دفاع دکتری

(برای عضویت در این وبلاگ ایمیلی سفید با موضوع member به usdoctoral@gmail.com بزنید)

سلام

صبح که شد هم خونه ایم رفت سر کار. تو یه قصابی کار می کرد و تازه از ایران اومده بود. من هم ساعت 10 با اون دست شکسته و سر بخیه خورده بیدار شدم و به استادم ایمیل زدم که من نمی تونم امروز بیام. اون روز هم چهارشنبه. خوب می شد اگر جمعه بود چون در اونصورت می تونستم نیروم رو به دست بیارم. البته استادم هم خیلی خوب بود و اصلا انتظار نداشت برم. اما چون چند نفر دیگه هم بدون وجود من بیکار میشدن، مجبور بودم روز پنجشنبه برم. البته به خانمم هم نگفتم که نگران بشه. خلاصه دیدم پنجشنبه دستم دردش کمتر شده و سرم هم که کلا درد نداشت و فقط ماهیچه های پشت گردنم کمی گرفته بود به خاطر ضربه ای که وارد شده بود. دانشگاه هم که رفتم با اون وضع مجیور بودم برای هر کسی که رد میشه توضیح بدم که چی شده. در هر صورت کار رو شروع کردم و شنبه و یکشنبه هم تعطیل بدم و حالم خیلی بهتر شد. دو هفته بعد بیمارستان زنگ زد که بیا برای معاینه ببینیم چه کار باید کنیم با دستت. رفتم بیمارستان و عکس دوباره گرفتم. خدا رو شکر دست داشت جوش می خورد و نیازی به جراجی نبود. فقط دستم رو گچ گرفتن تا یکماه. بعد از یکماه هم شستم دیگه خوب شده بود. ولی خوب چون صاف خشک شده بود باید میرفتم فزیوتراپی. خلاصه یکی دو بار رفتم یه سری تمرینهایی بهم دادن و منم هر روز انجام میدادم ولی خب مثل روز اولش نشد ولی به طور خیلی واضحی خوب شد و خیلی فرقی با اون شستم نداشت.

در مدت پست داک شبا که میومدم خونه اگر کامنتی چیزی استادم می داد درستش می کردم. چون قرار بود تز رو بخونه و دفاع کنم و من هم مشغول به کار شده بودم. تا یکی دو ماه برنامه ما همین بود. یعنی شبا خونه کار می کردم روزا دانشگاه. خلاصه استادم بعد از گیر و گورهای معمول گفت تاریخ دفاع رو تنظیم کن. منم با چهار تا استادی که تعیین کرده بودیم برای تاریخش هماهنگ کردم. اما این منشی گروهمون یه پیز زنی بود که خیلی فراموش کار بود. خیلی اذیت شدم تا بتونم مواظب باشم این اون تاریخ رو یادش نره. چون هماهنگی با استادها برای دفاع و نیز مکانش به عهده ی اون بود.

سیستم دفاع به این صورته که شما استاد شما موافقت می کنه دفاع کنید. بعد دو تا استاد رو استاد شما و یا خودتون پیشنهاد میدید. یکیش توی دانشگاه یکیش بیرون دانشگاه. بعد تز رو پرینت میگیرید میدید اینها می خونن. بعد اینها دو هفته وقت دارن بخونن و نتیجه رو به آموزش اعلام کنن. در واقع نظر خودشون رو راجع به تز می گن که اصلا اورجینال هست و در حد دکتری هست یا خیر و بعد کامنتهای خودشون رو می دن در همون نامه به آموزش. آموزش نماینده خودش رو بعدا می فرسته توی جلسه دفاع که سوالهای این دو تا استاد خارجی رو بده به استادم که برای من توی جمع بخونه و من جواب بدم. سپس، دو تا استاد دیگه تعیین می شه. یکیش توی خود دپارتمان، یکیش هم از یه دپارتمان دیگه. این دو نفر به همراه استاد خودتون و نماینده آموزش و نیز رئیس جلسه (که یه استاد از هر جا می تونه باشه) باید در جلسه دفاع حضور داشته باشن یعنی پنج نفر. بعد شما 25 دقیقه پرزنت می کنید و بعد اونها نوبتی دو دور سوال می پرسن و بعد هم با هم عکس می گیرید و خداحافظ. 

