زندگي در رويا!
در مورد سوالي كه خانم سارا كرده بود ميخواستم پست بگذارم. راستشو بخوايد من اين پست رو زودتر از موقع مقرر گذاشتم چون سرم خيلي شلوغ شده و براي پست شايد هر دو هفته يك بار بتونم وقت بذارم. اما پستهاي زيادي هم نمونده و من هم نميخوام به بيراهه برم و وقت دوستان توي وبلاگ به بيهودگي بگذره كه بيخودي وبلاگ رو طولاني كنم و غير مفيد باشه.
راستش الان ساعت 9 شبه و من نظر سارا رو خوندم و روش فكر كردم ("سلام. ممنونم از مطالبتون و اینکه اینقد با حوصله برای کمک به دیگران وقت می گذارید. من دانشجوی ارشد عمران هستم در دانشگاه صنعتی شریف. می خواستم ازتون بخوام که بیشتر در مورد تجربه زندگی در اونجا و تنهایی هاش بگید! خصوصا حالا که در مورد اپلای کامل نوشتید. من خودم خیلی با خودم کلنجار رفتم که چه کنم! برم یا نه! خصوصا اینکه خانواده ام راضی نیستن ! با اینکه شرایط تحصیلی ام خوبه و امکان رفتن را دارم اما خانواده ام از این جهت که دخترم و کسی از بستگانمان آنجا نیست که حمایتم کنه راضی نیستند! از طرفی خودم حس می کنم که این یه فرصتیه که نباید به راحتی از کنارش بگذرم! و همینطور دیگه دکتری خواندن در ایران حتی در شریف هم برام لذتی نداره... نمی دانم! شاید اینها مشکلات دخترای دیگه ای هم باشه! ممنون می شم اگه از تجربه زندگی تون بگید.").
سوال قشنگي پرسيد. اما جوابش رو كمتر جايي ميشه پيدا كرد. بچه هايي كه ميان اينور اصلا حال و حوصله اين بحثها رو ندارن. هر كسي سرش تو كار خودشه. اون موقع كه خودم خيلي دنبال پيدا كردن اين سوالها بودم جايي جوابشو پيدا نكردم. ببينيد، به اين سوال هر كسي طبق نظر خودش پاسخ ميده و اصلا نميشه تعميمش داد. من هر چي بگم از نظر خودم ميگم. ممكنه شخصه ديگه اي كاملا با من مخالف باشه.
نميدونم از اينور آب چه چيزي تو ذهن داريد. با اون چيزي كه فكر ميكردم من بالشخصه خيلي فرق داره. من فكر ميكردم اينجا خيلي شلوغه و آدم، آدم و نميشناسه و هر كسي پي كار خودشه و مدام در تكاپو و خيلي همه با كلاس و ... . اما اون چيزي كه برام مشخص بود وقتي اومدم اينجا اين بود كه مثل شهر خودمون بود. نه اما از نظر ظاهري. يعني انگار دارم تو مثلا تهران زندگي ميكنم. اونقدر ايراني اينجاها دور و برت ريخته كه وقت نميكني با افراد ديگه برخورد داشته باشي. البته به خودت هم بستگي داره. ميتوني اينجا رو به شهر خودت تبديل كني ميتوني هم از همه جدا بشي. روزي كه ما اوميدم اينجا شب رسيديم و رفتيم هتل و يكي دو روز دنبال خونه بوديم و پيدا كرديم و خيلي هم عالي همه چيز پيش رفت. بعد هم مستقر شديم و خونه رو تكميل كرديم و تمام. من مثلا صبح دو سه روز بعد رفتم دانشگاه و با استادم صحبت كردم. بعد هم اتاقم رو بهم نشون داد و آزمايشگاه و همين. بعد من رفتم خونه و خيلي معمولي كارام و انجام دادم و صبح دوباره رفتم دانشگاه و تو اتاقم به كارام رسيدم و با يكي دو تا از بچه هاي گروه صحبت كردم و بعد هم بعد از ظهر اومدم خونه. اين برنامه منه اينجا. نه جاي خاصي ميرم نه اهل مسافرت و گردش آنچناني و .. . فقط ورزش ميكنم. اما هستن كسايي كه اينجوري زندگي ميكنن:
صبح ساعت 12 (صبح!) بيدار ميشن و يه ذره ميچرخن و بعد ميرن دانشگاه. اونجا هم يه ذره سر ميجنبونن و با اين برو با اون بيا. بعد ميرن آزمايشگاه و اونجا هستن كمي و بعد، بعد از ظهر ميرن خونه. يه ذره استراحت ميكنن و شب ميرن يا شب گردي (حالا نميدونم چي داره تو خيابونها شب كه انقدر دوست دارن اين كار رو) يا پارتي باشه يا كلوپي باشه ميرن اونجا. بعد هم ديگه من خوابم ميبره نميدونم چه كار ميكنن شبها! آخر هفته ها هم كه ديگه كوه گردي با بچه ها و چه داخلي چه خارجي و كبابي و ... . كو درس و پروژه؟!
