با سلام خدمت همه دوستان قدیمی خودم

شاید بعد از آخرین باری که من در این وبلاگ بصورت منظم مطلب می نویستم حدود ۵ سال می گذره. طبق قولی که قبلا هم داده بودم، این وبلاگ به سایت applyabroadnow.com پیوست و انشالله پست ها اونجا آپلود خواهد شد. برای دریافت آخرین پست های وبلاگ نیز می تونید در سایت مذکور عضو بشید. البته من لینک هر پست رو نیز اینجا قرار می دهم. در ضمن صفحه اینستاگرم و تلگرام سایت مذکور نیز اگر پستی قرار داده بشه صفحات مذکور رو آپدیت خواهد کرد. 

فقط توجه داشته باشید که تنها به نظرات مندرج در سایت پاسخ داده میشه و وبلاگ فعلی در بلاگفا تنها برای آرشیو مطالب استفاه می شود. 

مهم: برای عضویت در وبلاگ این حقیر از این پس لطفا ایمیل خالی به usdoctoral@gmail.com نفرستید بلکه در سایت applyabroadnow.com عضو بشین چرا که پست ها اونجا قرار داده میشن و در خبرنامه ها و صفحه اینستاگرم وبسایت اطلاع رسانی خواهد شد. 

با تشکر

موفق باشید

*****************

خاطرات ۱ - دوران دبیرستان

اون سالها قبول شدن در دانشگاه های دولتی اون هم در رشته های مهندسی کار آسانی نبود. رقابت بسیار شدید بود و خیلی به سمت رشته های پزشکی نمی رفتن. سال 1377 وقتی سال اول دبیرستانم تمام شد، علیرغم اینکه به زیست شناسی علاقه داشتم و نمره های درسی تجربی ام همه عالی بود، تنها به این دلیل که ریاضی و فیزیک خوبی داشتم (و به قول عزیزی پزشک ها همه بیکار بودند!) مدیر دبیرستان به من گفت در رشته ریاضی موفق خواهی بود فلذا رشته ریاضی رو انتخاب کردم. ما ساکن شرق تهران بودیم ولی از اوایل دبستان به علت خوش آب و هوایی رودهن به این شهر نقل مکان کردیم و دوران تحصیل رو در این شهر شروع کردم.  شرایط تحصیل در شهر رودهن خوب نبود و یک درمانگاهی رو منتقل کرده بودن به جای دیگری و تبدیل به مدرسه شده بود ولی با همان شکل و شمایل درمانگاه!

 بیشتر بخوانید


 

خاطرات ۲ - قبولی در دانشگاه

 

وقتی از مشهد به رودهن برگشتیم و سال سوم دبیرستان بودم، گویی دوباره به خانه خودم برگشته بودم و شهر خانه من بود و مدرسه همانند خانه دوم من. به حلقه دوستان قدیمی اضافه شده بودم و از روزهای مدرسه لذت می بردم. سال سوم هر چند شاگرد اول هم بودم منتها یک دوستی داشتم به نام رامین که شر مدرسه بود. اما ما از دبستان با هم دوست بودیم. او بچه ی خلاقی بود اما شریت او اجازه درس خواندن به او نمی داد و تقریبا متوسط بود. اما روزی نبود که با کسی دعوا نکند و از دیوار مدرسه به بیرون نرود برای خرید نان بربری که زنگ آخر بخوریم. من در مدرسه شناخته شده بودم و معلمها مرا دوست داشتند. منتها جای من کنار رامین همیشه میز آخر بود. زنگهای آخر هم به درس گوش می دادم و هم زمانی که حواس دبیر نبود نان بربری می خوردم و گاهی وقتها هم تخمه! همه نیز زیر سر رامین بود. اگر رامین و مسخره بازی های او سر کلاس نبود و انقدر نمی خندیدم و شاد نبودم شاید امروز افسرده بودم. اما آن روزها واقعا به یاد ماندنی بود. یادم میاد یک روز رامین با ناظم مدرسه کارش سر بالا رفتن از دیوار مدرسه قبل از زنگ آخر برای خرید نان بربری به زد و خورد کشیده شد. روز دیگری هم با ناظرم با لگد شروع به دعوا کردند در سالن بین کلاسها (همان سالن درمانگاه) و من لحظه ای رسیدم که دیدم عده ای ناظرم را از پشت گرفته اند و عده ای رامین را و ناظم سعی می کند با لگد به رامین بکوبد! شما خودتان دیگر صحنه را مجسم کنید.