یه نکته خیلی دردآور که برای من خیلی سخت بود این بود که در جلسه دفاع هم کسی که در تمام لحظات سختیش در کنارم بود نبود و اون همسرم بود. خیلی جاش خالی بود و من هیچوقت اون تلخی روز دفاع یادم نمیره. هم دلم پر مشیده بود برای همسرم و فرزندم و هم شیرینی خلاص شدن از دست استاد و بازشدن افق دیگه ای از زندگی رو به من برام لذت بخش بود. 

خلاصه من در مدت مقرر ارایه کردم کارم رو اونها سوال پرسیدن. نفر اول که سوال پرسید برام خیلی هیجان انگیز بود. چون اصلا نمی دونستم سوالها چه نوع خواهد بود. نفر اول که تموم شد من یه نفسی کشیدم چون معمولا گیر و گور ها همون دور اول هست. اما استادی که از دپارتمان خودم بود خیلی اذیت کرد. همه افراد تزم من رو خونده بودن و جلوشون بود و کامنت داده بودن. اما اون استاده از اول جلسه دستش رو سینه گره شده بود و چپ چپ نگاه می کرد. نوبتش هم که شد یه سوال بی خود پرسید که استادم هم بعدا گفت نفهمیدم چی گفت. بعدش جوابی که من دادم راضیش نکرد چچون اصلا معلوم نبود سوالش چیه و بعد هم گفت من دیگه سوالی ندارم و تمام. منم از خدا خواسته. نفرات بعدی هم سوالاتشون رو پرسیدن و اون دو داور بیرونی هم سوال خاصی نکرده بودن. در واقع همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد. البته در کنه کار ما خیلی نمی تونستن اشکال کنن چون کار واقعا جدید بود و در واقع یک اصول بنیادی رو در پلمیر نانوکامپوزیتها و نیز خود پلیمر ها به روی محققین می گشود که اصلا باید زاویه دید خودشون رو در مورد پلیمر عوض کنن. ما حتی برای Science هم فرستادیم و برای review رفت و سه تا استاد خیلی خوششون اومد اما یک استاد زیرآب کار ما رو با یه سوال در مورد شکل اول پرسید که واقعا نشان از عدم اطلاعش از یه موضوع خیلی روشن می داد (زیاد شدن دانتسیته پلیمر به افزایش تعداد مونومر ها در زنجیر). این رو 100 سال پیش کشف کرده بودن و این بابا نمی دونست. همین باعث شد از Science ریجکت شه و بعد فرستادیمش یه جورنال دیگه. 

آخر جلسه استادم از ارایه ای که کردم خیلی تعریف کرد و با هم دست دادیم و منم دوستانی که اومده بودن برای دفاع رو بردم نهار رستوران جای شما خالی.

فکر کنم برای الان کافی باشه. راستش من صبح زود اومدم دانشگاه چون برادرم کلاس داشت با استاد خودم و ساعت 10 هم باید برم یه آزمایشی رو برای اون شرکت فرانسویه تو یه شرکت دیگه تو همینجا انجام بدم لذا گفتم از این یکساعت استفاده کنم و موضوع دفاع رو به خاتمه ببرم. دفعه بعد در مورد سفرم به ایران مینوسم که در تصمیمات من خیلی اهمیت داشت.

موفق باشید


فوتبال تاریخی

سلام مجدد

امیدوارم حال همگی شما خوب باشه.

بعد از شروع سال نوی میلادی پارسال، چون خانم بچه ها ایران بودن، من باید تنها سال نو رو سپری می کردم. نه امکان این بود که من برم ایران نه امکان این بود که خانمم خودش برگرده (چون کوچولوی ما اکتیوتر و شیطون تر از اینی بود که بشه یک نفره تو راه طولانی چندین ساعته اون هم با پرواز کانکشن دار کنترلش کرد. من هم چون تازه کارم رو شروه کرده بودم و استادم به این دلیل که من سریع می تونم مشغول به کار بشم خیلی روی گرفتن من مشتاق بود. برای همین باید تحمل می کردم چند مدت بگذره. خلاصه روزها شب می شد و من از صبح ساعت 9 تا شبا دیر وقت کار می کردم که پروژه ها رو پیش ببرم. تو این پروژه ها به علت وجود دانشجویان زیر دست من کار خیلی خوب پیش می رفت. البته برخی وقتها باید هلشون میدادی اما بیشتر وقتها دانشجوهای خوبی بودن. تو گروه ما به من خوب بها داده شد توسط استادمون چون 3 تا پست داک دیگه هم تو گروهمون بودن و به اونها دانشجویی داده نمی شد. من هم حداکثر سعیم رو می کردم که بازدهی خوبی داشته باشم. هر هفته هم باید برای هر پروژه جلسه می ذاشتیم. دو تاش کانفرنس کال یکی با فرانسه یکی با مراکش و یکی تو یه شرکت همینجا.

