن وصل بود، هر بار كه مريض مي خواست بره دستشويي اينها بايد ميومدن 3-4 تا سيم رو باز مي كردن و بعد مي بستن. بستنشون هم سخت بود چون بايد دوباره روي بدن تنظيم مي شدن. براي من جالب بود كه با اينكه هر نيم ساعت شايد براي مريضها اونجا چنين اتفاقي مي افتاد، اصلا به روت هم نمي آوردن اين موضوع رو و هر بار بهتر از دفعه قبل بدون غر كارشون رو انجام مي دادن.

 

الان خيلي خوابم مياد راستش ... (مي بخشيد به خاطر غلط املايي ها ... فردا درستش مي كنم)

ادامه رو به زودي مي نويسم براتون

 موفق باشيد