ميخوام بگم خودت تعيين ميكني اينجا چه كار كني. تو تهران هم همين داستان رو داشتن بعضي بچه ها. اينجا هم مثل همونجا. يعني اينقدر ميتوني زندگي آرومي براي خودت درست كني كه حساب نداره. من تو دانشگاه با بچه هاي ايراني زياد برخورد دارم. بعضيهاشون خيلي خونگرم هستن اما بعضيهاشون از اين خارجيها هم حتي ازت بيشتر فاصله ميگيرن.
دانشگاه ها اينجا مثل دانشگاه هاي خودمون ميمونه. اما خوب يه ذره مكانيزه تر هستش. مثلا كتابخونه تسهيلات بيشتري داره و دانشگاه كلا آروم تره. امكانات اينترت بهتري داره. مثلا اينجا دانشجوي دكترا اتاق داره اما ايران بهت كمد هم نميدن كه وسايلتو بذاري. اينجا اگه خونت نزديك دانشگاه باشه صفا ميكني. خونه يعني دانشگاه. اما تهران مثلا از انقلاب بري صادقيه يك ساعت حدودا تو راهي. حالا دود و خستگي بماند. اينجا اصلا آلوده نيست هواش. و اين رو شادابيت خيلي تاثير داره، نسبت به تهران البته نه شهرستان. خيلي برام جالبه، اينجا اصلا ماشينها بوق نميزنن. اصلا صداي اضافي آزارت نميده. همه چهار راه ها هم چراغ قرمز داره. اينجا هم مردمش از چراغ قرمز رد ميشن (اين جمله ايه كه اون خبر نگاره كه جوونه تو 20:30 ميگفت!!!! بعد رفته بود از يه خيابون تو نيويورك تو زماني كه رئيس جمهور رفته بود دانشگاه كلمبيا كه چراغ قرمز داشت فيلم گرفته بود. واقعا كه. كه مثلا اينجا هم آره.....ه...ه...ه) اما ميدونيد فرقش چيه. اولا چراغ قرمزها از 30 ثانيه بيشتر نيست معمولا. دوما،مردم وقتي از چراغ رد ميشن كه اصلا ماشيني نياد بره. معمولا هم دو سه تا ماشين پشت چراغ ميمونن و به محض سبز شدن چراغ سريع ميرن و ميمونن مردم. خوب اونا هم رد ميشن وقتيم ماشين نباشه. اما امكان نداره كه يه ماشين از دور بياد اونها حتي فكر اينو بكنن كه رد بشن از خيابون. حتي دوچرخه ها اينجا به قوانين كاملا پايبندن. حالا شما مردم عزيز تهران رو ببينيد تو چهار راه وليعصر، ميدون وليعصر، صادقيه، هفت تير، بازار، فاطمي، .... همه انگار ملت دارن حقشون رو ميخورن. اصلا به هم رحم ندارن. موتورها هم اصلا به قوانين پايبند نيستن چه برسه به دوچرخه. خيلي جالب بود برام اينجا يه چيزي چون بعد از مدتها جوابشو پيدا كردم كه چرا اينجا انقدر آرومه. آخر سر به اين نتيجه رسيدم اينجا كسي موتور سوار نميشه!!! اونم با اون صدااااااااااااااااااا!!! اگر هم باشه تك و توك اون هم اسپرت سوار ميشن از اون گلوله ها. اينها همه دست به دست هم داده كه محيط خيلي آروم باشه با اينكه شهر در حدود 4 ميليون جمعيت داره.