درگیر و دار همین کارها بودیم که یکی از بچه ها پیشنهاد داد که بیاین گروه فوتسال درست کنیم سالن بگیریم بیرون دانشگاه و سه شنبه ها شب بریم فوتبال. منم که بعد از ازدواج کلا با فوتبال خداحافظی کرده بودم فرصت رو غنیمت شمردم (البته اینبار به جای فوتبال مختلط با بچه های مسجد محله جمع شده بودیم و سرمون خورده بود به سنگ و به راه شده بود). خود دانشگاه البته سالن داشت اما از اینجهت که بچه های مسجد هر کدوم از یه دانشگاه توی شهر بودن بقیه رو راه نمی دادن. لذا مجبور شدیم بیرون سالن بگیریم. 

بچه ها ما علی و تقی و نقی بودن به علاوه ی همون دوستی که تعریفش رو براتون کردم "محمد" که دانشگاه دیگه ای بود و اومده بود تو دانشگاه محل پست داک من. خلاصه همه رفتیم اون شب سالن و هوا یه کم سرد بود و برف کمی می بارید. خیلی سالنه محیط عالی داشت. یه سالن بزرگ بود با یه فنس وسطش که دو تا زمین فوتسال ایجاد می کرد. یکیش فوتسال مختلط بود یکیش بچه های مسجد :) همه بچه های مسجد یا مجرد بودن و یا همسراشون ایران بود :) لذا هی به اونور فنس نگاه می کردن :)

خلاصه سرت رو درد نیارم. من نیمه دوم که خیلی خسته بودم پوزیشن حمله داشتم. پاهام خیلی خسته شده بود و انگار موقع دویدن نمی تونستم خودم رو نگه دارم. تیم مقابل حمله کرد و دفاع ما جلوتر از من تو حمله داشت گل میزد و من مجبور بودم برگردم به جای دفاع عمل کنم. تو همین بین که به سمت دروازه می دویدم به دروازه خودمون نزدیک شده بودم. توپ رو سانت کردن و من رفتم که هد بزنم به کرنر. تو این بین یکی از بچه ها آروم زد زیر پام و من از اون جهت که پاهام دیگه جون نداشت خیلی راحت به صورت افقی دراز شدم روی هوا چون سرعتم خیلی زیاد بود. 

چشت روز بد نبینه، با سر توی تیرک رفتن همانا و تیرک به عفب پرت شدن همانا (تیرک ها روی کف حرکت می کرد و ثابت نبود و همون باعث عدم مرگ من شد). وقتی روی زمین افتادم خون از روی سرم روی زمین مثل شیلنگ باز شد. سریع به خودم اومدم و فهمیدم سر حال هستم و برای مغزم مشکلی پیش نیومده. با دستم روی پیشونیم رو گرفتم ولی خون کف سالن رو فرا گرفت. 1بچفه ها دورم جمع شده بودن و هر کسی دیگه دکتر شده بود. سرت رو بیار پایین، سرت رو ببر بالا، پات رو دراز کن (!)، پات رو جمع کن (!) ... تو این بین یکی از بچه ها همون محمد بود اصلا نتونست نزدیک بیاد. چرا؟ این رو داخل پرانتز می گم