 

 بیشتر بخوانید

 

خاطرات ۳ - روزهای قزوین

سبزه میدان در وسط مرکز شهر قزوین هر روز صبح دانشجویان معدن دانشگاه رو میدید که کیف به دوش و با هزار امید و آرزو به آینده، به سمت ایستگاه اتوبوس حرکت می‌کردند تا مسافت تقریبا سی دقیقه‌ای بین خوابگاه و دانشگاه رو سپری کنن. کلاسهای صبح جزو سخت‌ترین زمانها برای یک دانشجوی شهرستانی بود که به دور از خانه و خانواده باید صبح‌ها برای ساختن آینده شغلی از رختخواب گرم بلند می‌شد و معمولا بدون صرف صبحانه به کلاس می‌رفت و مواظب بود که اتوبوس بعدی رو از دست نده و دیر سر کلاس نرسه. کلاسی که شاید امید داشت چیزی به او یاد می‌داد و ارزش وقت ارزشمندش و جوانی بازنگشتنی او را داشت. 
 
همیشه صبح‌ها برای من زمان فکر و اندیشه و تمرکز روی کارهایی بود که اون روز باید انجام می‌دادم و یا به کارها و تصمیمات بلند مدت فکر می‌کردم. اون زمان خوشبختانه یا متاسفانه موبایل انقدر فراگیر نبود و شبکه‌های اجتماعی وجود نداشتن که به جای این تمرکز و مدیریت برنامه‌ها وقتم رو تلف کنن. شاید الان یک دانشجو تا به سر کلاس برسه انقدر سرگرم اینستاگرام و تلگرام و فیسبوک و غیره بشه که اصلا متوجه نشه چطور با اتوبوس به دانشگاه رسیده. ولی شخصا بر این عقیده‌ام که مادامی که انسان مشغول شبکه‌های اجتماعی باشه از تمرکز روی موارد مهم غافل میشه. انسان خیلی از نکات مهم در زندگی رو در فکر و در تنهایی به دست میاره. این فرصت سی دقیقه‌ای تا دانشگاه به من این فرصت رو می‌داد که هر روز یک برنامه و آینده رو برای خودم تکرار کنم و اشکالات اون تصمیم رو بگیرم و در بهبودش تلاش کنم و به نوعی، اهدافم رو به صورت منظم و بهینه خرد کنم تا از رسیدن به هدف نهایی خسته و ناامید نشم. وقتی برخی آخر هفته‌ها به شهر خودمون سفر می‌کردم، چه در راه رفت و چه در راه برگشت تقریبا ۴ ساعت زمان داشتم بدون دسترسی به موبایل و لب تاپ که اون زمان تقریبا ۹۹.۹۹ درصد از دانشجویان از این امکانات بی بهره بودند. توی این مسیر ۴ ساعته ببینید وقتی بخواهیم فکر و اندیشه کنیم و به آینده مون فکر کنیم چقدر زمان داریم برای اینکار. وقتی به تهرانپارس می‌رفتم و اتوبوس‌های میدان امام حسین رو سوار می‌شدم و بعد مسیر خیابون انقلاب رو طی می‌کردم همیشه یادم میاد از خواندن تابلوهای مغازه‌ها در راه پرهیز می‌کردم چرا که وقتم رو تلف می‌کرد و باعث می‌شد به خیلی از مسائل فکر نکنم و تمرکز نداشته باشم. شاید باورش سخت باشه ولی چون مدتها بود برای من یک دقیقه هم یک دقیقه بود (قبل از کنکور) و هیچ نوع اتلاف وقتی رو برای خودم متصور نبودم در اون زمان، به این عادت خوب خو گرفته بودم و حداقل سال اول دانشگاه با همون عادت برای من سپری می‌شد. سعی می‌کردم از تمام وقتم استفاده کنم و لحظه‌ای نباشه که برای من به بطالت بگذره. 

