با سلام
امیدوارم حال همگی شما دوستان خوب باشه.
اول از همه خیلی شرمنده همتون هستم که تقریبا یکی دو سال هست که توی نوشتن خیلی کندی می کنم که دلایلی داره و این پست رو به اون انتقال می دم. یکی از بزرگترین دلایل برگشت نظرات شما دوستان چه عمومی و چه شخصی تو این مدت بود. گرچه اونها رو خیلی متناوب چک نمی کردم اما هر وقت میرفتم ایمیل رو چک کنم می دیدیم یه عالمه ایمیل هست که واقعا وقت جوابگویی به اونها رو نداشتم. دفعه آخر حدود 2030 تا ایمیل داشتم!!! نمی دونم الان با اینها چه کار کنم؟ واقعا من شرمند دوستان هستم. من در هر پستم این رو عنوان می کردم که نظر خصوصی برام نگذارید چون بنا به دلایل برنامه نویسی این وب امکان مدیریتش خیلی سخته. و بعد گفتم بهم ایمیل بزنید ولی متاسفانه امکان این وجود نداشت که من بتونم اونها رو جواب بدم چون وقت خیلی کم بود و اصلا نمی شد که اونها رو پیگری کرد. در هر صورت شرمنده همتون هستم و خیلی ممنون که با نظرات خودتون من رو شرمنده کردید.
اما در این مدت چه گذشت بر من؟ یادم میاد تا زمانی براتون نوشته بودم که پسرم به دنیا اومد و از بیمارستانها و شرایط بچه داری براتون تعریف کردم یه مقدار. بعد از اون راستش خیلی درگیر بچه شدیم. خانمم از یک طرف از نظر روحی خیلی خسته بود چون اصلا کسی نبود کمکش کنه. از ابتدا تا انتها تنها بودیم و خیلی شرایط سخت بود خصوصا اینکه بجه اولمون بود و نمی دونستیم چه کار کنیم. البته سیستم پرستاری تلفنی و بیمارستان و چکاپ ماهیانه خیلی بهمون کمک می کرد و خیلی چیزها ازشون یاد گرفتیم.
این مشکلات از یک طرف، مشکلات دکتری من هم از یک طرف. سال سومم که تموم شد استادم گفت دیگه امسال سال آخر هست و باید دفاع کنی لذا خودت رو آماده کن برای سال دیگه و من هم تا ترم 7 بیشتر پول ندارم بهت بدم و باید تا اون موقع تموم کنی. استاد من خیلی آدم پولکی بود و بر خلاف برخی استادها، یه دلار هم از جیبش نمی خواست در بره و می خواست دانشجوهاش بیشترین سوددهی رو براش داشته باشن. چون برخی استادها که هستن که حتی وقتی دفاع می کنی تا دو سه ماه فاندت رو قطع نمی کنن تا جمع و جور کنی ولی استاد من قبل از حتی چاپ شدن مقالات و نیز نوشتن تز می خواست فاندم رو قطع کنه و بقیه اش رو به دوش خودم بگذاره. البته در کل مدت تحصیل هم من از فاند خود استاد استفاده نکرده بودم. فاند من به این صورت بود:
سالی 22000 هزارتا می دادن که 4000 تا سالیانه به عنوان شهریه باید به دانشگاه می دادیم. البته این 22000 هزار تا 17000 تاش از فاند استاد بود و 5000 تا هم از TA می اومد (حل تمرین و درس دادن به undergrad و grad ها). از اون 17000 تا، به این علت که من مقاله تو فوقم زیاد داشتم و معدلم هم خوب بود، دو سال به من 15000 تا fellowship دادن (یعنی پول من رو منبع دیگه ای بیرون از دانشگاه متقبل شد و این برای دانشگاه و جیب استاد واقعا ایده آل بود). لذا کلا دو سال اول استادم فقط 2000 تا از جیبش به من داد. سال سوم هم 10000 تا دیگه fellowship بردم که باز به نفع استاد بود. در این بین، تنها سال چهارم بود که استادم می خواست از جیبش بده. البته اون رو هم می خواست فقط یه ترمش رو بده جدا از اینکه TA هم بودم. لذا کلا از این نظر خیلی استاد خوبی نبود. البته از نظر اخلاقی فوق العاده بود و خارجی بود و مشکلی نداشت.