(محمد پسر خیلی گلی بود و من شخصا خیلی دوستش دارم. اما وقتی محمد پارسال تازه تو گروه پست داک شده بود براش واقعه ی خیلی بدی پیش اومد. وقتی داشت زندگیش رو می کرد و همه چیز روی روال بود و تازه نامزد کرده بود و البته پدرش هم سالها پیش به رحمت خدا رفته بود، ناگهان بهش زنگ زدن که خانواده ات رفتن شمال، در راه برگشت با ماشین تصادف می کنن و مادرت از دنیا می ره و دو تا خواهرات یکی ضربه مغزی میشه میره توی کما و یکی هم لگنش میشکنه اون هم با دو تا بچه. از این جهت محمد خیلی از نظر روحی خوب نبود و به نظرم وقتی خون دید اون لحظات براش تداعی شده بود. بعدش هم یه پست داک دیگه تو گروهمون بود که دو ماه بعد از محمد و چند ماه قبل از من اومده بود و هم خونه محمد بود برای مدتی. اون هم موقع سرخ کردن سیب زمینی روغن رو میذاره روی گاز و یادش میره که روشنه بعد آتیش میگیره و یه دستش کاملا می سوزه و میره جراحی پلاستیک می کنه و پوست پاش رو می کنن میزنن به دستش. محمد اینجا شده بود دکتر و پرستار همه)

وقتی بچه ها داشتن می گفتن سرت رو پایین بگیر که خون بند بیاد، من از درد پام رو می کشیدم روی زمین و می گفتم بابا سر رو بی خیال شید من انگشت شستم درد شدیدی می کنه. کلا اونقدر درد می کرد که من خون سرم رو فراموش کرده بودم. بچه ها سریع زنگ زده بودن آمبولانس و در عرض 4-5 دقیقه آمبولانس رسید. من تا اون موقع بلند شدم و رفتم توی سرویس و صورتم رو شستم ببینم سرم چی شده و دیدم یه شکاف از یه ذره بالاتر از رویش موم تا وسط پیشونیم ایجاد شده و ظاهر اصلا خوبی نداره. ولی خوشبختانه پوست بود که پاره شده بود و بدتر از این نبود. اما شستم خیلی درد می کرد و کلا با اون یکی دستم مچم رو محکم می گرفتم که دردش ساکت تر شه. خلاصه آمبولانس اومد و گفت سرت رو اصلا تکون نده. ممکنه به علت ضربه به ستون فقراتت از پشت گردن آسیب دیده باشه و الان گرمی و نمی فهمی. خلاصه گردنم رو با اون چیز سفیدا بستن و شدیم مثل این فیلما که از آتیشسوزی نجاتشون میدن و آمبولانس میاد. محمد با من همراه شد تا بیمارستان. 

تو بیمارستان من رو از تخت آوردن پایین و سریع بردنم تو. بعدش یه سری تست گرفتن که بیینن من گردنم مشکل نداشه باشه و هی میومدن هی میرفتن. من گفتم بابا دست رو بچسبید گردن درد نمی کنه. خلاصه الا و بلا نمیشه. اومدن سرم رو بخیه زدن و بعد یک ساعتی گذشت و روی تخت موندم. محمد هم کنار من بود. بعد از یکساعت که حدودا تا اون موقع ساعت 1 شب بود به محمد گفتم تو ماشین رو ببر خونه. اگر مرخصم کردن بیا دنبالم اگر هم که موندنی بودم باز پول پارکینگ ندیم روزی 20 دلار. خلاصه با اصرار فرستادمش خونه تا صبح. منم مونده بودم همونجا روی تخت. 

پرستار گاهی اوقات میومد به من سر میزد. ساعت 3 من رو اومدن بردن اتاق رادیولوژی و از شستم عکس گرفتن. بعد من رو برگردوندن سر جام. اما وقتی برگشتیم سر جام (از اون جهت که سالن اورژانس به سالن بزرگ بود با پرده هایی که از سقف آویزون بود به منظور اتاق اتاق کردن سالن برای مریض ها -به همراه تجهیزات پیزشکی برای هر قسمت) دیدیم که یه مریض اورژانسی دیگه رو آوردن جای من. پرستاره گفت این پیر مرده اینجا خوابیده می خوای بذارمت اینجا بغل تختش روی تخت خودت تا جواب عکست بیاد؟ گفتم مشکلی نیست. گذاشتن من آنجا همانا و بوی بدی که از تشک اون بنده خدا میومد هم همانا. یه نیم ساعت موندم بعد به پرستار گفتم نمیشه من رو ببری جای دیگه این بو اذیت می کنه گفت میبینی خودت همه جا پره. وایسا ببینم جواب عکست نیومده که ببریمت. اون رفت و نیم ساعت دیگه دکتر اومد. جواب رو که دکتر برام آورد گفت انگشتت از سه جا شکسته و باید جراحی بشه و پلاتین بذاریم. الان برات شکسته بندی می کنیم و بهت زنگ میزنیم دو سه روز دیگه وفت میدیم که فلان روز بیای.