خيابونها تا صبح زنده هست اما نه مثل تهران كه از سر و صدا نميشه بخوابي بعضي جاهاش. اما كلا آرومه خيلي. اين باعث ميشه خودتم آروم باشي. متاسفانه تهران رو بعضي مهاجراش خراب كردن. طرف از فلان جاي كشور به اميد كار مياد تهران بعد ميره موتور ميخره ميره تو خيابون. بريد بينيد چقدر از موتوريهاي تهران مال شهرستان هستن. من خيلي ديدم كه دارم ميگم. دولت هم كه انگار خوشش مياد از اين موتوريها. اصلا رسيدگي نداره. اين راهنمايي رانندگي فقط بلده بره تو جاده ها با ماشين پليس كمين كنه و جالبه كه به پشت ماشين رو تو جاده پارك ميكنن و صندوق رو ميزنن بالا كه چراغ بالاي سقف معلوم نشه بعد با دوربين ملت رو جريمه ميكنن. واقعا متاسفم. چيزه جالبه ديگه اينكه من تا امروز اينجا اصلا شكل ماشين پليسش رو هم نديدم آخه چه شكليه تو خيابون. اصلا پليس نمياد بره. شايدم من نديدم. اما آخه يه بارم نبينم؟
اينها همه حاكي از اينه كه اينجا مردمش براي هم احترام قائلن. اما تو تهران فقط يه سري احترام قائلن براي هم. مثلا من تا به امروز نديدم كه بخوام از يه در رد شم (اينجا درهاش مثل اداره هاي خودمون ميمونه كه بالاش يه چيزي داره كه اسمش رو نميدونم و در خودش بسته ميشه اگه ولش كني) و فرد جلويي در رو ول كنه به امانه خدا. خيلي برام جالبه و خيلي به اين دقت كردم كه حد اقل يه بار ببينم. اما جز از اين چينيها و هنديها و ايرانيها شخصه ديگه اي خلاف اين رفتار نميكنه. بازم از بين اونها معدود. اينها كلاس نمياره كه من دارم راجع بهش صحبت ميكنم اما فقط و فقط نشون ميده مردم براي هم شخصيت و احترام قائلن. ديگه لازم نيست بگم مردم ما چقدر براي همديگه احترام قائلن البته بعضيهاشون. كلا اينجا اعصابتون راحته همين.
امام راجع به دلتنگي. من آ.س بهتون قول ميدم اگه مشكلتون دلتنگي هست بيايد اينجا حل ميشه و اين حرفها رو نزنيد. بهتون قول ميدم 2 هفته اي بهش عادت مبكنيد. اصلا يه جوريه كه دلتنگي يادتون ميره. نه اينكه كسي رو فراموش كنيد نه. اما ميخوام بگم اين حرفها نيست اينجا. شما هر روز با خانواده حرف ميزنيد. هر زمان كه اراده كنيد. اينجا دقيقا مثل زندگي شهرستان ميمونه براي دانشجوها. اگه اون رو تحمل كرديد اين هم مثل اونه با اين تفاوت كه چون محيط براتون جديده ازش لذت هم ميبريد. حداقل براي تحصيل ارزش داره كه بيايد. اگه امكانش رو داريد و نمياييد اشتباه بزرگي كرديد. حداقل براي درس بياييد. نميخوايد كه تا ابدالدهر اينجا بمونيد. تجربه اش حد اقل خيلي خوبيه. ارزشش رو داره. حالا من هر چي بگم باز كم گفتم. نميگيريد من چي ميگم. اينجا هم دوستاي ايراني داريد هم ايرانيها هواي همديگر رو دارن. از ليمو اماني بگير تا گوشت حلال و برنج و سبزي و .. اينجا مغازه هاي لبناني و عربي و كردي و ايراني هستن و همه چي دارن براي فروش. اينجا قيمت همه چي مثل ايرانه فقط حدود دو برابر اما حقوق حدود 10 برابره ايرانه. خودتون ديگه ببينيد پس انداز چقدر ميشه. ايران ميوه كيلويي 2000 تومانه اينجا هم 2$. اينجا ما زندگي براي خودمون درست كرديم كه انگار تو ايرانيم. همه چي درست ميكنيم از غذاهاي ايراني.