خلاصه بچه داری و روجیه خانمم یه طرف، تز زمین مونده من هم یه طرف که حتی یک کلمه اش رو هم ننوشته بودم. تو روزا تو تابستون سال آخر کلا مجبور بوذم به خانمم و بچه برسم. لذا تابستون خیلی بازدهی نداشت برای من و دانشگاه هم تعطیل بود که انگیزه رو کم چندان می کرد :) دیگه سیپتامبر که شروه شد من عزمم رو جزم کردم که برم بیشتر توی دانشگاه کارام رو انجام بدم و خانمم هم خدا رو شکر بهتر شده بود. اما خب خانمم به علت اون آمپولهای اپی دورال که زده بود (سه عدد ناقابل) یه بار که دانشگاه بودم از حال رفت و روی زمین افتاد و خدا رو شکر بعد از به هوش اومدن تونست باهام تماس بگیره و من خودم رو رسوندم زود. لذا دیکه باید خونه می موندم تا اتفاق مشابهی نیفته.
از یه طرف هم پولی که دانشگاه به من می داد کفاف زندگی متاهلی رو می داد اما هرگز به پس انداز نمی رسید. درست بود که دولت هم ماهی 500 دلار برای فرزند می داد اما خرج خود بچه می شد. با نزدیک شدن به اکتبر و آخر ترم دیگه وضع از همه نظر داشت به هم می ریخت. به سرم زده بود که بریم ایران و بعد از راه دور تز رو بنویسم و بعد برای دفاع بیام که در واقع عملی بود اما خیلی خوب نبود چون تو ایران هم عملا یک تاخیر می افتاد و از جهت دیگه بحث مالی بود. ما فقیر فقرا هم که صفر بودیم و پس انداز آنچنانی نداشتیم.
لذا تصمیم درست رو بالاخره بهش رسیدم. تصمیم گرفتم بر خلاف میل باطنیم همسر و فرزند رو بفرستم ایران اوایل اکتبر تا بتونم روی کارم تمرکز کنم و همسرم هم از تنهایی در میومد. اما خب دوریش اذیت میکرد چون قبل از عروسی تجریه این دوری و چت بازی ها :) رو داشتم و می دونستم که بسیار سخت خواهد بود این سیستم. ولی چاره ای نبود. هفته اول اکتبر خلاصه خانواده به ایران برگشتن موقتا تا من دو ماه دیگه در ماه دسامبر بعد از نوشتن تز و دادن اون به استاد برای بررسی به اونها ملحق شم و کامنتهای استاد رو از راه دور اعمال کنم تا برای دفاع دوباره همگی با هم برگردیم و ببینیم چه کاره ایم و می خوایم چه کار کنیم.