بعد هم یه چیزی بستن به دستم و ولم کردن برم خونه چون حال عمومیم خوب بود. منم به محمد زنگ زدم ساعت 6 صبح که بیاد دنبالم و بریم خونه و هوا هم خیلی خیلی سرد بود اون ساعت. خلاصه اومد دنبالم و خوشبخانه خونه های ما نزدیک هم بود. محمد می خواست من رو بذار خونه و ماشینم رو هم برام بذاره و بعد خودش پیاده بره تا خونه که تقریبا ده دقیقه راه بود اما خب ده دقیقه تو سرمای اینجا یعنی خیلی بد. لذا هر طوری بود من گذاشتمش خونه خودش و با یه دست رانندگی کردم تا خونه که البته با ماشین دو سه دقیقه بیشتر نبود. وقتی رفتم خونه روی تخت دراز کشیدم و با خیال ناراحت خوابم برد چون میدیدم که پروژه ها باید روی زمین بمونه و ایران رفتم دیرتر بشه. 

بقیه اش بمونه بعد. فعلا وقت شامه. بفرمایید شام.

موفق باشید

نماینده من در وبلاگ

برای اینکه فعلا ناشناخته نباشم به قول سمانه خانم، فعلا نماینده من حضور خودش رو اعلام می کنه. عکس مال دو ماه پیشه. البته این روش رو نبینید ... جاش باشه .... !

گذر از دکتری

با سلام


امیدوارم حال همگی شما دوستان خوب باشه. 


اول از همه خیلی شرمنده همتون هستم که تقریبا یکی دو سال هست که توی نوشتن خیلی کندی می کنم که دلایلی داره و این پست رو به اون انتقال می دم. یکی از بزرگترین دلایل برگشت نظرات شما دوستان چه عمومی و چه شخصی تو این مدت بود. گرچه اونها رو خیلی متناوب چک نمی کردم اما هر وقت میرفتم ایمیل رو چک کنم می دیدیم یه عالمه ایمیل هست که واقعا وقت جوابگویی به اونها رو نداشتم. دفعه آخر حدود 2030 تا ایمیل داشتم!!! نمی دونم الان با اینها چه کار کنم؟ واقعا من شرمند دوستان هستم. من در هر پستم این رو عنوان می کردم که نظر خصوصی برام نگذارید چون بنا به دلایل برنامه نویسی این وب امکان مدیریتش خیلی سخته. و بعد گفتم بهم ایمیل بزنید ولی متاسفانه امکان این وجود نداشت که من بتونم اونها رو جواب بدم چون وقت خیلی کم بود و اصلا نمی شد که اونها رو پیگری کرد. در هر صورت شرمنده همتون هستم و خیلی ممنون که با نظرات خودتون من رو شرمنده کردید. 

اما در این مدت چه گذشت بر من؟ یادم میاد تا زمانی براتون نوشته بودم که پسرم به دنیا اومد و از بیمارستانها و شرایط بچه داری براتون تعریف کردم یه مقدار. بعد از اون راستش خیلی درگیر بچه شدیم. خانمم از یک طرف از نظر روحی خیلی خسته بود چون اصلا کسی نبود کمکش کنه. از ابتدا تا انتها تنها بودیم و خیلی شرایط سخت بود خصوصا اینکه بجه اولمون بود و نمی دونستیم چه کار کنیم. البته سیستم پرستاری تلفنی و بیمارستان و چکاپ ماهیانه خیلی بهمون کمک می کرد و خیلی چیزها ازشون یاد گرفتیم. 