شما اگه شهرستان درس خونده باشيد مگه با چند نفر آدم ارتباط داشتيد؟ اينجا هم همونه. زندگي آرومي ميتونيد درست كنيد براي خودتون در دوران تحصيل. اگه يه خونه خوب بگيريد ميتونيد تا آخر تحصيل همونجا بونيد. بهش خيلي زود عادت ميكنيد. بعد از اينكه بياييد اينجا درسها شروع ميشه و با اندكي درس سرتون گرم ميشه و با خانواده همش ارتباط داريد و دلتنگي نميكنيد. عوضش تا آخر عمر اين تجربه يادتون نميره. اينجا هم اصلا واقعا بايد وقت پيدا كني بري گردش. من خودم اصلا وقت آزاد پيدا نميكنم. لذا از محدوده دانشگاه اونورتر نرفتم. چون ميگم از وقتم ميتونم بيشتر استفاده كنم. اما خوب هر دو ماه يك بار يه پارك كوچه پشتي هست ميريم (خيلي دور نيست :)) از شوخي گذشته اينجا هم ميتونيد به تفريحتون برسيد هم به ورزشتون هم به درستون هم به پروژه. لا اقل بيايد اگه دوست نداشتيد برگرديد بعد يه ترم يا اصلا وسط ترم. اما اگه ميتونيد بياييد.
براي اومدن هم سخت نگيريد زياد. زبان بخونيد و اپلاي كنيد بيخيال معدل و مقاله. اگه داريد اينها رو چه بهتر اما اگه نه بازم اپلاي كنيد يه جا بالاخره ميگيرتتون.
راجع به ازدواجم همينجا بهتره قضيه رو بگم كه به يه پسته ديگه نكشه. اين زندگي كه من بالا براتون تشريح كردم خيلي زندگي آرومي بود نه؟ شما مثلا با دوستتون هم خونه هستيد. نفري مثلا 400 تا اجاره خونه ميديد براي يه خونه يك خوابه و نفري 200 تا هم خورد و خوراك. 100 تا هم متفرقه. 700 تا خرجتون ميشه. حالا اگه متاهل باشيد يه خونه كوچيكتر ميگيريد مثلا 700 تا يا 600 تا كه يه نفر ميده اون پول رو. خورد و خوراك هم 500 تا. در مجموع با خرجيهاي ديگه ميشه 1200 تا. دانشگاه به شما بيشتر از اين ميده مثلا ماهي 1400 تا. كه درسته پس انداز كمتر ميشه اما شما اينجا 4 يا 5 سال زندگي كرديد اون هم در كنار كسي كه بهتون بالاترين آرامش رو ميده. هم تفريح ميريد هم در كنار هم هستيد هم درس ميخونيد. اگر هم كه دوتايي يه دانشگاه بورس بگيريد كه ديگه چه بهتر. ديگه نور الا نوره. معمولا اگه آقا دكترا بخونه و همسر براي فوق اپلاي كنه كه حالا تفاوت سني هم لحاظ شده باشه با اينكه خانم فاند كامل نداره اما دوتايي همديگر رو ميپوشونن. اينجوري هم با هم درس ميخونيد هم با هم زندگي ميكنيد و مهمتر از همه سالهاي اول زندگي رو به دور از خانواده ها سپري ميكنيد و ميتونيد همديگر رو قشنگ بسازيد تو زندگي به دور از فاميل و مادر شوهر و مادر زن و خواهر شوهر و خواهر زن و (البته ببخشيدا !!! اين يه واقعيته بخوايد يا نخوايد. منظورم تنها و