وقتی خانمم اینا فرودگاه رو ترک کردن من برگشتم خونه و شب اول خیلی دپرس بودم. قرارم این بود که وسیله ها رو جمع و جور و بسته بندی کنم و یک همخونه هم بگیرم که تو هزینه هام صرفه جویی بشه. یه پست تو برخی سایتهای خونه یابی گذاشتم و چند نفری اومدن و رفتن اما به هم نمی خوردیم (یعنی اونها یا راهشون دور بود یا ... ) من فردای صبح اون روز تا یک هفته داشتم وسیله بسته بندی می کردم و واقعا سخت بود جمع کردن اونها دست تنها. ولی برای تموم کردنش انگیزه داشتم و قرار بود بشینم دیگه روی تز و تمومش کنم. در نهایت دو تا از دوستامون یه دفعه خانماشون رفتن ایران و مجرد شدن. اونها هم خونه هاشون رو گذاشتن برای اجازه و قرار شد برای هر کسی مشتری پیدا شد بقیه برن پیش اون یکی. خوشبختانه مشتری برای خونه من برای یک ماه پیدا شد و من با چمدون رفتم خونه دوستان تا یک ماه. در اون مدت روزی 17 ساعت روی تزم کار می کردم و تا دسامبر که دو ماه بود درفت اولیه تز رو در آوردم (ماه بعد دوباره برگشتیم خونه ی ما چون خونه اونها اجاره رفت). تزی که یک کلمه اش هم تا حالا ننوشته بودم. دمار از روزگارم در اومد اما بالاخره دادمش به استاد در تاریح یک دسامبر.
اما هفته آخر نوامبر اتفاقی افتاد که روند زندگی من رو عوض کرد. همه چیز ساکت بود و من داشتم روی تزم کار می کردم که رئیس دپارتمانمون یک ایمیلی رو برای من فروارد کرد. محتوای ایمیل این بود که پروفسور فلانی دنبال دانشجوی فوق دکتری می گرده و در زمینه ی خاصی که متاسفانه اصلا با من یکی نبود. من قصد داشتم کلا بعد از تمام شدم تزم اون دو سه روز آخر قبل از رفتن به ایران در تاریخ 3 دسامبر برم حضوری با چند تا استاد تو دانشگاه همسایه مون صجبت کنم و برنامم برای این استاد که آدم خیلی خیلی بزرگی بود این بود که برم یه تیری در تاریکی بندازم. من از فرصت استفاده کردم و رزومه خودم رو اصلاح کردم و کارای قدیمیترم رو که شبیه کار اونها بود bold کردم و رزومه ام رو فرستادم و متاسفانه جواب حاصل نشد.
بعد از اینکه خانمم اینا رفتن ایران یه شب که رفته بودم برنامه هفتگی مسجد یکی از آقایون رو دیدم که باورش یه کم برام سخت بود. این فرد رو شاید برخی هاتون بشناسید اما جدا از اسم اون، شخصیتش بیشتر مهم بود.
اگر جرو خوانندگان پستهای چندین سال پیش من باشید حتما خوندید که دلیل زدن این وبلاگ چی بوده در ذهن من. اگر یادتون باشه گفتم زمانی که من تازه رفتم تو این فاز که برم خارج ادمه تحصیل قبلش یه وبلاگی رو می خوندم که به من خیلی انگیره داد. البته توش فقط چند تا خاطره ی شخصی بود و اطلاعاتی در مورد اپلای کردن به من نداد اما از این نظر که از خاطرات خودش و محیط اونجا می نوشت به من خیلی کمک می کرد. تو مسجد من یک روز شخصی رو دیدم که حدس میزدم اون باشه (چون عکسش رو تو برخی پستهاش دیده بودم - یکی از دلایلی هم که من همیشه خواستم گمنام باشم همین بوده. چون بعدا این دوست به من گفت که حتی تو خواستگاری تو ایران این موضوع براش مشکل شده بود :)) و رفتم اسمش رو گفتم و اون هم البته تعحب نکرد از اینکه شناخته شده باشه. البته خیلی وبلاگش پربازدید نبود اما یه عده خاصی که دنبال تحصیل بودن وقتی گوگل می کردن وبلاگش 6 سال پیش اون اولا بود. الان که الا ما شا الله وبلاگ ریخته تو اینترنت در این باب.