این مشکلات از یک طرف، مشکلات دکتری من هم از یک طرف. سال سومم که تموم شد استادم گفت دیگه امسال سال آخر هست و باید دفاع کنی لذا خودت رو آماده کن برای سال دیگه و من هم تا ترم 7 بیشتر پول ندارم بهت بدم و باید تا اون موقع تموم کنی. استاد من خیلی آدم پولکی بود و بر خلاف برخی استادها، یه دلار هم از جیبش نمی خواست در بره و می خواست دانشجوهاش بیشترین سوددهی رو براش داشته باشن. چون برخی استادها که هستن که حتی وقتی دفاع می کنی تا دو سه ماه فاندت رو قطع نمی کنن تا جمع و جور کنی ولی استاد من قبل از حتی چاپ شدن مقالات و نیز نوشتن تز می خواست فاندم رو قطع کنه و بقیه اش رو به دوش خودم بگذاره. البته در کل مدت تحصیل هم من از فاند خود استاد استفاده نکرده بودم. فاند من به این صورت بود:

سالی 22000 هزارتا می دادن که 4000 تا سالیانه به عنوان شهریه باید به دانشگاه می دادیم. البته این 22000 هزار تا 17000 تاش از فاند استاد بود و 5000 تا هم از TA می اومد (حل تمرین و درس دادن به undergrad و grad ها). از اون 17000 تا، به این علت که من مقاله تو فوقم زیاد داشتم و معدلم هم خوب بود، دو سال به من 15000 تا fellowship دادن (یعنی پول من رو منبع دیگه ای بیرون از دانشگاه متقبل شد و این برای دانشگاه و جیب استاد واقعا ایده آل بود). لذا کلا دو سال اول استادم فقط 2000 تا از جیبش به من داد. سال سوم هم 10000 تا دیگه fellowship بردم که باز به نفع استاد بود. در این بین، تنها سال چهارم بود که استادم می خواست از جیبش بده. البته اون رو هم می خواست فقط یه ترمش رو بده جدا از اینکه TA هم بودم. لذا کلا از این نظر خیلی استاد خوبی نبود. البته از نظر اخلاقی فوق العاده بود و خارجی بود و مشکلی نداشت.

خلاصه بچه داری و روجیه خانمم یه طرف، تز زمین مونده من هم یه طرف که حتی یک کلمه اش رو هم ننوشته بودم. تو روزا تو تابستون سال آخر کلا مجبور بوذم به خانمم و بچه برسم. لذا تابستون خیلی بازدهی نداشت برای من و دانشگاه هم تعطیل بود که انگیزه رو کم چندان می کرد :) دیگه سیپتامبر که شروه شد من عزمم رو جزم کردم که برم بیشتر توی دانشگاه کارام رو انجام بدم و خانمم هم خدا رو شکر بهتر شده بود. اما خب خانمم به علت اون آمپولهای اپی دورال که زده بود (سه عدد ناقابل) یه بار که دانشگاه بودم از حال رفت و روی زمین افتاد و خدا رو شکر بعد از به هوش اومدن تونست باهام تماس بگیره و من خودم رو رسوندم زود. لذا دیکه باید خونه می موندم تا اتفاق مشابهی نیفته.

از یه طرف هم پولی که دانشگاه به من می داد کفاف زندگی متاهلی رو می داد اما هرگز به پس انداز نمی رسید. درست بود که دولت هم ماهی 500 دلار برای فرزند می داد اما خرج خود بچه می شد. با نزدیک شدن به اکتبر و آخر ترم دیگه وضع از همه نظر داشت به هم می ریخت. به سرم زده بود که بریم ایران و بعد از راه دور تز رو بنویسم و بعد برای دفاع بیام که در واقع عملی بود اما خیلی خوب نبود چون تو ایران هم عملا یک تاخیر می افتاد و از جهت دیگه بحث مالی بود. ما فقیر فقرا هم که صفر بودیم و پس انداز آنچنانی نداشتیم. 

لذا تصمیم درست رو بالاخره بهش رسیدم. تصمیم گرفتم بر خلاف میل باطنیم همسر و فرزند رو بفرستم ایران اوایل اکتبر تا بتونم روی کارم تمرکز کنم و همسرم هم از تنهایی در میومد. اما خب دوریش اذیت میکرد چون قبل از عروسی تجریه این دوری و چت بازی ها :) رو داشتم و می دونستم که بسیار سخت خواهد بود این سیستم. ولی چاره ای نبود. هفته اول اکتبر خلاصه خانواده به ایران برگشتن موقتا تا من دو ماه دیگه در ماه دسامبر بعد از نوشتن تز و دادن اون به استاد برای بررسی به اونها ملحق شم و کامنتهای استاد رو از راه دور اعمال کنم تا برای دفاع دوباره همگی با هم برگردیم و ببینیم چه کاره ایم و می خوایم چه کار کنیم. 