مستقل زندگي كردن اول زندگيه) بهتون قول ميدم پشيمون نميشيد. اينجا امكان ازدواج خيلي محدوده. چون هم اينكه شما از بين آدمهاي كمي بايد انتخاب كنيد شريك زندگيتون رو (از جنس ايراني) با خارجيها هم كه نميشه زندگي كرد چون فرهنگ متفاوتي دارن. البته هستن كسايي كه عاشق هم ميشن و ازدواج ميكنن اما نه براي يه PhD. چون اونها از ليسانس مثلا با هم هستن و آشنا. اما يه دانشجوي دكترا اينجا مگه چقدر با ليسانسه ارتباط داره؟ همون فوق ليسانسم كه قبول ميشيد ميبنيد كه چقدر حالا انتخابها محدود ميشه در مرز دانشگاه نسبت به ليسانس (البته اينها تجربيات منه). اينجا بچه هاي ايراني ميرن ايران زن ميگيرن ميارن اينجا. يا متاهلي ميان. پولشون هم ميرسه. خدا هم كمك ميكنه. ميدونيد چقدر آرامش روحي داريد وقتي متاهل هستيد؟ من مجرد نيستم لذا اينهايي كه ميگم شعار نيست فكر كنيد رو هوا دارم حرف ميزنم. اونهايي كه ازدواج كردن ميفهمن من دارم درست ميگم يا نه. وقتي مجرد هستيد مدام انتظار ميكشيد. آرامش نداريد. در مورد آينده مضطربيد. (البته اگه به اين نقطه نرسيديد هنوز به سن ازدواج نرسيديد كه احساس كنيد به شخص ديگه اي نياز داريد). به اين نگاه نكنيد كه ازدواج براي جوون ايراني به قله اورست تبديل شده (البته نه براي بچه پولداراش). اما عجله نه. همه اينها رو دارم ميگم كه اگه در آستانه ازدواج هستيد به خاطر اومدن ازدواج رو عقب نندازيد. اما نه اينكه حالا ببينيد كيا ميخوان برن و سريع عشق و عاشق بازي راه بيفته و بدون فكر كاري كنيد كه پشيموني به بار بياره. ميگم كلا از ازدواج براي اومدن اينجا نترسيد. هم بيشتر تفريح ميكنيد و هم درس ميخونيد. زنها كلا ميتونن زندگي رو بهتر برنامه ريزي كنن و مديريت. اگه يكيشو داشته باشيد بد نيست :) البته نگيد حالا من ميگم زن ابزاريه براي سر و سامون دادن زندگي نه. چون به نظر من همه چيز رو عاشق شدن بعد از ازدواج تعيين ميكنه. اون عشق در اون مرحله غوغا ميكنه و سرحوله زندگي اونه.
به هر حال تجربه من ميگه زندگي دانشجويي اينجا خيلي خوبه. دلتنگي نداره نترسيد. آدم هميشه از چيزي كه ديد نداره ميترسه. جهل و غفلت هميشه ترس رو به همراه داره. مثل اين ميمونه كه نميدوني تو يه جنگل چي كجاست براي همين ميترسي. اما من رفتم تو جنگل. دارم ميگم جز تجربه و شيريني دوري خانواده براي مدتي و تجربه زندگي در محيطي جديد چيزي نيست. تازه هم درس خونديد هم رفتيد يه توره چند ساله.
ديگه نميدونم چي بگم. موفق باشيد
اطلاعات مربوط به پروسه اپلای کردن برای دانشگاههای آمریکا و کانادا