البته آشنایی من و ایشون به اینجا ختم نمیشد. من اون زمانا تو وبلاگش نظر زیاد می ذاشتم و در واقع شده بودم نماینده او به عنوان پاسخ گویی به سوالات ملت !!! لذا اون من رو میشناخت و رشته ام رو می دونست و رزومه ام رو دیده بود. بعدا که من خودم رو معرفی کردم گفت اااا تو اونی پسسسس ..... :) بعد گفت کجایی و من گفتم تو کجایی و ... از قضا این بابا چند ماهی بود که تازه دکترایش رو گرفته بود و پست دکتری میخوند تو همون دانشگاهی که من براش اپلای کرده بودم و از قضا با همون استاد کار می کرد. خلاصه سرت رو درد نیارم این بابا من رو به استاد معرفی کرد و اون هم گفت که ایمیل من رو گرفته و با تایید این دوستمون گفت بگو بیاد مصاحبه.
قرار بر این بود که من تز رو سابمیت کنم و بعد قبل از دفاع بلافاصله در اول دسامبر کارم رو شروع کنم و اینکه من آماده به کار بودم برای اونها خیلی مهم بود جون دو سه تا پروژه صنعتیشون روی زمین مونده بود. خلاصه رفتم مصاحبه و قرار شد خبر بدن. اون زمان هفته آخر نوامبر بود که من اوج نوشتن تز بودم چون 3 دسامبر بلیط داشتم و برای خودم ددلاین داشتم. دوباره از قضا بعد از مصاحبه استاد از من یه literature review خواست تا هفته آینده. چون زمینه کاری من چیز دیگه ای بود و جواب مثبت اونها منوط به سطح این کار بود. من هم از این فرصت استفاده کردم و تز رو یک هفته تمام تعطیل کردم و اون رو تموم کردم. قرار بود به محض فرستادن اون کار به من یک روزه جواب بدن. از قضا اون روز هم مصادف شد با 3 دسامبر که بعد از ظهرش من بلیط داشتم. خلاصه ساعت 1 اون روز به من ایمیل زدن که من رو به عنوان پست داک دوساله می خوان.
اون لحظه همه چیز برای من عوض شد. درآمدم حل شد، ایران نرفتنم و برگشت خانمم حل شد و خلاصه خیلی اتفاق میمونی بود برای من. از نظر کاری هم گروه اونها خیلی بزرگ بود و با خیلی شرکتها کار می کردن که برای منی که بیشتر کار fundamental توی دکتری کرده بودم خیلی خیلی خوب بود.
فایل تز رو همون 3 دسامبر برای استادم فرستادم و همون روز کار پست دکترام رو شروع کردم. به من سه تا پروژه داده بودند همزمان و دو دانشجوی فوق و چند تا داتشجوی لیسانس. دانشحوهام فرانسوی و مراکشی و بومی بودند و قرار بود قسمتی از پروژه ها بشه پروژه فوق اون دو تا و بقیه هم تو انجام آزمایشات کمک کنن. پروژه ها با سه تا شرکت بود که تو اروپا و مراکش و بومی بودن و خود پروژه ها هم در سطح confidential بود که برای من خیلی خوب نبود چون در بحث چاپ مقاله برای من دردسر ایجاد می کرد و محدودیت. ولی خب از این نظر که همه قابلیت patent شدن داشت خوب بود. خلاصه کار رو شروع کردم تو دسامبر و سه هفته بعد از اون رفتیم توی تعطیلات سال نو.
فکر کنم تا اینجاش خیلی پر حرفی کردم و دفعه بعد ادامه می دم. الان ظهر روز جمعه هست و من دو سه روز دیگه کارم دوباره شروع میشه و به خانمم قول دادم که ببرمش جایی به همراه بچمون و نیز برادرم که الان اومده و با ما زندگی می کنه موقتا تا درسش تموم بشه.
سعی می کنم هر هفته پست بگذارم. حالا تا یکی دو تا پست بعدی تعریف دارم اما بعد از اون شروع می کنم به جمع آوری نظر دوستان که در چه موردی بنویسم که بیشتر به درد دوستان بخوره به جای این خاطرتی که صد من هم مفت نمی ارزه :)
دوستتون دارم