وقتی خانمم اینا فرودگاه رو ترک کردن من برگشتم خونه و شب اول خیلی دپرس بودم. قرارم این بود که وسیله ها رو جمع و جور و بسته بندی کنم و یک همخونه هم بگیرم که تو هزینه هام صرفه جویی بشه. یه پست تو برخی سایتهای خونه یابی گذاشتم و چند نفری اومدن و رفتن اما به هم نمی خوردیم (یعنی اونها یا راهشون دور بود یا ... ) من فردای صبح اون روز تا یک هفته داشتم وسیله بسته بندی می کردم و واقعا سخت بود جمع کردن اونها دست تنها. ولی برای تموم کردنش انگیزه داشتم و قرار بود بشینم دیگه روی تز و تمومش کنم. در نهایت دو تا از دوستامون یه دفعه خانماشون رفتن ایران و مجرد شدن. اونها هم خونه هاشون رو گذاشتن برای اجازه و قرار شد برای هر کسی مشتری پیدا شد بقیه برن پیش اون یکی. خوشبختانه مشتری برای خونه من برای یک ماه پیدا شد و من با چمدون رفتم خونه دوستان تا یک ماه. در اون مدت روزی 17 ساعت روی تزم کار می کردم و تا دسامبر که دو ماه بود درفت اولیه تز رو در آوردم (ماه بعد دوباره برگشتیم خونه ی ما چون خونه اونها اجاره رفت). تزی که یک کلمه اش هم تا حالا ننوشته بودم. دمار از روزگارم در اومد اما بالاخره دادمش به استاد در تاریح یک دسامبر.

اما هفته آخر نوامبر اتفاقی افتاد که روند زندگی من رو عوض کرد. همه چیز ساکت بود و من داشتم روی تزم کار می کردم که رئیس دپارتمانمون یک ایمیلی رو برای من فروارد کرد. محتوای ایمیل این بود که پروفسور فلانی دنبال دانشجوی فوق دکتری می گرده و در زمینه ی خاصی که متاسفانه اصلا با من یکی نبود. من قصد داشتم کلا بعد از تمام شدم تزم اون دو سه روز آخر قبل از رفتن به ایران در تاریخ 3 دسامبر برم حضوری با چند تا استاد تو دانشگاه همسایه مون صجبت کنم و برنامم برای این استاد که آدم خیلی خیلی بزرگی بود این بود که برم یه تیری در تاریکی بندازم. من از فرصت استفاده کردم و رزومه خودم رو اصلاح کردم و کارای قدیمیترم رو که شبیه کار اونها بود bold کردم و رزومه ام رو فرستادم و متاسفانه جواب حاصل نشد. 

بعد از اینکه خانمم اینا رفتن ایران یه شب که رفته بودم برنامه هفتگی مسجد یکی از آقایون رو دیدم که باورش یه کم برام سخت بود. این فرد رو شاید برخی هاتون بشناسید اما جدا از اسم اون، شخصیتش بیشتر مهم بود. 

اگر جرو خوانندگان پستهای چندین سال پیش من باشید حتما خوندید که دلیل زدن این وبلاگ چی بوده در ذهن من. اگر یادتون باشه گفتم زمانی که من تازه رفتم تو این فاز که برم خارج ادمه تحصیل قبلش یه وبلاگی رو می خوندم که به من خیلی انگیره داد. البته توش فقط چند تا خاطره ی شخصی بود و اطلاعاتی در مورد اپلای کردن به من نداد اما از این نظر که از خاطرات خودش و محیط اونجا می نوشت به من خیلی کمک می کرد. تو مسجد من یک روز شخصی رو دیدم که حدس میزدم اون باشه (چون عکسش رو تو برخی پستهاش دیده بودم - یکی از دلایلی هم که من همیشه خواستم گمنام باشم همین بوده. چون بعدا این دوست به من گفت که حتی تو خواستگاری تو ایران این موضوع براش مشکل شده بود :)) و رفتم اسمش رو گفتم و اون هم البته تعحب نکرد از اینکه شناخته شده باشه. البته خیلی وبلاگش پربازدید نبود اما یه عده خاصی که دنبال تحصیل بودن وقتی گوگل می کردن وبلاگش 6 سال پیش اون اولا بود. الان که الا ما شا الله وبلاگ ریخته تو اینترنت در این باب. 