  بیشتر بخوانید

 

 

خاطرات ۴ - تغییر رشته و دانشگاه

تقریبا حدود آبان ماه بود که در سفری که از دانشگاه به خانه داشتم وقتی رسیدم مادرم به من گفت که برای تو نامه ای آمده از سازمان سنجش و یک کاغذ سبز است. من به مادرم گفتم که منتظر نامه‌ای از جایی نبوده‌ام و برام جالبه که بدونم این چه نامه‌ای است. در مورد زمان حاضر نمی‌دونم ولی حدود ۱۵ سال پیش، سازمان سنجش نامه‌ای رو برای متقاضیان ورود به دانشگاه ارسال می‌کرد که نشون می‌داد وضعیت متقاضی در مورد انتخاب‌های دیگرش در برگه انتخاب رشته به چه صورت است. 
من در زمان انتخاب رشته به علت فقدان مشاور خوب در فامیل و دوست و آشنا به دفاتر انتخاب رشته آیندگان هم سری زده بودم. فقط یکی از اقوام ما بود که اون زمان تازه دکتراش رو از فرانسه گرفته بود و به من مشاوره داد و برای من انتخاب رشته کرد. اون زمان من هیچ دیدی نسبت به رشته‌های مهندسی نداشتم. فقط می‌دونستم به برق و کامپیوتر علاقه ندارم. دلیلش هم این بود که خاطره خوبی از دروس الگوریتم و کامپیوتر در دبیرستان نداشتم. در واقع یکی دو دبیر کاملا بیسواد نصیب ما شده بود که سر کلاس به جای درس هر کاری انجام می‌شد جز تدریس. خود دبیر فهم درستی از مطالب درسی نداشت چه برسه به اینکه بخواد اونها رو تدریس هم بکنه. من هم نمره خیلی خوبی توی اون درسها نگرفته بودم و خیلی بی علاقه بودم به اون مطالب. برادر آرش که رشته‌اش کامپیوتر بود یکبار برای من و آرش و یکی دو نفر از بچه‌های دیگه کلاسی ترتیب داد تا در اون کلاس به ما نحوه پردازش کامپیوتر رو یاد بده ولی انقدر که سطحش رو بالا برگزار کرد جلسه دومی تشکیل نشد! 

   بیشتر بخوانید

 

خاطرات ۵ - درس و کار بعد از انتقالی

با گذراندن تابستان در شهر رودهن  و اشتغال تابستانه در یک کارخانه فیلترسازی، و خداحافظی اولیه با شهر قزوین و دانشگاه بین المللی‌اش، کم کم زمان شروع ترم سوم برای من رسید که بسیار در نظر من حیاتی و سرنوشت ساز بود و به تمام بی قراری‌های طولانی من از سال گذشته که از آبان ماه با دریافت کارنامه سبز شروع شد پایان می‌داد. تقریبا یک هفته مانده بود به کلاس‌ها در اواخر تابستان سال ۱۳۸۱ که پدرم به قول خودش آتش کرد و با پیکان جوانان خودش من و وسایل زندگی دانشجویی مرا که مثل همه دانشجوها مختصر بود به سمنان برد.
 
اون سالها مثل امروز انتخاب واحد اینترنتی نبود و باید اون روزی که وقت انتخاب واحد بود سر ساعت مقرر پشت درب سایت دانشگاه صف می‌بستیم تا نوبت ما بشه و واحدها رو برامون انتخاب کنن. توی سایت هم از مدیر آموزش تا آبدارچی پشت کامپیوترهای با صحفه به رنگ آبی می‌نشستن و کار دانشجوها رو راه می‌انداختن. تمام مشاوره برای انتخاب واحدهای درسی نیز پشت درب همون سایت دانشگاه با همکلاسی‌ها برگزار می‌شد و یکی از خوبی‌های این روش این بود که با همه دوستان در درسهای تخصصی و عمومی مشترک بودیم و با مشورت همدیگر واحدها رو انتخاب می‌کردیم. حالا ممکن بود که دوستان سال بالاتر کسی هم حضور داشت و از تجربیات خودش به ما منتقل می‌کرد که در اونصورت ما هم به بصورت real time تصمیم خودمون رو تغییر می‌دادیم. 

   بیشتر بخوانید