البته آشنایی من و ایشون به اینجا ختم نمیشد. من اون زمانا تو وبلاگش نظر زیاد می ذاشتم و در واقع شده بودم نماینده او به عنوان پاسخ گویی به سوالات ملت !!! لذا اون من رو میشناخت و رشته ام رو می دونست و رزومه ام رو دیده بود. بعدا که من خودم رو معرفی کردم گفت اااا تو اونی پسسسس ..... :) بعد گفت کجایی و من گفتم تو کجایی و ... از قضا این بابا چند ماهی بود که تازه دکترایش رو گرفته بود و پست دکتری میخوند تو همون دانشگاهی که من براش اپلای کرده بودم و از قضا با همون استاد کار می کرد. خلاصه سرت رو درد نیارم این بابا من رو به استاد معرفی کرد و اون هم گفت که ایمیل من رو گرفته و با تایید این دوستمون گفت بگو بیاد مصاحبه. 

قرار بر این بود که من تز رو سابمیت کنم و بعد قبل از دفاع بلافاصله در اول دسامبر کارم رو شروع کنم و اینکه من آماده به کار بودم برای اونها خیلی مهم بود جون دو سه تا پروژه صنعتیشون روی زمین مونده بود. خلاصه رفتم مصاحبه و قرار شد خبر بدن. اون زمان هفته آخر نوامبر بود که من اوج نوشتن تز بودم چون 3 دسامبر بلیط داشتم و برای خودم ددلاین داشتم. دوباره از قضا بعد از مصاحبه استاد از من یه literature review خواست تا هفته آینده. چون زمینه کاری من چیز دیگه ای بود و جواب مثبت اونها منوط به سطح این کار بود. من هم از این فرصت استفاده کردم و تز رو یک هفته تمام تعطیل کردم و اون رو تموم کردم. قرار بود به محض فرستادن اون کار به من یک روزه جواب بدن. از قضا اون روز هم مصادف شد با 3 دسامبر که بعد از ظهرش من بلیط داشتم. خلاصه ساعت 1 اون روز به من ایمیل زدن که من رو به عنوان پست داک دوساله می خوان. 

اون لحظه همه چیز برای من عوض شد. درآمدم حل شد، ایران نرفتنم و برگشت خانمم حل شد و خلاصه خیلی اتفاق میمونی بود برای من. از نظر کاری هم گروه اونها خیلی بزرگ بود و با خیلی شرکتها کار می کردن که برای منی که بیشتر کار fundamental توی دکتری کرده بودم خیلی خیلی خوب بود. 

فایل تز رو همون 3 دسامبر برای استادم فرستادم و همون روز کار پست دکترام رو شروع کردم. به من سه تا پروژه داده بودند همزمان و دو دانشجوی فوق و چند تا داتشجوی لیسانس. دانشحوهام فرانسوی و مراکشی و بومی بودند و قرار بود قسمتی از پروژه ها بشه پروژه فوق اون دو تا و بقیه هم تو انجام آزمایشات کمک کنن. پروژه ها با سه تا شرکت بود که تو اروپا و مراکش و بومی بودن و خود پروژه ها هم در سطح confidential بود که برای من خیلی خوب نبود چون در بحث چاپ مقاله برای من دردسر ایجاد می کرد و محدودیت. ولی خب از این نظر که همه قابلیت patent شدن داشت خوب بود. خلاصه کار رو شروع کردم تو دسامبر و سه هفته بعد از اون رفتیم توی تعطیلات سال نو.


فکر کنم تا اینجاش خیلی پر حرفی کردم و دفعه بعد ادامه می دم. الان ظهر روز جمعه هست و من دو سه روز دیگه کارم دوباره شروع میشه و به خانمم قول دادم که ببرمش جایی به همراه بچمون و نیز برادرم که الان اومده و با ما زندگی می کنه موقتا تا درسش تموم بشه.

سعی می کنم هر هفته پست بگذارم. حالا تا یکی دو تا پست بعدی تعریف دارم اما بعد از اون شروع می کنم به جمع آوری نظر دوستان که در چه موردی بنویسم که بیشتر به درد دوستان بخوره به جای این خاطرتی که صد من هم  مفت نمی ارزه :)

دوستتون دارم